{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven, Part ³⁶

Chapter Seven, Part ³⁶
مین داخل اتاقش نشسته بود و داشت طرحی که داخل ذهنش بود رو با قلموی داخل دستش روی کاغذ رو به روش پیاده میکرد.

طرحی که اگر کسی ناگهان وارد اتاق میشد قطعا اونو زیر آستینش پنهان میکرد.
چهره ای که فقط با یه بار دیدنش ناخواسته جادوش کرده بود.
لحظه ای متوقف شد و به تکه کاغذ بی ارزشی که حالا با اون خطوط با ارزش ترین کاغذ در هستی شده بود نگاه کرد. عالیجناب، شمنی که امروز در حال رقص بود رو طراحی کرده بود...
گوشه و کنار لباس های شمن در هوا معلق بود و تار تار موهاش سایه انداخته بود روی چهره ی باشکوهش.
مین نمیدونست اینکه دل باخته به شخصی که داره نجاتش میده از اثرات این جادو و بیماریه یا اینکه همه اش تقصیر قلب بیچاره ی خودشه... خودشم نمیدونست دقیقا از کی ولی از یه روزی به بعد دیگه متوجه نشد چقدر طولانی بهش نگاه میکنه. فقط میدونست این نگاه دیگه تهی نیست، بلکه پر از حرف های ناگفته ایه که مشخص نیست قراره بازگو بشه یا که نه...
اگر هر کسی مرگ رو رد کرده باشه و روحش در حال ترک این دنیا باشه، با لمس ظریف اون شمن میتونست دوباره به جسم خودش برگرده. پس نمیشد انتظاری بی جا داشت از امپراطوری که زیر دست اون نجات پیدا کرد.

اون روز مین حتی وقتی که داشت تا مرز مرگ میرفت باز هم دست های لرزون پارک رو کنار صورتش حس کرد. شاید اولین جرقه همونجا بوده ها؟

نمیدونست، هیچی نمیدونست. به قول استادش ندونستن در یکسری موضوعات، نشان دهنده ی وجود احساساتی قوی پشت پرده ای زمخته. بالاخره دل کند از طراحی ای بی جون اما خارق العاده ی رو به روی چشم هاش.

... عالیجناب فرمانده کان-
× عالیجناب!!

با ورود ناگهانیه فرمانده به اتاقش چهره اش در هم رفت و بهش نگاه کرد.
.
.
***
جیمین از اونجایی که کاری نداشت و آخر شب بود تصمیم گرفته بود بره به آشپزخونه دربار تا ببینه جونگ کوک چیکار میکنه.

... شمن پارک، جدی و بی هیچ تعریف الکی ای، ندیمه تون واقعا توی کارش حرفه ایه. غذاهای اصلی رو بهش نمیدیم ولی همون کمکایی که تو درست کردن بقیه غذا بهمون میکنه مو نمیزنه با دستور پخت خودمون.

جونگ کوک در حالی که داشت کارای آخرشو میکرد لبخندی زد که باعث لبخند زدن چشماش هم شد.

... باید استعداد آشپزی تو خونش باشه
+ استاد یو هم ازش راضیه، درسته که نشد مدت زیادی به بانوی خونه ما هم کمک کنه ولی تو همون مدت کم، همه رو از خودش راضی کرد

این حرفا باعث لبخند همگیه افراد حاضر تو اون جمع شد.

... جونگ کوک میتونی بری، دیگه کارایی که مونده رو خودمون انجام میدیم

جونگ کوک سری تکون داد و با تشکری همراه با جیمین خارج شد تا به سمت اتاقشون برن.

+ بانو یه چیزیو نگفت، استعداد دیگه اتم اینه که خودتو تو دل همه جا میکنی اونم بدون هیچ تلاشی
؛ تو دل توعم جا کردم، نه هیونگ؟

چشماش رو چرخوند ولی خنده ای در مقابل حرفش کرد.

< شمن پارک!

چرخیدن جیمین و جونگ کوک سمت صدا همانا و دوره کردنشون توسط سربازا همانا...
افسر کیم سریع دویید و دایره ی تشکیل شده از سرباز هارو کنار زد.

< چه غلطی دارید میکنید!؟ مگه من ارشد شما نیستم؟! دستوری صادر نشده، پس چرا اینجوری حمله ور شدید سمتشون!؟

صدای افسر کیم جوری بلند و محکم بود که باعث لال شدن هر کسی که داخل حیاط بود میشد.

... متاسفیم قربان ولی صادر کننده حکم ما شما نیستید پس برید کنار وگرنه مجبوریم با زور وارد شیم
شمن پارک جیمین، شما به دلیل به خطر انداختن جان امپراطور و سوء ظن به جان ایشان حکم بازداشت دریافت کرده اید.
ببریدش!...
دیدگاه ها (۱)

Chapter Seven, Part ³⁵بعد از پشت سر گذاشتن یک هفته، روز خوبی...

Chapter Seven, Part ³⁴مکالمه ای بین نگهبان های در اصلی شکل گ...

My professor Chapter:2Part:36جونگ کوک اخماشو تو هم داد جونگ‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط