{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💭

💭
اگر توانِ رفتن به گذشته را داشتم
از لابه لای خستگیِ مفرط روزهایم،
کمی خیال آسوده بر می‌داشتم!
و اگر می‌توانستم آینده را ببینم،
از بطنِ اتفاق‌هایی که چشم به راهِ قدم‌هایم
برای افتادن هستند،
چند پیمانه امید بر می‌داشتم!
و با کمک این توشه‌ها
اکنون را همان‌گونه که جریان دارد،
ثانیه به ثانیه زندگی می‌کردم!
به همراهِ یک قلب شادمان
و یک لبخندِ ممتد...

#مونس_آهنگری
دیدگاه ها (۱)

💭اگه هنوز میتونی سرتو خم کنی و بوی گل ها رو تا عمق ریه هات ح...

💭گاهی وقت ها باید برای خودت پیش بیاوری که زندگی را،زندگی کنی...

💭صدایم زدی گوش هایم صدایت را دوست داشت !صدای تو در جانم می پ...

💭شبا فانوس روشن می کرد،اگه خود ادیسون از تو قبر بیرون میومدو...

Name:عشق و جداییPart:49 ویو نویسندهکی فکرش رو می کرد که یونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط