{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی از همه اعضا

درخواستی از همه اعضا
موضوع : اسلاید دوم

تکپارتی


صدای موزیک تا سقف می‌پیچید.
همه خسته اما پرانرژی بودن.
جیمین می‌خندید و حرکاتت رو تقلید می‌کرد، جیهوپ وسط کار فریاد می‌زد:

— یالاا! انرژی بیشتر!

تو، نفس‌نفس‌زنان گفتی:

— بچه‌ها… یه کم استراحت کنیم. منم میرم قهوه بگیرم.

جونگکوک بی‌معطلی گفت:

— یه آمریکانو برام بگیر!

جین دستشو بلند کرد:

— برای من کاپوچینو.

جیهوپ:

— لاته، لطفاً!

بقیه هم هرکدوم سفارشی دادن.
همه خندیدن.
تو با خنده سر تکون دادی و بیرون رفتی.


---


خیابون خلوت بود.
بوی قهوه از کافی‌شاپ نزدیک بلند شده بود.
اما وسط راه، صدای قدم‌های سنگینی پشت سرت شنیدی.
وقتی برگشتی، مردی با نگاه‌های سنگین داشت نزدیک می‌شد.

— خانوم… صبر کن.

قلبت شروع کرد به تند زدن.

— لطفاً راه بدین… من عجله دارم.

اون اما دستشو جلو آورد، سعی کرد جلوتو بگیره.
ترسیده بودی.
پسش زدی.

—لطفا... ولم کن.

اما به قدری محکم دستات گرفته بود، که احساس می کردی کل استخونات الانه بشکنه.
با تموم زوری که داشتی پسش زدی.
صداش رو به طور واضح پشت سرت می شنیدی اما اهمیتی ندادی.
با همه‌ی نیروت دویدی، صدای نفس‌هات توی گوش‌هات می‌پیچید.
بالاخره به در کمپانی رسیدی، هراسان وارد سالن شدی.


---



لیوان‌های قهوه از دستت افتاد.
همون‌جا زانو زدی و گریه کردی.

جیمین اولین کسی بود که بهت رسید:

— ات؟! اوه خدای من… چی شده؟!

تو فقط هق‌هق می‌زدی.
نفس‌هات به شماره افتاده بود.

نامجون دوان‌دوان اومد، روی زانو نشست و گفت:

— نفس بکش… نگاه کن به من… ما اینجاییم.

اما اشکات بند نمیومد.
همه دور تو جمع شدن.
یونگی تو سکوت دستتو گرفت.
تهیونگ چشماش پر از اشک بود.
جونگکوک با نگرانی بطری آب آورد.

جیهوپ وقتی کبودی روی دستت رو دید، بغضش شکست:

— کی این کارو کرده؟! من نمی‌بخشمش…

اما نامجون دستشو گرفت:

— الان وقت خشم نیست. باید حواس‌مون به ات باشه.


---



تمرین تعطیل شد.
همه کنارت نشستن.
جین یه پتوی نازک آورد و روی شونه‌هات انداخت:

— سردته، آره؟

تو با صدای گرفته گفتی:

— یه نفر… می‌خواست…

اما نتونستی حرف بزنی و دوباره اشک‌هات سرازیر شد.

تهیونگ بغلت کرد، صورتشو به شونه‌ت چسبوند و زمزمه کرد:

— دیگه گذشته. ما اینجاییم. بذار با هم گریه کنیم.

و اشکاش بی‌اختیار جاری شد.

یونگی، همون‌طور که سرشو پایین انداخته بود، آهسته گفت:

— تو قوی‌ای. حتی وقتی ترسیدی، برگشتی پیش ما. همین یعنی تنها نیستی.

جونگکوک با چشم‌های قرمز شده گفت:

— دفعه‌ی بعد، با من بیا. قول میدم نذارم حتی کسی بهت نگاه چپ بندازه.

جیمین آروم پشتت رو نوازش می‌کرد:

— ما خانواده‌ایم، ات.
خانواده یعنی وقتی یکی زمین می‌خوره، همه کنارش می‌افتن.


---



اون شب دیگه کسی تمرین نکرد.
همه توی سالن موندن.
یونگی بی‌سروصدا کنارت نشست و تا صبح نخوابید.
جین مدام برات چای درست می‌کرد.
نامجون بارها تکرار می‌کرد:

— تو مقصر نیستی. هیچ‌وقت.

تهیونگ و جیمین کنارت دراز کشیدن تا احساس تنهایی نکنی.
جونگکوک روی مبل خوابید، اما با هر حرکت کوچیکت بیدار می‌شد.
جیهوپ تا آخرین لحظه دستتو ول نکرد.

همه‌شون، تک‌تک‌شون، باهات گریه کردن و تو، وسط اون ح*لقه‌ی اشک‌ها و آغوش‌ها، برای اولین بار بعد از ترس، یه کم احساس آرامش کردی.

پایان
دیدگاه ها (۲۱)

نمیدونم چرا این آهنگ گریه منو در میاره 🥲

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول 🧜 موجی که نام تو ...

خدایااااا چرا اخه همه جا لخت میشی جیمین خان 😭

پارت پنجم ( اخر )🌙 از شبی که خواهرتان راز را دید، همه‌چیز تغ...

#سناریو_بی_تی_اس #درخواستی وقتی تو خواب بختک می گیری نامجون ...

#سناریو_بی_تی_اس وقتی دستشون روی دروغ سنجه و ازشون می پرسی ت...

#playmate p⁶⁰■□کوک ویو: با صدای شلیک چشمم فقط به ات بود نه ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط