- خورشید
- خورشید
برگشتیم همون پسره بود نگار لبخند زد وگفت: اسمش خیلی قشنگه مثله خودش
پسره- بهتره ازش فاصله بگیرید یکم چموشه
نگار : واقعا
پسره- بله
نگار : شما اینجا کار می کنید
پسره نگاهی بهنگار انداخت وگفت: باید جواب بدم
نگار : خوب سوال شد برام چون اسب ها رو می شناسید من همیشه سوار طلا میشم
پسره یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت : شما دختر آقای فتحی هستین درسته
نگار : بله من همیشه میام اینجا ولی شمارو ندیدم
پسره لبخند کجی زد وگفت : از کم لطفی من بوده حتما
بعداینکه این حرفو زد اسب مشکیه رو برد گذاشت سر جاش ورفت نگار اخمی کرد وگفت : از خود راضی کج کوله دیدی زورش میومد یه لبخند بزنه
- کاملا معلوم بود مشکل داره
خندیدیم واز راهی که پسره اومده بودرفتیم بیرون چقدر منظره ای رو به رو قشنگ بود
- اینجا خیلی خوشگله
- شهرمون کلا خوشگله
رفتیم ویکم اون اطراف گشتیم دیگه واقعا خسته شده بودیم رو یه تخته سنگ نشستیم نگار نگاهی بهم انداخت وگفت : احساس خوبی دارم ماه وش دلم می خواد تا ابد اینجا زندگی کنم
- تو چرا انقدر دوست داری زود ازدواج کنی
خندید وگفت : چون از درس خوندن متنفرم .
-می دونم از درس هات معلومه
نگار : فکر کنم وقت نهاره بریم ببینیم اون پسر خوشتیمه رو نمی بینیم
- واقعا راس میگی
خندید وگفت : شوخی می کنم دیونه اونکه برج زهر مار بود
- با دوکلمه حرف زدن درموردش اینجوری قضاوت نکن
- اولا از لباسهاش معلوم بود پول داره دیدی که لباسهاش شبیه کارکنای اینجا نبود
- پس چرابهش گفتی اینجا کار می کنی
نگار لبخند پت پهنی زد وگفت : چون می خواستم حسابی حرصش بدم که موفقم شدم
با خنده برگشتیم ولی کسی نبود .
- کجا رفتن
نگار: خوب داخل سالن هستن دیگه
رفتیم داخل همه اونجابودن وحسابی داشتن از خودشون پذیرای می کردن منو نگارم رفتیم طرف میز غذاها وای انواع واقسام غذا ودسروسالاد بود
کم کشیدم چون کم خوراک بودم ولی نگار بشقابشو پر کرد همیشه خوش خوراک بود ویکم تپلی نگار خوشگل بود وهیکلش اونو بزرگتر از سنش نشون می داد موهاش بور بود پوستش زرد وسفید بود چشاشم بادومی وقهوه ای رنگ بود ولی بینی خوشگلی داشت ولبای گوشتی خوش ترکیب
- فکر کنم بشقابتون کوچیکه
برگشتم همون پسره بود ومخاطبش نگار نگار متعجب گفت : نه همه ای بشقابها یه اندازه است
نگار نگرفته بود پسره تیکه انداخته پسره یکم غذا کشید وبا برداشتن یه لیوان لیموناد رفت
نگار- این منظورش چی بود ؟!
- منظورش این بود بشقاب رو پر کردی
نگار با حرص نگاهی انداخت ببینه می تونه پسره رو پیدا کنه که موفق نشد زدم زیر خنده ونگار حرص می خورد رفتیم پیش عمو نادر اینا نشستیم ومشغول خوردن شدیم .
یهو چشمم به پسره افتاد داشت با یه خانم وآقا حرف می زد کنار گوش نگار گفتم: نگار اونجا رو
نگار: چی
- همون پسره
نگار: ولش کن بی فرهنگو
بعد از نهار یه گروه موسیقی آوردن وحسابی مهمونا سر حال شدن نگار اگه نمی گرفتم می رفت اون وسط قر می داد بعد از اون مراسم خیلی ها رفتن بیرون ومنو نگارم رفتیم بیرون وکنار حصار وایساده بودیم دیدم اون اسب سفیده تو حصاره
- اونجا رو نگار
نگار : اون پسره مسخرمون می کرد هان بیشعور
- بی خیال دختر
نگار : می خوام سوارش بشم
- نه نگار این با طلا فرق داره
نگار : من رفتم
نگار از زیر نرده ها رفت تو حصار
- هی دختر برگرد
نگار بی توجه رفت طرف اسبه همونوپسره بود
- این احمق چرا داره میره طرف اسب اون چموشه
- پس چرا آزادش کردین
- آزادش نکردیم از استبل اومده بیرون
پسره از زیر نرده رد شد وگفت: هی
دختره ای کله شق برگرد چرا برنمی گردی
- نگار
نگار برگشت طرف صدا با دیدن ما تعجب کرد
اشاره کردم بیاد
نگار برگشت عقب اسبه یکم تو حصار دور خوردانگار عصبی شده باشه نگار اومد کنارم وگفت : چی شده
پسره یه افسار گرفته بود دستش اسبه با دیدنش رم کرده بود
نگار : فکر کنم اسبه می دونه اینم چقدر بد اخلاقه رم می کنه
- نگار چی میگی مگه نمی بینی اسب چیکا....
یهو جیغ زدم اسبه از رو نرده پرید ورفت پسره برگشت وبا خشم گفت : اگه برنگرده خودت می دونی دختریه زبون نفهم
نگار : خودت زبون نفهمی بی تربیتم هستی اسبه از خودت می ترسه چه ربطی به من داره
پسره اخم کرد واز حصاررفت بیرون
- چیکار کردی نگار
عمو نادر بود که نگار بی توجه گفت: کاری نکردم بابا
عمو نادر: چرا رفتی طرف اسب دیدی چی شد می دونی قیمت این اسب چقدره
منو نگار همدیگرو نگاه کردیم ونگار تقریبا با گریه گفت: معذرت می خوام
عمو نادر : په فایده اگه اسبه بره چی
نگار مظلوم نگام کرد خندم گرفت
نگار: وای آبرومون رفت ...ببخشید بابا نمی دونستم اینجوری میشه
عمو نادر : بدویین برگردیم خونه همه دارن میرن دیگه با چه روی تو صورت آقای کیانی نگاه کنم
اوضاع قمر درعقربی بود وعمو حسابی توپش پر بود نگار لا
برگشتیم همون پسره بود نگار لبخند زد وگفت: اسمش خیلی قشنگه مثله خودش
پسره- بهتره ازش فاصله بگیرید یکم چموشه
نگار : واقعا
پسره- بله
نگار : شما اینجا کار می کنید
پسره نگاهی بهنگار انداخت وگفت: باید جواب بدم
نگار : خوب سوال شد برام چون اسب ها رو می شناسید من همیشه سوار طلا میشم
پسره یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت : شما دختر آقای فتحی هستین درسته
نگار : بله من همیشه میام اینجا ولی شمارو ندیدم
پسره لبخند کجی زد وگفت : از کم لطفی من بوده حتما
بعداینکه این حرفو زد اسب مشکیه رو برد گذاشت سر جاش ورفت نگار اخمی کرد وگفت : از خود راضی کج کوله دیدی زورش میومد یه لبخند بزنه
- کاملا معلوم بود مشکل داره
خندیدیم واز راهی که پسره اومده بودرفتیم بیرون چقدر منظره ای رو به رو قشنگ بود
- اینجا خیلی خوشگله
- شهرمون کلا خوشگله
رفتیم ویکم اون اطراف گشتیم دیگه واقعا خسته شده بودیم رو یه تخته سنگ نشستیم نگار نگاهی بهم انداخت وگفت : احساس خوبی دارم ماه وش دلم می خواد تا ابد اینجا زندگی کنم
- تو چرا انقدر دوست داری زود ازدواج کنی
خندید وگفت : چون از درس خوندن متنفرم .
-می دونم از درس هات معلومه
نگار : فکر کنم وقت نهاره بریم ببینیم اون پسر خوشتیمه رو نمی بینیم
- واقعا راس میگی
خندید وگفت : شوخی می کنم دیونه اونکه برج زهر مار بود
- با دوکلمه حرف زدن درموردش اینجوری قضاوت نکن
- اولا از لباسهاش معلوم بود پول داره دیدی که لباسهاش شبیه کارکنای اینجا نبود
- پس چرابهش گفتی اینجا کار می کنی
نگار لبخند پت پهنی زد وگفت : چون می خواستم حسابی حرصش بدم که موفقم شدم
با خنده برگشتیم ولی کسی نبود .
- کجا رفتن
نگار: خوب داخل سالن هستن دیگه
رفتیم داخل همه اونجابودن وحسابی داشتن از خودشون پذیرای می کردن منو نگارم رفتیم طرف میز غذاها وای انواع واقسام غذا ودسروسالاد بود
کم کشیدم چون کم خوراک بودم ولی نگار بشقابشو پر کرد همیشه خوش خوراک بود ویکم تپلی نگار خوشگل بود وهیکلش اونو بزرگتر از سنش نشون می داد موهاش بور بود پوستش زرد وسفید بود چشاشم بادومی وقهوه ای رنگ بود ولی بینی خوشگلی داشت ولبای گوشتی خوش ترکیب
- فکر کنم بشقابتون کوچیکه
برگشتم همون پسره بود ومخاطبش نگار نگار متعجب گفت : نه همه ای بشقابها یه اندازه است
نگار نگرفته بود پسره تیکه انداخته پسره یکم غذا کشید وبا برداشتن یه لیوان لیموناد رفت
نگار- این منظورش چی بود ؟!
- منظورش این بود بشقاب رو پر کردی
نگار با حرص نگاهی انداخت ببینه می تونه پسره رو پیدا کنه که موفق نشد زدم زیر خنده ونگار حرص می خورد رفتیم پیش عمو نادر اینا نشستیم ومشغول خوردن شدیم .
یهو چشمم به پسره افتاد داشت با یه خانم وآقا حرف می زد کنار گوش نگار گفتم: نگار اونجا رو
نگار: چی
- همون پسره
نگار: ولش کن بی فرهنگو
بعد از نهار یه گروه موسیقی آوردن وحسابی مهمونا سر حال شدن نگار اگه نمی گرفتم می رفت اون وسط قر می داد بعد از اون مراسم خیلی ها رفتن بیرون ومنو نگارم رفتیم بیرون وکنار حصار وایساده بودیم دیدم اون اسب سفیده تو حصاره
- اونجا رو نگار
نگار : اون پسره مسخرمون می کرد هان بیشعور
- بی خیال دختر
نگار : می خوام سوارش بشم
- نه نگار این با طلا فرق داره
نگار : من رفتم
نگار از زیر نرده ها رفت تو حصار
- هی دختر برگرد
نگار بی توجه رفت طرف اسبه همونوپسره بود
- این احمق چرا داره میره طرف اسب اون چموشه
- پس چرا آزادش کردین
- آزادش نکردیم از استبل اومده بیرون
پسره از زیر نرده رد شد وگفت: هی
دختره ای کله شق برگرد چرا برنمی گردی
- نگار
نگار برگشت طرف صدا با دیدن ما تعجب کرد
اشاره کردم بیاد
نگار برگشت عقب اسبه یکم تو حصار دور خوردانگار عصبی شده باشه نگار اومد کنارم وگفت : چی شده
پسره یه افسار گرفته بود دستش اسبه با دیدنش رم کرده بود
نگار : فکر کنم اسبه می دونه اینم چقدر بد اخلاقه رم می کنه
- نگار چی میگی مگه نمی بینی اسب چیکا....
یهو جیغ زدم اسبه از رو نرده پرید ورفت پسره برگشت وبا خشم گفت : اگه برنگرده خودت می دونی دختریه زبون نفهم
نگار : خودت زبون نفهمی بی تربیتم هستی اسبه از خودت می ترسه چه ربطی به من داره
پسره اخم کرد واز حصاررفت بیرون
- چیکار کردی نگار
عمو نادر بود که نگار بی توجه گفت: کاری نکردم بابا
عمو نادر: چرا رفتی طرف اسب دیدی چی شد می دونی قیمت این اسب چقدره
منو نگار همدیگرو نگاه کردیم ونگار تقریبا با گریه گفت: معذرت می خوام
عمو نادر : په فایده اگه اسبه بره چی
نگار مظلوم نگام کرد خندم گرفت
نگار: وای آبرومون رفت ...ببخشید بابا نمی دونستم اینجوری میشه
عمو نادر : بدویین برگردیم خونه همه دارن میرن دیگه با چه روی تو صورت آقای کیانی نگاه کنم
اوضاع قمر درعقربی بود وعمو حسابی توپش پر بود نگار لا
- ۱۶.۲k
- ۰۸ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط