{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند لحظه سکوت بینشان برقرار ماند.

چند لحظه سکوت بینشان برقرار ماند.

ایزوکو دوباره به آینه نگاه کرد و لبخند زد.

«کاتسوکی... فکر کنم این لباس برای مهمونی خیلی خوبه.»

باکوگو دست‌هایش را در جیبش گذاشت.

«آره. فقط امیدوارم رِن وقتی ببینتت دوباره مسخره‌بازی درنیاره.»

ایزوکو خندید.

«احتمالاً می‌گه چرا باکوگو این‌قدر جدی شده.»

همان لحظه صدای رِن از پشت در آمد:

«من شنیدم!»

ایزوکو با تعجب برگشت.

«رِن؟!»

در باز شد و رِن سرش را داخل آورد.

«مامان گفت همه برای شام آماده بشن.»

باکوگو با اخم گفت:

«چند وقته پشت در وایسادی؟»

رِن با خنده گفت:

«به اندازه‌ای که بفهمم تو هنوز همون داداش بداخلاقی!»

باکوگو دستش را بالا برد.

«بیا بیرون تا نشونت بدم!»

رِن سریع فرار کرد و از راهرو صدای خنده‌اش بلند شد.

ایزوکو هم خندید.

«به نظر میاد خونه دوباره شلوغ شده.»

باکوگو آهی کشید، اما لبخند کوچکی روی صورتش نشست.

«آره... همین بهتره.»
دیدگاه ها (۰)

چند ثانیه دیگر گذشت.ایزوکو سرش را کمی پایین انداخت و لبخند م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط