رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت بیستوسوم | شروعی ناخواسته
چند هفته از تصمیم دو خانواده گذشته بود.
خبر نامزدی جونگکوک و لیانا بین افراد نزدیک خانوادهها پخش شده بود، اما در مدرسه هنوز کسی چیزی نمیدانست.
آن دو همچنان مثل قبل رفتار میکردند...
یا حداقل سعی میکردند اینطور نشان دهند.
---
در کارگاه هنر، لیانا مشغول مرتب کردن وسایل بود که جونگکوک وارد شد.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد جونگکوک گفت:
ـ «فکر نمیکردم یه روزی مجبور بشم با کسی که روز اول باهاش دعوا کردم، نامزد بشم.»
لیانا لبخند کوچکی زد.
ـ «منم فکر نمیکردم یه روزی مجبور بشم با پسری که نقاشیمو خراب کرد، همکاری کنم.»
جونگکوک خندید.
برای اولین بار، یادآوری آن روز دیگر باعث عصبانیتش نشد.
---
آن روز بعد از مدرسه، باران شدیدی شروع شد.
لیانا جلوی در مدرسه منتظر ماشین بود که متوجه شد چتر ندارد.
جونگکوک که با موتور آمده بود، چند لحظه نگاهش کرد.
بعد چترش را به سمت او گرفت.
ـ «بگیر.»
لیانا با تعجب پرسید:
ـ «خودت چی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
ـ «من با موتورم میرم.»
لیانا برای اولین بار لبخند واقعی زد.
ـ «تو واقعاً تغییر کردی.»
جونگکوک نگاهش را کنار کشید.
ـ «شاید...»
اما خودش میدانست دلیل این تغییر، فقط گذشت زمان نیست.
---
همان شب، جونگکوک در اتاقش به نقاشیای نگاه کرد که چند روز قبل کشیده بود.
یک دختر کنار پنجره...
با همان نگاه آرام و مهربان.
این بار دیگر کاغذ را پاره نکرد.
فقط آرام گفت:
ـ «لیانا... چرا هرچی بیشتر میشناسمت، کمتر میخوام ازت دور بشم؟»
---
در طرف دیگر، جولیا تصمیم گرفته بود برای همیشه از زندگی آنها کنار برود.
او فهمیده بود نمیتواند چیزی را که با زور نگه دارد، دوباره به دست بیاورد.
اما هنوز یک راز کوچک دربارهی گذشتهی دو خانواده وجود داشت...
رازی که میتوانست همه چیز را تغییر دهد.
پایان پارت بیستوسوم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای دو پارت آخرررر : (براییی تمامی پارت هاااااااا)
ˡᶦᵏᵉ:𝟯𝟲↶
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:𝟮𝟳↶
ʳᵉᵖᵒˢᵗ:𝟭𝟮↶
پارت بیستوسوم | شروعی ناخواسته
چند هفته از تصمیم دو خانواده گذشته بود.
خبر نامزدی جونگکوک و لیانا بین افراد نزدیک خانوادهها پخش شده بود، اما در مدرسه هنوز کسی چیزی نمیدانست.
آن دو همچنان مثل قبل رفتار میکردند...
یا حداقل سعی میکردند اینطور نشان دهند.
---
در کارگاه هنر، لیانا مشغول مرتب کردن وسایل بود که جونگکوک وارد شد.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد جونگکوک گفت:
ـ «فکر نمیکردم یه روزی مجبور بشم با کسی که روز اول باهاش دعوا کردم، نامزد بشم.»
لیانا لبخند کوچکی زد.
ـ «منم فکر نمیکردم یه روزی مجبور بشم با پسری که نقاشیمو خراب کرد، همکاری کنم.»
جونگکوک خندید.
برای اولین بار، یادآوری آن روز دیگر باعث عصبانیتش نشد.
---
آن روز بعد از مدرسه، باران شدیدی شروع شد.
لیانا جلوی در مدرسه منتظر ماشین بود که متوجه شد چتر ندارد.
جونگکوک که با موتور آمده بود، چند لحظه نگاهش کرد.
بعد چترش را به سمت او گرفت.
ـ «بگیر.»
لیانا با تعجب پرسید:
ـ «خودت چی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
ـ «من با موتورم میرم.»
لیانا برای اولین بار لبخند واقعی زد.
ـ «تو واقعاً تغییر کردی.»
جونگکوک نگاهش را کنار کشید.
ـ «شاید...»
اما خودش میدانست دلیل این تغییر، فقط گذشت زمان نیست.
---
همان شب، جونگکوک در اتاقش به نقاشیای نگاه کرد که چند روز قبل کشیده بود.
یک دختر کنار پنجره...
با همان نگاه آرام و مهربان.
این بار دیگر کاغذ را پاره نکرد.
فقط آرام گفت:
ـ «لیانا... چرا هرچی بیشتر میشناسمت، کمتر میخوام ازت دور بشم؟»
---
در طرف دیگر، جولیا تصمیم گرفته بود برای همیشه از زندگی آنها کنار برود.
او فهمیده بود نمیتواند چیزی را که با زور نگه دارد، دوباره به دست بیاورد.
اما هنوز یک راز کوچک دربارهی گذشتهی دو خانواده وجود داشت...
رازی که میتوانست همه چیز را تغییر دهد.
پایان پارت بیستوسوم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای دو پارت آخرررر : (براییی تمامی پارت هاااااااا)
ˡᶦᵏᵉ:𝟯𝟲↶
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:𝟮𝟳↶
ʳᵉᵖᵒˢᵗ:𝟭𝟮↶
- ۸۴۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط