{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
.
.
آن یار که عهد دوستاری بشکست
می‌رفت و منش گرفته دامان در دست
می‌گفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
.
. .
دیدگاه ها (۲)

یک نفر, گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست ..! به خیالش که د...

نمیـــــــــــــــــــــدانم,,,,,ﭼﺸﻤــﺎﻧﺖ ﺑﺎ مــــــــــــــ...

شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی ...نمیدانم چه نوشیدم ...

...مترسک ها عاشقانی بودند که انتظار را به شکل فاجعه باری درد...

🚩 راننده اسنپی که در اوج مستی، خوابی می بیند که باعث علاقه و...

مگر می‌شود از آن یار دست کشید؟وقتی بوی عطرش، چون باد از اسکا...

عزیزترینم اگر کسی می‌توانست مرا نجات بدهد، آن فرد #طــو بودی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط