{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی جیمین

درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم


پارت اول


🧜 موجی که نام تو را بلد بود

دریا زیر ماه شبیهِ آینه‌ای بود که نفس می‌کشید.
لایه‌های آب، یکی‌یکی روی هم می‌غلتیدند و نور را می‌شکستند تا به تخت مرجانی پادشاه برسند؛
به جیمین
—پادشاه پری‌دریایی‌ها—
که با شانه‌های خیس و موهای سنگین از نمک، به سقف نیلیِ تالار خیره مانده بود.

صدف‌های نورانی دور تا دور تالار می‌درخشیدند و زمزمه‌های نگهبانان مثل تیغه‌ی آرامی هوا را می‌برید:

«قانون سطح آب… قانون ممنوعه.»

جیمین چانه‌اش را بالا گرفت؛ همان‌قدر که نگاهش ملایم بود، در اعماقش برق خطرناکی می‌درخشید.

سال‌ها بود که امواج، رازهایی از سطح در گوشش می‌خواندند:
بوی نان، گرمای شن، و نامی که تازه یاد گرفته بودند:
نام تو.

آن شب، برخلاف قانون، از تالار بیرون زد.
باله‌هایش آب را مثل پارچه‌ای نرم می‌شکافتند و خطوط ماه بر شانه‌هایش می‌افتاد.

نگهبان ارشد—یون—از پشت صدایش زد:

«اعلیحضرت… سطح، امن نیست. شکارچی‌ها، تورها... »

جیمین حتی عقب نگاه نکرد.

«وقتی امواج، نام کسی را بلد باشند، من نمی‌توانم به قانون گوش بدهم.»

ساحل خلوت بود.
اواخر تابستان، اما هوا کمی گزنده؛
نسیمی که بین دندان‌ها می‌خندید.

تو کنار ساحل بودی نه لبِ آب، کمی عقب‌تر، جایی که شن‌ها سفت‌ترند و صدای موج کمی فروخورده می‌شود.
دفترچه‌ای روی زانویت، کفش‌ها کنار دست، موهایت به بازی نسیم.
نگاهت گاهی روی خط افق می‌لغزید و گاهی بر صفحه؛ انگار دنبال تصویری بودی که هنوز کامل نشده.

جیمین از لابه‌لای موج‌های کم‌ارتفاع بالا آمد.
فقط تا جایی که آب بر شانه‌هایش می‌غلتید و تاریکی بدنش را می‌پوشاند.

تو صدای خاصی نشنیدی، فقط همان حس عجیبی که گاهی کسی از دور نگاهت می‌کند نمی‌دانی چرا، اما پشت گردنت، ریزریز مور مور می‌شود.
سر بلند کردی.
افق خالی بود؛ فقط ردّ یک قوی دریایی و شعاعی که از میان ابر بیرون زده بود.

او خودش را عقب‌تر کشید؛ به سایه‌های آب.
می‌خواست فقط نگاه کند.
اما موج‌ها نقشه‌ی دیگری داشتند.
تک صدف کوچکی که در شکم موج گیر افتاده بود، خودش را رها کرد و قلت خورد تا به‌نرمی به پای تو خورد.
تو تعجب کردی؛ صدف را برداشتی خطوط ظریف بنفش روی زمینه‌ی شیری.
وقتی لمسش کردی، انگار گرمای عجیبی از میان انگشتانت گذشت و در نبض مچ دستت نشست.

صدا آمد:
قدم‌های کسی روی شن.

سری به سمت خیابان کنار ساحل چرخاندی.
او بود پسرکی با بلوز خاکستری و نگاه مطمئن؛ همان که حلقه‌ی نقره‌ای باریکی در نور می‌درخشاند.
نزدیک شد، لبخند زد، و بی‌خیال موج، روبه‌روی تو نشست.

«خیلی دور نشستی. ترسیدم بیای نزدیک آب.»

تو خندیدی:
«نزدیک شدن لازم نیست برای دیدنِ قشنگی.»

او دستتو نگاه کرد.

«بازم صدف پیدا کردی؟»

و بعد حلقه‌اش برق زد؛ همان حلقه‌ای که نشانه‌ی نامزدی‌تان بود.

«می‌دونی که باید کم‌تر بیای تنهایی خطرناکه. قایق‌ها، موج‌ها…»

در آب، فَکی آرام روی هم رفت.
ل*بان جیمین، لبه‌ی موج را لمس کردند.
حس کرد رگ‌های گردنش سفت شد؛ مثل زمانی که در نبرد با شکارچیان، تور از بالا می‌افتاد و باید با یک حرکت، طناب را می‌برید.
اما این‌بار تور، یک حلقه‌ی ساده بود که روی دست کسی می‌درخشید.

یون از پشت سنگ‌های نزدیک ساحل زمزمه کرد:
«اعلیحضرت، باید برگردیم.»

جیمین پلک زد، اما نگاهش از تو جدا نشد.
زمزمه‌اش، آهسته‌تر از نفس موج:

«نه. هنوز نه.»

تو با نامزدت حرف زدی از کار، از برنامه‌ی آخر هفته، از مهمانی‌ای که نمی‌خواستی بروید.
گاهی دستش روی شانه‌ات می‌نشست، اما سنگینی‌اش نرم نبود؛ چیزی در آن ترجمه‌ی بدی از مراقبت بود، طعمی از مالکیت.

وقتی بلند شدی تا بروی، صدف را توی جیب کاپشنت گذاشتی.
در همان لحظه، موجی کوتاه آمد و روی شن‌ها غلتید؛ کفش‌هایت را لمس نکرد، فقط به اندازه‌ی یک سلام.

تو به عقب برگشتی و لبخند کوتاهی زدی به دریا یا به چیزی که نمی‌دانستی چیست.
و جیمین فهمید.

امید، چیزی است شبیه همین: لبخندی که از نیمه‌ی راه برمی‌گردد.



---


تالار زیرآب مثل کلیسایی از مرجان و نور بود.
وقتی برگشت، شورایی کوچک جمع شده بود:

یون، دو کشیشِ نیلی‌پوش، و زنی جوان با موهای شبیه رشته‌های علف دریایی؛ نامش سوها، پیام‌رسان قبیله‌های دور.

یون شروع کرد:

«مرزها شلوغ شده. انسان‌ها تورهای تازه آورده‌اند. اگر از سطح دیده شوی... »

سوها حرفش را برید:

«و اگر دیده شود، افسانه بازمی‌گردد. افسانه‌ای که می‌گوید پادشاه ما دل به یک انسان داده. این، بین قبایل تفرقه می‌اندازد.»

جیمین آرام نشست، اما اضطراب مثل کوسه‌ای در عمق شکمش دور زد.

«دیده نخواهم شد.»

کشیش پیر، نگاهش را مثل سوزن تیز کرد:

«دیده شدن، همیشه با قصد تو نیست. آب، چشمی به پهنای دنیا دارد.»


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱۳)

پارت دوم کشیش پیر، نگاهش را مثل سوزن تیز کرد: «دیده شدن، همی...

پارت سومجیمین هیچ نگفت. فقط موجی کوتاه، مثل نفس کشیدن، آمد و...

نمیدونم چرا این آهنگ گریه منو در میاره 🥲

درخواستی از همه اعضا موضوع : اسلاید دوم تکپارتیصدای موزیک تا...

کاش صدای توپرواز می کرداز پیله ی حنجره ،می نشستروی شانه ی خس...

ازدواج قرار دادی (پارت آخر)

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎ویو اتبعد از اینکه به ساحل رسیدیم از م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط