هنوز هم وقتی به دیشب فکر میکردقلبش لبریز از اشتیاق و هیج

هنوز هم وقتی به دیشب فکر میکرد،قلبش لبریز از اشتیاق و هیجان و عشق میشد.احمقانه؟او حالا مرز های جنون را هم رد کرده بود.ترس؟ ترس در وجودش رسوخ کرده بود،ترس از دست دادن'او' !
ایا واقعا یک شب رقصیدن با' او' دختر را چنین آشفته کرده بود؟چنین عاشق؟

https://eitaa.com/joinchat/4004971399C31812ca99c
دیدگاه ها (۰)

در سرسرا آرام قدم برمی داشت و بلند گریه میکرد.قطرات اشکش سری...

_تو ماه منی!تو ام زحل منی به جای ماه،قشنگتر،بزرگتر،درخشان تر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط