My professor
My professor
Chapter:2
Part:90
زمان حال| سئول
هنوزم به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود
یادآوری اون اتفاق هنوزم براش مثل روز اول تلخ بود
روزی نبود که این اتفاق براش یادآوری نشده باشه
به جایی رسیده بود که حس میکرد تمام آهنگای غمگین برای رابطه بینشون نوشته شده
نامجون:زود به زود میری برای معاینه گوشات؟
لبخندی از روی نگرانی برادرش زد و آروم گفت:
هیزل:اوهوم
نامجون: مطمئن باشم؟
هیزل:جای نگرانی نیست،یک هفته پیش رفتم برای معاینه....وضعیتم تغییری نکرده
نامجون:هنوزم وقتی یاد اون روزی میوفتم که بهم زنگ زدی تمام وجودمو استرس پر میکنه...دختر کوچولو مواظب خودت باش، تو تنها یادگار مامان و بابایی
فلش بک
آروم غلتی زدم و دستمو دراز کردم ولی به جونگکوک نخورد
اروم و به زور چشمام رو باز کردم هنوز هوا تاریک بود.
پس نصفه شبه... به کنارم نگاه کردم جونگکوک نبود و تو تخت تنها بودم..
خوابالود نیمه خیز شدم و به اطراف نگاه کردم
ولی توی اتاق نبود
یهو پرستاری درو باز کرد و اومد تو
انگار توقع دیدن اینکه بیدار باشم رو نداشت
با تعجب اومد کنارم
توی دستش یه سمعک کوچولو بود
آروم سمعک رو توی گوشم قرار داد
پرستار:الان صدامو می شنوی؟
صدا های خیلی کمی رو به زحمت می شنیدم
هیزل: اوهوم،صدای خیلی کمی رو میتونم بشنوم
پرستار لبخندی زد و گفت:
پرستار: خوبه،تا صبح هنوزم چند ساعت مونده استراحت کن.
و بعد از اتاق رفت بیرون
منم با خیال اینکه جونگکوک حتما رفته دستشویی پلکامو بستم و خوابیدم....
.......
نسیم خنک باد صورتمو نوازش می کرد.
صداهای مبهمی که از بیرون اتاق میومد باعث شد چشم های سنگینمو به زور باز کنم.
چشمامو مالیدم و بعد به اطراف نگاه کردم
بازم توی اتاق نبود
آروم از روی تخت پاشدم و به سمت پنجره رفتم
کمی به حیاط بیمارستان نگاه کردم
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:90
زمان حال| سئول
هنوزم به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود
یادآوری اون اتفاق هنوزم براش مثل روز اول تلخ بود
روزی نبود که این اتفاق براش یادآوری نشده باشه
به جایی رسیده بود که حس میکرد تمام آهنگای غمگین برای رابطه بینشون نوشته شده
نامجون:زود به زود میری برای معاینه گوشات؟
لبخندی از روی نگرانی برادرش زد و آروم گفت:
هیزل:اوهوم
نامجون: مطمئن باشم؟
هیزل:جای نگرانی نیست،یک هفته پیش رفتم برای معاینه....وضعیتم تغییری نکرده
نامجون:هنوزم وقتی یاد اون روزی میوفتم که بهم زنگ زدی تمام وجودمو استرس پر میکنه...دختر کوچولو مواظب خودت باش، تو تنها یادگار مامان و بابایی
فلش بک
آروم غلتی زدم و دستمو دراز کردم ولی به جونگکوک نخورد
اروم و به زور چشمام رو باز کردم هنوز هوا تاریک بود.
پس نصفه شبه... به کنارم نگاه کردم جونگکوک نبود و تو تخت تنها بودم..
خوابالود نیمه خیز شدم و به اطراف نگاه کردم
ولی توی اتاق نبود
یهو پرستاری درو باز کرد و اومد تو
انگار توقع دیدن اینکه بیدار باشم رو نداشت
با تعجب اومد کنارم
توی دستش یه سمعک کوچولو بود
آروم سمعک رو توی گوشم قرار داد
پرستار:الان صدامو می شنوی؟
صدا های خیلی کمی رو به زحمت می شنیدم
هیزل: اوهوم،صدای خیلی کمی رو میتونم بشنوم
پرستار لبخندی زد و گفت:
پرستار: خوبه،تا صبح هنوزم چند ساعت مونده استراحت کن.
و بعد از اتاق رفت بیرون
منم با خیال اینکه جونگکوک حتما رفته دستشویی پلکامو بستم و خوابیدم....
.......
نسیم خنک باد صورتمو نوازش می کرد.
صداهای مبهمی که از بیرون اتاق میومد باعث شد چشم های سنگینمو به زور باز کنم.
چشمامو مالیدم و بعد به اطراف نگاه کردم
بازم توی اتاق نبود
آروم از روی تخت پاشدم و به سمت پنجره رفتم
کمی به حیاط بیمارستان نگاه کردم
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴.۷k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط