یه لباس راحتی رو جایگزین اون لباس عروس مزخرف کردم لباس
یه لباس راحتی رو جایگزین اون لباس عروس مزخرف کردم ، لباس قشنگی بود یه لباس خواب سفید که گل های صورتی رنگ روی خودش داشت ، به نظرم لباس خونگی مورد علاقم بشه . بعد از جمع کردن دوباره ی لباس عروس رفتم جلوی آینه ، این آرایش سبک بود و چندان اذیتم نمی کرد ، ولی خب نمیشه که با آرایش بخوابم رفتم سمت یکی از دستمال مرطوب ها و آرایشم رو باهاشون پاک کردم،
آخیششش ...
ساعت ۱۲،موقع خواب :
ویو فلیکس : حدودا نیم ساعتی بود که اومده بودیم خونه ، هنوزم نمیدونم کامل بهش اعتماد کنم یا نه ، از هر کجا و از هر منبعی پرسیدیم گفتن که خانواده ی اصیل و شریفی هستن، اما واقعا اینطوره؟ طی گذر زمان متوجه میشم امیدوارم همینطور باشه.
رفتم داخل اتاق ، احتمالا اونجاست ،
با دیدن من بلند شد و بیرون رفت آهه لعنتی الان که موهاشو باز کرده خیلی خوشگل شده اگه توی تالار نمیتونستم ازش جدا شم حالا نمیتونم ازش چشم بردارم ،
بیخیال این افکار ....
رفتم و لباسم رو عوض کردم یه لباس خواب مشکی که گل های قرمز داشت ، قشنگ بود...
نویسنده : بعد ده دقیقه فلیکس مرتب ، با دندون های مسواک زده شده ، موهای شانه کشیده شده و بعد از نوشیدن آب کافی به سمت تخت می رود ، ولی ناگهان متوجه دختر می شود ، و همان لحظه سوال های متعددی درون ذهنش را پر می کند ،
به نظرت دوست داره نزدیکش بشی؟
ناراحت بشه چی؟
اگه نخواد من پیشش بخوابم بهم میگفت ...
و هزاران سوال دیگه ...
اما پسر ، خسته تر از اونی بود که بتونه تحمل کنه پس خودش رو به طرز آرومی کنار دختر رها کرد تا با خوابیدن کمی از خستگی هاشو نابود کنه .
ساعت ۶ صبح فردا:
فلیکس ، با صدای زنگ هشدار از خواب پاشد ، هنوزم می خواست بخوابه ، اما دیر میشد ، بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی با هزار بدبختی به راه افتاد ، بعد از شستن دست و صورتش کمی از اون حس خواب آلودگی کم شد ، یادش اومد که دختر رو کنار خودش توی رخت خواب ندید ، به احتمال زیاد رفته آشپز خونه ، به سمت آشپز خونه رفت میتونست لیا رو با موهای بافته شده ببینه ، که در حال درست کردن پنکیکه .
رفت و یک صندلی رو کنار کشید و روش نشست ، دختر بعد از گذاشتن آخرین پنکیک روی بشقاب دوم شروع کرد ریختن عسل و گذاشتن میوه های مختلف روش ، رفت جلوی میز ، یکی از بشقاب های پر پنکیک رو جلوی فلیکس و اون یکی رو جلوی خودش گذاشت و خودشم پشت میز نشست .
بعد خوردن صبحونه : دختر سریع ظرف ها رو جمع کرد و گذاشت داخل ماشین ظرفشویی. بعد به سمت اتاق رفت و لباس های محل کارش رو پوشید ، پسر هم بعد دختر آماده شد ، لیا نگاهی به ساعت مچیش انداخت ، خب فلیکس فقط یه ربع وقت داریم تا قبل اون مدیر رو مخ برسیم .....
آخیششش ...
ساعت ۱۲،موقع خواب :
ویو فلیکس : حدودا نیم ساعتی بود که اومده بودیم خونه ، هنوزم نمیدونم کامل بهش اعتماد کنم یا نه ، از هر کجا و از هر منبعی پرسیدیم گفتن که خانواده ی اصیل و شریفی هستن، اما واقعا اینطوره؟ طی گذر زمان متوجه میشم امیدوارم همینطور باشه.
رفتم داخل اتاق ، احتمالا اونجاست ،
با دیدن من بلند شد و بیرون رفت آهه لعنتی الان که موهاشو باز کرده خیلی خوشگل شده اگه توی تالار نمیتونستم ازش جدا شم حالا نمیتونم ازش چشم بردارم ،
بیخیال این افکار ....
رفتم و لباسم رو عوض کردم یه لباس خواب مشکی که گل های قرمز داشت ، قشنگ بود...
نویسنده : بعد ده دقیقه فلیکس مرتب ، با دندون های مسواک زده شده ، موهای شانه کشیده شده و بعد از نوشیدن آب کافی به سمت تخت می رود ، ولی ناگهان متوجه دختر می شود ، و همان لحظه سوال های متعددی درون ذهنش را پر می کند ،
به نظرت دوست داره نزدیکش بشی؟
ناراحت بشه چی؟
اگه نخواد من پیشش بخوابم بهم میگفت ...
و هزاران سوال دیگه ...
اما پسر ، خسته تر از اونی بود که بتونه تحمل کنه پس خودش رو به طرز آرومی کنار دختر رها کرد تا با خوابیدن کمی از خستگی هاشو نابود کنه .
ساعت ۶ صبح فردا:
فلیکس ، با صدای زنگ هشدار از خواب پاشد ، هنوزم می خواست بخوابه ، اما دیر میشد ، بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی با هزار بدبختی به راه افتاد ، بعد از شستن دست و صورتش کمی از اون حس خواب آلودگی کم شد ، یادش اومد که دختر رو کنار خودش توی رخت خواب ندید ، به احتمال زیاد رفته آشپز خونه ، به سمت آشپز خونه رفت میتونست لیا رو با موهای بافته شده ببینه ، که در حال درست کردن پنکیکه .
رفت و یک صندلی رو کنار کشید و روش نشست ، دختر بعد از گذاشتن آخرین پنکیک روی بشقاب دوم شروع کرد ریختن عسل و گذاشتن میوه های مختلف روش ، رفت جلوی میز ، یکی از بشقاب های پر پنکیک رو جلوی فلیکس و اون یکی رو جلوی خودش گذاشت و خودشم پشت میز نشست .
بعد خوردن صبحونه : دختر سریع ظرف ها رو جمع کرد و گذاشت داخل ماشین ظرفشویی. بعد به سمت اتاق رفت و لباس های محل کارش رو پوشید ، پسر هم بعد دختر آماده شد ، لیا نگاهی به ساعت مچیش انداخت ، خب فلیکس فقط یه ربع وقت داریم تا قبل اون مدیر رو مخ برسیم .....
- ۲.۳k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط