صدای قدم هایشان در راهرو های کلاسی می پیچید نه آهسته بود نه با ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁴.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
صدایِ قدم هایشان در راهرو های کلاسی می پیچید، نه آهسته بود، نه با عجله، به اندازهای که بتونن با هم حرف بزنن.
آنا دستاش رو پشتش بر هم گره زد، و خیره به جلو، روبه لوسیا گفت:
_ خب تعریف کن..چیشده؟
لوسیا نفس عمیقی کشید، انگشتاش رو لای موهایش برد، و آرام مرتبش کرد، بعد خیره به سرامیک ها، خسته و گیج شده لب زد:
_ دیروز جونگکوک خونمون بود.
آنا لحظهای از تعجبِ ناگهانی اش ایستاد، چشماش باز تر شد، و ناخواسته بلند داد زد:
_ چی؟!
لوسیا با شوک سریع برگشت و دستش رو به سرعت روی دهانش آنا گذاشت، و صدایش را خفه کرد. انگشت اشاره اش رو بالا برد و میان لب هایش گذاشت، به نشانه سکوت، گفت:
_ هیسس! چرا داد میزنی آنا!
آنا چند بار پلک زد، ناگهان خیره به پشت سرِ لوسیا سرش رو تند تکون میداد، و مردمک هایش را عجیب اشاره میگرفت.
لوسیا گیج شده ابرویش را بالا داد و گفت:
_ چته؟
آنا چشم غره ای بهش رفت، دستش رو بالا آورد و دست لوسیا رو از دهانش فاصله داد.
اما تا خواست چیزی بگوید.
صدایی از پشت سرِ لوسیا بلند شد:
جونگکوک: باید باهم حرف بزنیم.
لوسیا صدایش را که شناخت، به سرعت برگشت، جونگکوک همانطور، مثل همیشه آرام و خونسرد، دست به جیب به لوسیا خیره بود، اما امروز انگار فرق داشت، تهِ نگاهش، چیزی شبیه حسرت، پشیمانی، یا حتی سردرگمی بود، چشمانش همچون دریایی بی انتها بود، که لوسیا احساس میکرد اگر لمسش کند، غرق میشود، اما گاهی حس میکرد، شاید، زیبا ترین تهدید برای زندگیش بود.
لوسیا ناخواسته بی کلام شده بود، جمله ها روی زبانش میلغزیدن، اما به حرف نمی آمدند.
تا اینکه آنا آهسته آرنجش رو به پهلوی لوسیا زد، که رشتهی افکارش پاره شد.
جونگکوک منتظر خیره بود، قدمی جلو تر رفت، خیره به چشماش گفت:
_ باید چند ساعت منتظر جنابعالی باشم؟
لوسیا ابرویش را با تعجب بالا داد، که مچ دستش به سرعت و ناگهانی گرفته شد.
و قبل اینکه حرفی بزنه، از آنا دور شدن، و به سمت خروجی ساختمان رفتن، قدم هایشان سرعت گرفت، و حالا داشتن میدویدند.
چند نگاه برمیگشت، چند کلمه از زیر زبان ها به پچ پچ های تعجب آور بدل میشد، اما فعلا این ها مهم نبود!
موهای بازه لوسیا در هوا تاب میخورد.
و نگاهش به پشت سر جونگکوک بود.
همین که به پشتیِ ساختمان رسیدن، لوسیا به سرعت دستش را کشید، و عقب تر وایساد.
چنگی به موهایش زد و نفس زنان گفت:
_ معلومه داری چیکار میکنی؟
جونگکوک سعی در کنترل نفسش، اروم گفت:
_ باید یه جای خلوت تر حرف میزدیم.
لوسیا اخمی کرد و گفت:
_ در مورد چی؟
جونگکوک مکث کرد، انگار دنباله کلمات درستی بود، نمیدانست از کجا شروع کند، پس از آخر شروع کرد:
_ من، اون روز دروغ نگفتم.
لوسیا: چی رو، دروغ نگفتی؟
انگار میدانست منظور جونگکوک چیه، اما جرعت مستقیم پرسیدنش را نداشت.
جونگکوک قدمی نزدیک تر شد.
یک قدم.
دو قدم.
حالا درست روبرویش بود، خم شد سمتش، و خیره به چشمانش آروم نجوا کرد:
_ اینکه، دوست دارم.
زمان لحظهای ایستاد، قلبش، وزش باد، تکان خوردنِ برگ های درختان، انگار همچی در یک آن وایساد. اما لرزش مردمک هایش، نه!
جونگکوک لبخندی محو زد، که بیشتر شبیه ریسک بود، تا اطمینان.
دستش رو دراز کرد، تار هایِ مزاحم لوسیا را به عقب هدایت کرد.
بعد خیره به موهایش گفت:
_ فقط یه چیز میپرسم، آیا، حسم متقابله؟
و سکوت، همچون موجی از سردرگمی و گیجی دورشان پیچید.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
صدایِ قدم هایشان در راهرو های کلاسی می پیچید، نه آهسته بود، نه با عجله، به اندازهای که بتونن با هم حرف بزنن.
آنا دستاش رو پشتش بر هم گره زد، و خیره به جلو، روبه لوسیا گفت:
_ خب تعریف کن..چیشده؟
لوسیا نفس عمیقی کشید، انگشتاش رو لای موهایش برد، و آرام مرتبش کرد، بعد خیره به سرامیک ها، خسته و گیج شده لب زد:
_ دیروز جونگکوک خونمون بود.
آنا لحظهای از تعجبِ ناگهانی اش ایستاد، چشماش باز تر شد، و ناخواسته بلند داد زد:
_ چی؟!
لوسیا با شوک سریع برگشت و دستش رو به سرعت روی دهانش آنا گذاشت، و صدایش را خفه کرد. انگشت اشاره اش رو بالا برد و میان لب هایش گذاشت، به نشانه سکوت، گفت:
_ هیسس! چرا داد میزنی آنا!
آنا چند بار پلک زد، ناگهان خیره به پشت سرِ لوسیا سرش رو تند تکون میداد، و مردمک هایش را عجیب اشاره میگرفت.
لوسیا گیج شده ابرویش را بالا داد و گفت:
_ چته؟
آنا چشم غره ای بهش رفت، دستش رو بالا آورد و دست لوسیا رو از دهانش فاصله داد.
اما تا خواست چیزی بگوید.
صدایی از پشت سرِ لوسیا بلند شد:
جونگکوک: باید باهم حرف بزنیم.
لوسیا صدایش را که شناخت، به سرعت برگشت، جونگکوک همانطور، مثل همیشه آرام و خونسرد، دست به جیب به لوسیا خیره بود، اما امروز انگار فرق داشت، تهِ نگاهش، چیزی شبیه حسرت، پشیمانی، یا حتی سردرگمی بود، چشمانش همچون دریایی بی انتها بود، که لوسیا احساس میکرد اگر لمسش کند، غرق میشود، اما گاهی حس میکرد، شاید، زیبا ترین تهدید برای زندگیش بود.
لوسیا ناخواسته بی کلام شده بود، جمله ها روی زبانش میلغزیدن، اما به حرف نمی آمدند.
تا اینکه آنا آهسته آرنجش رو به پهلوی لوسیا زد، که رشتهی افکارش پاره شد.
جونگکوک منتظر خیره بود، قدمی جلو تر رفت، خیره به چشماش گفت:
_ باید چند ساعت منتظر جنابعالی باشم؟
لوسیا ابرویش را با تعجب بالا داد، که مچ دستش به سرعت و ناگهانی گرفته شد.
و قبل اینکه حرفی بزنه، از آنا دور شدن، و به سمت خروجی ساختمان رفتن، قدم هایشان سرعت گرفت، و حالا داشتن میدویدند.
چند نگاه برمیگشت، چند کلمه از زیر زبان ها به پچ پچ های تعجب آور بدل میشد، اما فعلا این ها مهم نبود!
موهای بازه لوسیا در هوا تاب میخورد.
و نگاهش به پشت سر جونگکوک بود.
همین که به پشتیِ ساختمان رسیدن، لوسیا به سرعت دستش را کشید، و عقب تر وایساد.
چنگی به موهایش زد و نفس زنان گفت:
_ معلومه داری چیکار میکنی؟
جونگکوک سعی در کنترل نفسش، اروم گفت:
_ باید یه جای خلوت تر حرف میزدیم.
لوسیا اخمی کرد و گفت:
_ در مورد چی؟
جونگکوک مکث کرد، انگار دنباله کلمات درستی بود، نمیدانست از کجا شروع کند، پس از آخر شروع کرد:
_ من، اون روز دروغ نگفتم.
لوسیا: چی رو، دروغ نگفتی؟
انگار میدانست منظور جونگکوک چیه، اما جرعت مستقیم پرسیدنش را نداشت.
جونگکوک قدمی نزدیک تر شد.
یک قدم.
دو قدم.
حالا درست روبرویش بود، خم شد سمتش، و خیره به چشمانش آروم نجوا کرد:
_ اینکه، دوست دارم.
زمان لحظهای ایستاد، قلبش، وزش باد، تکان خوردنِ برگ های درختان، انگار همچی در یک آن وایساد. اما لرزش مردمک هایش، نه!
جونگکوک لبخندی محو زد، که بیشتر شبیه ریسک بود، تا اطمینان.
دستش رو دراز کرد، تار هایِ مزاحم لوسیا را به عقب هدایت کرد.
بعد خیره به موهایش گفت:
_ فقط یه چیز میپرسم، آیا، حسم متقابله؟
و سکوت، همچون موجی از سردرگمی و گیجی دورشان پیچید.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۲.۳k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط