رمان جواهری در مافیا پارت
رمان جواهری در مافیا پارت ۲۶
لیدیا: فکر نمیکنم دروغ گفته باشه... حالا هرچی.. ببین... به خاطر لیام قبول کردم باهات بیام.. از همین الان میگم حق نداری به من نزدیک بشی فهمیدی؟... جوابمو نداد و از ماشین پیاده شد.. اما به محض اینکه پیاده شد صدای شلیک گلوله و تیر اومد...سریع اومد سمت من و دستمو کشید و با سرعت میدوید... با نفس نفس مبگم من.. نمیتونم.. بدوم... که یهویی بغلم میکنه و با سرعت دو برابر میدوه... یک جایی که نمیدونم کجا بود وایمیسته... میپرسم.. اینجا کجاس؟.. میگه.. مجبوریم اینجا بمونیم... بعد با همون شرایط پوزخندی میزنه و میزارتم رو زمین بعد میگه.. چقدر حیف که مجبوریم اینجا تنها باهم بمونیم..... به نفس نفس افتاده بود.. میشینه رو زمین و به دیوار تکیه میده و سرشو به دیوار میچسبونه و یک دستشو میزار رو پاش... ناچار... کنارش میشینم.. و میگم.. حالا چیکار کنیم؟... میگه.. هیچکار.. باید منتظر بمونیم.. تا مطمئن شم اونجا امنه... میگم.. اخه وسط کوچه؟؟ ویلیام: ببخشید این طرفا هتل پنج ستاره نیست پرنسس... اخم میکنه... باید کنار بیایلیدیا: چجوری بخوابم؟.. ویلیام: عین ادم.. بلد نیستی چجوری بخوابی؟... هوف کلافه ای میکشم و کتمو در میارم و میندازم رو شونه هاش... سرشو میگیرم و مجبورش میکنم سرشو بزاره رو شونه ام.. بعد میگم.. بخواب .. لیدیا: باید میخوابیدم .. خوابیدیم ... صبح شده بود... لیام : رفتم به ماموریت .. ریچارد منو دید و گف .. چه خبر ازین ورا آقای لیام .. گفتم به زودی میفهمی... اومد با ایر منو بکشه .. به یه زنجیر گردنشو گرفتم و تفنگمو گذاشتم رو سرش..یاران اومدن .. من بهش شلیک کردم و کشتمش.. یاراش افتادن دنبالم .. یارای من نبودن .. شت همشون رفته بودن ... اونا منو گرفتن با خودشون بردن یه کارخونه متروکه... نشوندم رو صندلی پیرنمو در آوردن ... بعد با کلی چسب و طناب بستنم... یهو یه نفر که فک کنم بابای ریچارد بود اومد ذاخل .. یه سیم خاردار دستش بود... اومد پشتم وایستاد... با اون سیم کل بدنمون زخمی کرد .. کلی زجر کشیدم و داد زدم... یهو سربازش بهش نمک داد... اون نمکا رو ریخت رو زخمام... کلی داد کشیدم ... یهو از حال رفتم
پارت بعد رو بنویسیم؟
لیدیا: فکر نمیکنم دروغ گفته باشه... حالا هرچی.. ببین... به خاطر لیام قبول کردم باهات بیام.. از همین الان میگم حق نداری به من نزدیک بشی فهمیدی؟... جوابمو نداد و از ماشین پیاده شد.. اما به محض اینکه پیاده شد صدای شلیک گلوله و تیر اومد...سریع اومد سمت من و دستمو کشید و با سرعت میدوید... با نفس نفس مبگم من.. نمیتونم.. بدوم... که یهویی بغلم میکنه و با سرعت دو برابر میدوه... یک جایی که نمیدونم کجا بود وایمیسته... میپرسم.. اینجا کجاس؟.. میگه.. مجبوریم اینجا بمونیم... بعد با همون شرایط پوزخندی میزنه و میزارتم رو زمین بعد میگه.. چقدر حیف که مجبوریم اینجا تنها باهم بمونیم..... به نفس نفس افتاده بود.. میشینه رو زمین و به دیوار تکیه میده و سرشو به دیوار میچسبونه و یک دستشو میزار رو پاش... ناچار... کنارش میشینم.. و میگم.. حالا چیکار کنیم؟... میگه.. هیچکار.. باید منتظر بمونیم.. تا مطمئن شم اونجا امنه... میگم.. اخه وسط کوچه؟؟ ویلیام: ببخشید این طرفا هتل پنج ستاره نیست پرنسس... اخم میکنه... باید کنار بیایلیدیا: چجوری بخوابم؟.. ویلیام: عین ادم.. بلد نیستی چجوری بخوابی؟... هوف کلافه ای میکشم و کتمو در میارم و میندازم رو شونه هاش... سرشو میگیرم و مجبورش میکنم سرشو بزاره رو شونه ام.. بعد میگم.. بخواب .. لیدیا: باید میخوابیدم .. خوابیدیم ... صبح شده بود... لیام : رفتم به ماموریت .. ریچارد منو دید و گف .. چه خبر ازین ورا آقای لیام .. گفتم به زودی میفهمی... اومد با ایر منو بکشه .. به یه زنجیر گردنشو گرفتم و تفنگمو گذاشتم رو سرش..یاران اومدن .. من بهش شلیک کردم و کشتمش.. یاراش افتادن دنبالم .. یارای من نبودن .. شت همشون رفته بودن ... اونا منو گرفتن با خودشون بردن یه کارخونه متروکه... نشوندم رو صندلی پیرنمو در آوردن ... بعد با کلی چسب و طناب بستنم... یهو یه نفر که فک کنم بابای ریچارد بود اومد ذاخل .. یه سیم خاردار دستش بود... اومد پشتم وایستاد... با اون سیم کل بدنمون زخمی کرد .. کلی زجر کشیدم و داد زدم... یهو سربازش بهش نمک داد... اون نمکا رو ریخت رو زخمام... کلی داد کشیدم ... یهو از حال رفتم
پارت بعد رو بنویسیم؟
- ۴.۹k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط