چند ثانیه دیگر گذشت.
چند ثانیه دیگر گذشت.
ایزوکو سرش را کمی پایین انداخت و لبخند محوی روی لبهایش نشست.
«کاتسوکی...»
«ها؟»
«ممنون.»
باکوگو دستش را از روی پاپیون برداشت و اخم کوچکی کرد؛ انگار از شنیدن این کلمه معذب شده باشد.
«برای چی؟»
ایزوکو از طریق آینه به او نگاه کرد.
«برای اینکه... همیشه کنارمی.»
کاتسوکی برای لحظهای ساکت ماند. نگاهش دوباره روی انعکاس ایزوکو ثابت شد. آن نگاه جدی، این بار هیچ شباهتی به نگاه یک رقیب نداشت.
آرام گفت: «فکر کردی قراره جایی برم؟»
ایزوکو با تعجب پلک زد.
«نه، ولی—»
«پس اینقدر فکر نکن.»
کاتسوکی از جا بلند شد و کنار او ایستاد. حالا هر دو در آینه کنار هم دیده میشدند؛ ایزوکو با لباس خدمتکار و گونههایی که از خجالت کمی سرخ شده بود، و کاتسوکی با همان چهرهی عبوس همیشگی.
اما دست کاتسوکی، بیآنکه چیزی بگوید، آرام روی شانهی او قرار گرفت.
ایزوکو لبخند زد.
«فکر کنم... قشنگ شده.»
«معلومه که شده.»
«لباسم رو میگم.»
باکوگو لحظهای مکث کرد.
«منم همینو گفتم.»
چشمهای ایزوکو گرد شد و سرختر از قبل به آینه نگاه کرد.
«کاتسوکی!»
صدای خندهی کوتاه و خفهی باکوگو در اتاق پیچید.
«چی؟ خودت پرسیدی.»
ایزوکو دستپاچه شد و هدبندش را دوباره مرتب کرد.
«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
«ولی هنوز اینجام.»
ایزوکو این بار چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
و در آینه، میان نور گرم اتاق و سکوت آرام آن شب، دو نفری دیده میشدند که شاید هنوز بلد نبودند احساساتشان را به زبان بیاورند؛ اما هر دو بهخوبی میدانستند که دیگر هیچکدامشان نمیخواهد این لحظه تمام شود.
ایزوکو سرش را کمی پایین انداخت و لبخند محوی روی لبهایش نشست.
«کاتسوکی...»
«ها؟»
«ممنون.»
باکوگو دستش را از روی پاپیون برداشت و اخم کوچکی کرد؛ انگار از شنیدن این کلمه معذب شده باشد.
«برای چی؟»
ایزوکو از طریق آینه به او نگاه کرد.
«برای اینکه... همیشه کنارمی.»
کاتسوکی برای لحظهای ساکت ماند. نگاهش دوباره روی انعکاس ایزوکو ثابت شد. آن نگاه جدی، این بار هیچ شباهتی به نگاه یک رقیب نداشت.
آرام گفت: «فکر کردی قراره جایی برم؟»
ایزوکو با تعجب پلک زد.
«نه، ولی—»
«پس اینقدر فکر نکن.»
کاتسوکی از جا بلند شد و کنار او ایستاد. حالا هر دو در آینه کنار هم دیده میشدند؛ ایزوکو با لباس خدمتکار و گونههایی که از خجالت کمی سرخ شده بود، و کاتسوکی با همان چهرهی عبوس همیشگی.
اما دست کاتسوکی، بیآنکه چیزی بگوید، آرام روی شانهی او قرار گرفت.
ایزوکو لبخند زد.
«فکر کنم... قشنگ شده.»
«معلومه که شده.»
«لباسم رو میگم.»
باکوگو لحظهای مکث کرد.
«منم همینو گفتم.»
چشمهای ایزوکو گرد شد و سرختر از قبل به آینه نگاه کرد.
«کاتسوکی!»
صدای خندهی کوتاه و خفهی باکوگو در اتاق پیچید.
«چی؟ خودت پرسیدی.»
ایزوکو دستپاچه شد و هدبندش را دوباره مرتب کرد.
«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
«ولی هنوز اینجام.»
ایزوکو این بار چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
و در آینه، میان نور گرم اتاق و سکوت آرام آن شب، دو نفری دیده میشدند که شاید هنوز بلد نبودند احساساتشان را به زبان بیاورند؛ اما هر دو بهخوبی میدانستند که دیگر هیچکدامشان نمیخواهد این لحظه تمام شود.
- ۴۳۵
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط