{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ²

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ²
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی هیߺونߺلیߺࡏس
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊ‌ܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢

فلیکس از کلاس بیرون زد، ولی پاهاش درست راه نمی‌رفتن. انگار همه‌چی دور سرش می‌چرخید. راهرو خلوت بود و صدای نفس‌های خودش رو می‌شنید. دلش می‌خواست یه جایی پیدا کنه و همون‌جا بشینه، یا حتی ناپدید بشه. ولی فقط داشت راه می‌رفت، بی‌هدف، با سر پایین و شونه‌های افتاده.

هیوجین هم پشت سرش نیومد. البته چرا باید می‌اومد؟ فلیکس با خودش یه نفس تند کشید و سعی کرد اشکاش رو نگه داره. نه جلوی کسی، نه اینجا. نباید می‌ذاشت کسی بفهمه چقدر شکسته.

وقتی به گوشه‌ی راهرو رسید، دو تا از دانشجوهای سال بالایی جلوش سبز شدن. یکی‌شون با لبخند کج نگاهش کرد و گفت:
«اوه، ببین کیه. همون بچه‌ی خوش‌قلبی که فکر کرده می‌تونه توجه هیوجین رو بگیره.»

اون یکی خندید. «جدی، تو خیلی بانمکی که فکر کردی استاد بهت جواب مثبت می‌ده.»

فلیکس وایساد. قلبش بدتر فرو ریخت. چیزی نگفت. فقط خواست رد بشه، ولی یکی از اونا شونه‌اش رو گرفت و هلش داد عقب. «کجا با عجله؟ یه کم حرف بزنیم.»

فلیکس با صدای ضعیفی گفت: «ولم کنین. من کاری باهاتون ندارم.»

«نه بابا؟» اون یکی یه قدم نزدیک‌تر اومد. «ولی تو که امروز کلی سر و صدا کردی. فکر کردی اینجا همه‌چی طبق میل توئه؟»

فلیکس حس کرد صورتش داغ شده. خواست خودش رو بکشه کنار، اما یکی از اونا جلوش رو گرفت. لحنشون مسخره و آزاردهنده بود و هر لحظه بدتر می‌شد. فلیکس سعی کرد آروم باشه، ولی دست‌هاش می‌لرزید.

همون موقع، صدای یه قدم محکم از ته راهرو اومد.

«داری چیکار می‌کنی؟»

صدا آروم بود، ولی اون‌قدر جدی و محکم بود که هر دو نفر برگشتن. هیوجین بود. با همون حالت سرد و نگاه تیزش ایستاده بود. نگاهش بین اون دو نفر و فلیکس چرخید.

یکی از اونا سریع لبخند زورکی زد. «هیچی استاد، فقط داشتیم شوخی می‌کردیم.»

هیوجین یه قدم جلو اومد. «شوخی؟»

صدای هیوجین اون‌قدر بی‌حس و خونسرد بود که فضا یخ زد.

هیونجین:: «اگه یه بار دیگه ببینم کسی دست روی دانشجوم بلند کنه، مستقیم می‌ره پیش معاون.»

اون دو نفر فوری دست‌پاچه شدن. یکی‌شون زیر لب گفت: «باشه، باشه، ما رفتیم.» و هر دو سریع از راهرو دور شدن.

فلیکس هنوز همون‌جا وایساده بود، با چشم‌هایی گرد و نفس‌هایی که منظم نمی‌شدن. باورش نمی‌شد هیوجین اومده باشه. مخصوصاً بعد از اون جواب سردی که داده بود.

هیوجین چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی کوتاه گفت: «حالت خوبه؟»

فلیکس با صدای خیلی آرومی جواب داد: «...آره.»

هیوجین سرش رو کمی تکون داد، انگار مطمئن نبود. بعد یه لحظه مکث کرد و گفت: «باید حواست رو بیشتر جمع کنی. اینجا بعضی‌ها... مزاحم می‌شن.»

فلیکس خواست چیزی بگه، ولی کلمات توی گلویش گیر کرده بود. فقط نگاهش کرد. هیوجین برای اولین بار، نه مثل قبلِ سردِ مطلق، بلکه یه ذره جدی‌تر و مراقب‌تر به نظر می‌رسید. هنوز هم فاصله‌دار بود، اما اون لحظه، انگار یه چیزی در نگاهش نرم شده بود.

فلیکس زیر لب گفت: «ممنون...»

هیوجین فقط یه تکون کوچیک به سرش داد و قبل از اینکه فلیکس چیزی دیگه بگه، ادامه داد: «برو خونه. الان.»

بعد خودش راه افتاد سمت انتهای راهرو. فلیکس همون‌جا موند و رفتنش رو نگاه کرد. قلبش هنوز درد می‌کرد، ولی حالا یه چیز دیگه هم کنارش بود. یه حس عجیب. انگار همون آدمی که ردش کرده بود، الان نجاتش داده بود.

و همین، بیشتر از هرچیزی ذهنش رو به هم ریخته بود.

#رܩߊ‌ܢߺ߭
#هیߺونߺلیߺࡏس
#هیߺونߺجߺین
߭ࡋܢߺ࡙ࡏس
دیدگاه ها (۰)

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ³ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی هیߺونߺلیߺࡏسܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ:...

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ¹ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺساܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::...

توروخدا حمایت کنید منم زحمت کشیدم

توروخدا حمایت کنید منم زحمت کشیدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط