{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven, The Final Part of Season One

Chapter Seven, The Final Part of Season One
جیمین ترسیده و گمراه از اینکه دقیقا چیکار کرده پشت افسر کیم قرار گرفته بود و در کنار جونگ کوک هر دو جمع شده بودن.

افسر کیم با بیرون کشیدن شمشیرش و نشونه گرفتن سمت جمعیت، تهدیدی روشن کرد که اگر پاشونو تکون بدن تردیدی برای گرفتن جونشون نمیکنه.

< من افسر شما و فرمانده کانگ فرمانده شماست، از چه کسی دقیقا فرمان گرفتید!!
... افسر کیم این به شما ربطی نداره لطفا از سر راه برید کنار، ما حکم بازداشت ایشون رو داریم
< سربازی که جز من و فرمانده اش حکمی بگیره، لیاقتش مرگه..

شمشیرش به سمتی مشخص حرکت کرد و در همون لحظه با دیدن سایه ی شمشیری بزرگ تر، جیمین روش رو اون طرف گرفت و جونگ کوک سرش رو پایین برد.
صدای تیغه ی فولادی شمشیری قوی تر با شمشیری نحیف تر شروعی بود برای تنشی بزرگتر.

× درست میگی، لیاقتشون مرگه، پس چرا پاداششون رو بهشون ندیم؟

افسر کیم با دیدن حمایت فرمانده اش بیشتر سینه سپر کرد. دو ارشد به دور شمن و ندیمه اش میچرخیدن تا هر جور شده ازشون محافظت کنن.
صدایی که تو فضا پیچیده بود آزاردهنده و کر کننده بود. چشم های جیمین شاهد خون و خونریزی ای بود که برای نجات جون خودش شکل گرفته بود.
مابین این نمایش مضحک چهره ای پوشیده شده با دستمالی تیره وارد صحنه شد و دست جیمین رو گرفت و از اون میدون جنگ بیرون کشیدش.
مثل زنجیره ای به هم پیوسته، جیمین هم دست جونگ کوک رو گرفت و از اونجا بیرون کشیدش.
تو مرحله اول اصلا متوجه نشد کسی که دستشو گرفته داره نجاتش میده یا وعده ای طلاییه که بعد قراره به ریختن خونش منجر بشه. اما فکر کردن به این موضوع دیگه خیلی دیر بود چون که اون شخص پوشیده شده جیمین و جونگ کوک رو پشت سر خودش سوار بر اسب کرده بود و داشت آماده ی تاختن میشد.

جونگ کوک سری چرخوند به عقب و دید که دو ارشد بزرگ در حال مبارزه ای خستگی ناپذیر هستن ولی درست بعد از چند ثانیه دید که صحنه در حال دور شدنه و این یعنی اسب شروع به حرکت کرده...
.
.
***
< فرمانده!

ندایی ناگهان که طنین انداز شد بین اون همه هیاهو، باعث شد فرمانده حواسش رو به پشتش هم بده و شمشیری که قصد جونش رو کرده رو مهار کنه. مهارت های فرمانده کانگ بی نظیر بود جوری که حتی یک نفر هم از زیر دستش در نمیرفت.

× افسر کیم! وقتشه دیگه بریم!
< شما برید و رخش رو آماده کنید!

با این جمله، ما بقیه سرباز هارو به افسر کیم سپرد و دویید سمت اسبی که از قبل آماده، دم در بسته شده بود.
افسر کیم نگاه های دزدکی ای به سمت فرمانده اش مینداخت تا بفهمه کی آماده میشه تا بتونه سرباز هارو به حال خودشون رها کنه و به سمتش بره.
وقتی که دید فرمانده داره بهش نگاه میکنه یعنی وقتشه.
با لگدی سمت سرباز هایی که روی هم انباشته شده بودن، اون هارو پس زد و دویید سمت فرمانده اش و با یه پرش پشتش سوار شد و در کسری از ثانیه با نهایت سرعتی که میتونستن از اونجا دور شدن.
افسر کیم نگران نگاهی به پشت سرشون انداخت و وقتی که تعقیب و گریزی ندید خیالش راحت تر شد.
فرمانده کانگ نگاهی به افسر کیم که پشتش بود انداخت و دوباره به رو به رو چشم دوخت.

× ۵ دقیقه نشد ولت کردم، خودتو زخمی کردی؟
< شرمنده فرمانده
× شرمندگی برای بعد، فعلا سفت بچسب...
دیدگاه ها (۱)

Chapter Seven, Part ³⁶مین داخل اتاقش نشسته بود و داشت طرحی ک...

Chapter Seven, Part ³⁵بعد از پشت سر گذاشتن یک هفته، روز خوبی...

فیک کوک خشمی در چشم یک مافیا

مخلوطی از عشقو مرگ پارت 2ویو جونگ کوک: راه افتادیم به سمت پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط