رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت بیستودوم | تصمیمی از گذشته
سالن بزرگ خانهی لیانا در سکوت فرو رفته بود.
دو خانواده روبهروی هم نشسته بودند.
جونگکوک و لیانا کنار هم ایستاده بودند، اما هیچکدام نمیدانستند موضوع جلسه چیست.
پدر لیانا آرام گفت:
ـ «سالهاست دو خاندان ما کنار هم کار میکنن. اما اخیراً دشمنان زیادی پیدا کردیم.»
پدر جونگکوک ادامه داد:
ـ «برای اینکه اتحاد بین دو خانواده محکمتر بشه، تصمیمی گرفته شده.»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «چه تصمیمی؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد پدر لیانا گفت:
ـ «ازدواج شما دو نفر.»
همه چیز برای چند لحظه متوقف شد.
لیانا با شوک به پدرش نگاه کرد.
ـ «چی؟»
جونگکوک هم با ناباوری گفت:
ـ «امکان نداره.»
---
بعد از جلسه، جونگکوک با عصبانیت از خانه بیرون رفت.
لیانا پشت سرش رفت.
ـ «صبر کن.»
جونگکوک ایستاد.
ـ «تو هم مثل من مخالفی، درسته؟»
لیانا آرام گفت:
ـ «من از اینکه بدون نظر ما تصمیم گرفتن ناراحتم... ولی نمیخوام مثل تو همه چیز رو خراب کنم.»
جونگکوک خندید.
ـ «تو همیشه اینقدر منطقیای؟»
لیانا نگاهش کرد.
ـ «نه. فقط یاد گرفتم قبل از قضاوت، فکر کنم.»
این جمله دوباره جونگکوک را ساکت کرد.
---
آن شب، جونگکوک تا صبح خوابش نبرد.
به همه چیز فکر میکرد.
به دختری که روز اول از او متنفر بود...
به کسی که حالا بیشتر از هر کس دیگری او را میفهمید.
اما هنوز نمیتوانست قبول کند که قرار است با لیانا ازدواج کند.
---
در طرف دیگر، لیانا هم کنار پنجره نشسته بود.
او هم نمیخواست مجبور به ازدواج شود.
اما یک سؤال در ذهنش بود:
«اگر جونگکوک واقعاً تغییر کرده باشد... آیا ممکن است این ازدواج پایان یک دشمنی و شروع چیزی جدید باشد؟»
هیچکدام نمیدانستند...
سرنوشت، آنها را خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردند به هم نزدیک خواهد کرد.
پایان پارت بیستودوم... 💜
پارت بیستودوم | تصمیمی از گذشته
سالن بزرگ خانهی لیانا در سکوت فرو رفته بود.
دو خانواده روبهروی هم نشسته بودند.
جونگکوک و لیانا کنار هم ایستاده بودند، اما هیچکدام نمیدانستند موضوع جلسه چیست.
پدر لیانا آرام گفت:
ـ «سالهاست دو خاندان ما کنار هم کار میکنن. اما اخیراً دشمنان زیادی پیدا کردیم.»
پدر جونگکوک ادامه داد:
ـ «برای اینکه اتحاد بین دو خانواده محکمتر بشه، تصمیمی گرفته شده.»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «چه تصمیمی؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد پدر لیانا گفت:
ـ «ازدواج شما دو نفر.»
همه چیز برای چند لحظه متوقف شد.
لیانا با شوک به پدرش نگاه کرد.
ـ «چی؟»
جونگکوک هم با ناباوری گفت:
ـ «امکان نداره.»
---
بعد از جلسه، جونگکوک با عصبانیت از خانه بیرون رفت.
لیانا پشت سرش رفت.
ـ «صبر کن.»
جونگکوک ایستاد.
ـ «تو هم مثل من مخالفی، درسته؟»
لیانا آرام گفت:
ـ «من از اینکه بدون نظر ما تصمیم گرفتن ناراحتم... ولی نمیخوام مثل تو همه چیز رو خراب کنم.»
جونگکوک خندید.
ـ «تو همیشه اینقدر منطقیای؟»
لیانا نگاهش کرد.
ـ «نه. فقط یاد گرفتم قبل از قضاوت، فکر کنم.»
این جمله دوباره جونگکوک را ساکت کرد.
---
آن شب، جونگکوک تا صبح خوابش نبرد.
به همه چیز فکر میکرد.
به دختری که روز اول از او متنفر بود...
به کسی که حالا بیشتر از هر کس دیگری او را میفهمید.
اما هنوز نمیتوانست قبول کند که قرار است با لیانا ازدواج کند.
---
در طرف دیگر، لیانا هم کنار پنجره نشسته بود.
او هم نمیخواست مجبور به ازدواج شود.
اما یک سؤال در ذهنش بود:
«اگر جونگکوک واقعاً تغییر کرده باشد... آیا ممکن است این ازدواج پایان یک دشمنی و شروع چیزی جدید باشد؟»
هیچکدام نمیدانستند...
سرنوشت، آنها را خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردند به هم نزدیک خواهد کرد.
پایان پارت بیستودوم... 💜
- ۶.۳k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط