👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـه
👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜
•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏2 - بیداری●•
_ویلیام جیمز موریارتی_
توی یه اتاق سرد و ساکت بودم، با اینکه چشمام بسته بود، میتونستم حس کنم که تنها کسی که توی اتاقه خودمم.
اولین چیزی که حس کردم، بوی تند ضدعفونیکننده بود که توی کل اتاق پخش شده بود. ضدعفونیکننده؟
اروم چشمام رو باز کردم، نور خورشید مستقیم توی چشمم افتاد.
چند بار پلک زدم و بعد آروم نگاهم رو توی اتاق چرخوندم.
دیوارهای سفید...
یه تخت...
یه میز کوچیک کنار تختم بود...
و پنجرهای که پردهش نصفه کنار رفته بود.
با تعجب پلک زدم، بیمارستان؟ اما... چرا آخرین چیزی که یادم میاومد، سقوط بود، افتادم داخل اب و...
دستم رو روی تخت گذاشتم و بهش تکیه کردم تا بلند بشم، اما با حس درد شدیدی که توی کل بدنم پخش شد آروم ناله کردم و دوباره روی تخت افتادم. بعد از چند دقیقه نفسنفس زدن، دوباره سعی کردم روی تخت بشینم. اینبار با احتیاط بیشتری حرکت کردم.
روی تخت نشستم و به دستام نگاه کردم. هیچ دستبندی نبود.
جلوی در هیچ نگهبانی نبود.
نه صدای مأموری میاومد، نه صدای کسی که منتظر بود من فرار کنم.
عجیبه، حتی اگر خودکشی من ناموفق بوده باشه، اینکه همینطوری بدون هیچ دستبند یا نگهبانی توی اتاق تنها باشم عجیبه.
اروم از روی تخت بلند شدم، از اونجایی که هنوز ضعیف بودم و نمیتونستم درست حرکت کنم، به دیوار تکیه دادم.
از اتاق خارج شدم و به راهروی بیرون نگاه کردم...
راهرو کاملا ساکت و خالی بود.
انگار هیچ کس بجز من اونجا نبوده. حتی چراغی هم روشن نیست، فقط نور خورشید که از بین پردهها بیرون اومده بود.
با احتیاط راه رفتم، به یکی از پنجره ها رسیدم و اروم پرده رو کنار زدم.
چیزی که دیدم باعث شد چند لحظه همونجا بیحرکت بمونم. بیرون، مردم مشغول بازسازی شهر بودن. بعضیها آجر جابهجا میکردن. بعضیها چوب میآوردن. بعضیها هم کنار هم ایستاده بودن و به بقیه کمک میکردن.
اشرافزادهها و مردم عادی... کنار هم...!!
بدون اینکه دیگه تفاوتی بینشون باشه. نگاهم رو از پنجره نگرفتم. سالها برای دیدن همچین روزی جنگیده بودم، سالها نقشه کشیده بودم، دروغ گفته بودم، ادمهایی رو قربانی کرده بودم.
و حالا...
همهچیزی که میخواستم، جلوی چشمم بود. با این حال... میشه گفت هیچ احساسی ندارم. خوشحالی، غم، خشم... هیچی! فقط خسته ام.
انگار تمام وجودم منتظر یه پایان بود، و حالا که پایان رسیده بود... نمیدونستم باید با خودم چیکار کنم. آروم پرده رو رها کردم. همین که خواستم برگردم سمت اتاق، صدایی از پشت سرم شنیدم که باعث شد بایستم، به پشت سرم نگاه کردم و دری رو دیدم. دستمو سمت دستگیره بردم. اما قبل از اینکه لمسش کنم، در آروم باز شد.
و کسی پشتش ایستاده بود. چشمام کمی بازتر شد. شرلوک..!!
فقط به هم دیگه نگاه کردیم، نمیتونستم چیزی بگم، فقط تونستم کمی لب هام رو از هم فاصله بدم.
- شرلوک: ...لیام.
صدای خودش بود، واقعاً خودش بود.
یه قدم جلو رفتم تا چیزی بگم، یا کاری کنم، اما حواسم نبود هنوز بدنم توان زیادی نداره. دستم از دیوار جدا شد. همهچیز برای یه لحظه چرخید. تعادلم رو از دست دادم.
و دقیقا لحظهای که چشمام رو محکم بستم و منتظر برخورد با زمین سفت بودم، دستی دور کمرم حلقه شد...
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏3 - دیدار●•
•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏2 - بیداری●•
_ویلیام جیمز موریارتی_
توی یه اتاق سرد و ساکت بودم، با اینکه چشمام بسته بود، میتونستم حس کنم که تنها کسی که توی اتاقه خودمم.
اولین چیزی که حس کردم، بوی تند ضدعفونیکننده بود که توی کل اتاق پخش شده بود. ضدعفونیکننده؟
اروم چشمام رو باز کردم، نور خورشید مستقیم توی چشمم افتاد.
چند بار پلک زدم و بعد آروم نگاهم رو توی اتاق چرخوندم.
دیوارهای سفید...
یه تخت...
یه میز کوچیک کنار تختم بود...
و پنجرهای که پردهش نصفه کنار رفته بود.
با تعجب پلک زدم، بیمارستان؟ اما... چرا آخرین چیزی که یادم میاومد، سقوط بود، افتادم داخل اب و...
دستم رو روی تخت گذاشتم و بهش تکیه کردم تا بلند بشم، اما با حس درد شدیدی که توی کل بدنم پخش شد آروم ناله کردم و دوباره روی تخت افتادم. بعد از چند دقیقه نفسنفس زدن، دوباره سعی کردم روی تخت بشینم. اینبار با احتیاط بیشتری حرکت کردم.
روی تخت نشستم و به دستام نگاه کردم. هیچ دستبندی نبود.
جلوی در هیچ نگهبانی نبود.
نه صدای مأموری میاومد، نه صدای کسی که منتظر بود من فرار کنم.
عجیبه، حتی اگر خودکشی من ناموفق بوده باشه، اینکه همینطوری بدون هیچ دستبند یا نگهبانی توی اتاق تنها باشم عجیبه.
اروم از روی تخت بلند شدم، از اونجایی که هنوز ضعیف بودم و نمیتونستم درست حرکت کنم، به دیوار تکیه دادم.
از اتاق خارج شدم و به راهروی بیرون نگاه کردم...
راهرو کاملا ساکت و خالی بود.
انگار هیچ کس بجز من اونجا نبوده. حتی چراغی هم روشن نیست، فقط نور خورشید که از بین پردهها بیرون اومده بود.
با احتیاط راه رفتم، به یکی از پنجره ها رسیدم و اروم پرده رو کنار زدم.
چیزی که دیدم باعث شد چند لحظه همونجا بیحرکت بمونم. بیرون، مردم مشغول بازسازی شهر بودن. بعضیها آجر جابهجا میکردن. بعضیها چوب میآوردن. بعضیها هم کنار هم ایستاده بودن و به بقیه کمک میکردن.
اشرافزادهها و مردم عادی... کنار هم...!!
بدون اینکه دیگه تفاوتی بینشون باشه. نگاهم رو از پنجره نگرفتم. سالها برای دیدن همچین روزی جنگیده بودم، سالها نقشه کشیده بودم، دروغ گفته بودم، ادمهایی رو قربانی کرده بودم.
و حالا...
همهچیزی که میخواستم، جلوی چشمم بود. با این حال... میشه گفت هیچ احساسی ندارم. خوشحالی، غم، خشم... هیچی! فقط خسته ام.
انگار تمام وجودم منتظر یه پایان بود، و حالا که پایان رسیده بود... نمیدونستم باید با خودم چیکار کنم. آروم پرده رو رها کردم. همین که خواستم برگردم سمت اتاق، صدایی از پشت سرم شنیدم که باعث شد بایستم، به پشت سرم نگاه کردم و دری رو دیدم. دستمو سمت دستگیره بردم. اما قبل از اینکه لمسش کنم، در آروم باز شد.
و کسی پشتش ایستاده بود. چشمام کمی بازتر شد. شرلوک..!!
فقط به هم دیگه نگاه کردیم، نمیتونستم چیزی بگم، فقط تونستم کمی لب هام رو از هم فاصله بدم.
- شرلوک: ...لیام.
صدای خودش بود، واقعاً خودش بود.
یه قدم جلو رفتم تا چیزی بگم، یا کاری کنم، اما حواسم نبود هنوز بدنم توان زیادی نداره. دستم از دیوار جدا شد. همهچیز برای یه لحظه چرخید. تعادلم رو از دست دادم.
و دقیقا لحظهای که چشمام رو محکم بستم و منتظر برخورد با زمین سفت بودم، دستی دور کمرم حلقه شد...
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏3 - دیدار●•
- ۸۰
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط