ابلیس
part 86
وسط سالن شروع به رقصیدن کردن و چویا به راحتی سنگینی نگاه دازای رو حس میکرد و خودشو بیشتر به فئودور نزدیک کرد و لبخندی پیروزمندانه زد.
دازای لبخند زورکی ای به لویی زد و گفت
_ حوصلت سر نرفت؟
" نه چطور؟ "
_ همراهیم میکنی لویی چان؟
دستشو سمت لویی دراز کرد و لویی هم سریع قبول کرد و اون هم همراهش به وسط سالن رفت و بعد از رقص موزیک تموم شد و همه مشغول صحبت با بقیه بودن و دور دازای هم بشدت شلوغ بود طوری که چویا رو به کل فراموش کرده بود و فئودور هم همون وضعیت دازای رو داشت و چویا حوصلش سر رفته بود.
+ آه اوضاع خیلی حوصله سر بره
فردی با ماسک پشت میکروفن رفت و شروع به صحبت کرد
" خانم ها و اقایون شامی برای شما تدارک دیده شده...لطفا بفرمایید و از خودتون پذیرایی کنید "
و رفتو چویا چشماش ستاره ای شد...حواسش نبود چقدر گشنش بود و جو این مهمونی هم خیلی رو عصابش بود برای همین سریع سمت میز رفت و سر میز نشست
دستشو رو لپش گذاشت و منتظر شد بقیه هم بشینن...فئودور کنارش نشسته بود و رئیس هم سر میز نشسته بود و کنارش دازای و کناریش هم لویی...سمت چپ هیرو سان و فئودور و بعدش هم چویا و الباقی...
مدتی بود که بقیه مشغول غذا بودنو چویا عصبی به دازای زل زده بود که چطور به غذا خوردن لویی نگاه میکرد...
+ حالتو میگیرم صبر کن...
با چنگالش یه تیکه گوشت برداشت و سمت فئودور گرفت
فئودور اولش کمی معذب شد اما بعدش گوشت رو داخل دهنش گذاشت که دازای از رو میز بلند شد و عذرخواهی ای کرد و میز رو ترک کرد.
چویا نیشخند زد و مشغول خوردن بقیه غذاش شد و بعد تموم شدنش بلند شد و عذرخواهی ای از جمع کرد و سمت جایی که دازای رفت حرکت کرد.
وارد حیاط عمارت شد و به اطرافت نگاه کرد و دازای رو دید که به دیوار تکیه داده و سیگارش دستش بود
سمتش رفت و گفت
+ شبتون بخیر دازای ساما
_ خفه شو
+ شما هم زیبا شدید
با حرص سیگارو تو مشتش فشرد و روی زمین انداخت و چویا رو به دیوار محکم کوبید که چویا آخ ریزی گفت
_ تو فقط مال منی...فقط کنار من باید باشی...به چه جرعتی...
+ دازای...بزار توضیح بدم...
مچ دستشو گرفت و به دیوار چسبوند و فشرد که چویا با بغض گفت
+ دازای...دستم
_ من بهت اجازه دادم که بهش دست بزنی؟ من کیتم چویا؟؟؟
نفسش رو با فشار بیرون داد و چویا با دست آزادش گونه شو نوازش کرد و سرشو نزدیک آورد و بوسیدش اولش دازای خواست عقب بکشه و مقاومت میکرد اما با حس برخورد زبونش با زبون خودش چویا موفق شد رامش کنه...دستش رو از دور مچش شل کرد و خودش کنترل بوسه رو گرفت.
چویا نفس کم آورد و مشت آرومی به سینه اش زد که دازای عقب کشید
+ تو خیلی به لویی نگاه میکنی...نکنه واقعا داره ازش خوشت میاد؟
_ اون نامزد منه چویا من مجبورم تو مکان های عمومی بهش توجه کنم...ولی تو لزومی نداشت با فئودور بیای اینجا...فقط بشین ببین چیکار میکنم...تو حالا هی کرم بریز
دازای ولش کرد و خواست بره که چویا آهی کشید و کراواتش رو دور دستش پیچید و سمت خودش کشید که دوباره دازای به جای اولش برگشت...پایین تنه اش رو بهش چسبوند که دازای نگاهشو تو کاسه چرخوند
_ چویا...بهتره بعد این هفته جلو چشمم نباشی...فقط فرار کن!
چویا خندید و لذت میبرد که دازای الان دستش به جایی بند نیست و مجبوره تحمل کنه
+ من الان به عنوان دوست دختر فئودور اینجام
دازای چشماش گرد شد و چویا رو پس زد و با گام های بلند سمت سالن رفت و چویا استرس گرفت...خیلی اگه شانس بیاره فئودور رو نکشه!!!!
___________________________________________________________
ادامه دارد...
وسط سالن شروع به رقصیدن کردن و چویا به راحتی سنگینی نگاه دازای رو حس میکرد و خودشو بیشتر به فئودور نزدیک کرد و لبخندی پیروزمندانه زد.
دازای لبخند زورکی ای به لویی زد و گفت
_ حوصلت سر نرفت؟
" نه چطور؟ "
_ همراهیم میکنی لویی چان؟
دستشو سمت لویی دراز کرد و لویی هم سریع قبول کرد و اون هم همراهش به وسط سالن رفت و بعد از رقص موزیک تموم شد و همه مشغول صحبت با بقیه بودن و دور دازای هم بشدت شلوغ بود طوری که چویا رو به کل فراموش کرده بود و فئودور هم همون وضعیت دازای رو داشت و چویا حوصلش سر رفته بود.
+ آه اوضاع خیلی حوصله سر بره
فردی با ماسک پشت میکروفن رفت و شروع به صحبت کرد
" خانم ها و اقایون شامی برای شما تدارک دیده شده...لطفا بفرمایید و از خودتون پذیرایی کنید "
و رفتو چویا چشماش ستاره ای شد...حواسش نبود چقدر گشنش بود و جو این مهمونی هم خیلی رو عصابش بود برای همین سریع سمت میز رفت و سر میز نشست
دستشو رو لپش گذاشت و منتظر شد بقیه هم بشینن...فئودور کنارش نشسته بود و رئیس هم سر میز نشسته بود و کنارش دازای و کناریش هم لویی...سمت چپ هیرو سان و فئودور و بعدش هم چویا و الباقی...
مدتی بود که بقیه مشغول غذا بودنو چویا عصبی به دازای زل زده بود که چطور به غذا خوردن لویی نگاه میکرد...
+ حالتو میگیرم صبر کن...
با چنگالش یه تیکه گوشت برداشت و سمت فئودور گرفت
فئودور اولش کمی معذب شد اما بعدش گوشت رو داخل دهنش گذاشت که دازای از رو میز بلند شد و عذرخواهی ای کرد و میز رو ترک کرد.
چویا نیشخند زد و مشغول خوردن بقیه غذاش شد و بعد تموم شدنش بلند شد و عذرخواهی ای از جمع کرد و سمت جایی که دازای رفت حرکت کرد.
وارد حیاط عمارت شد و به اطرافت نگاه کرد و دازای رو دید که به دیوار تکیه داده و سیگارش دستش بود
سمتش رفت و گفت
+ شبتون بخیر دازای ساما
_ خفه شو
+ شما هم زیبا شدید
با حرص سیگارو تو مشتش فشرد و روی زمین انداخت و چویا رو به دیوار محکم کوبید که چویا آخ ریزی گفت
_ تو فقط مال منی...فقط کنار من باید باشی...به چه جرعتی...
+ دازای...بزار توضیح بدم...
مچ دستشو گرفت و به دیوار چسبوند و فشرد که چویا با بغض گفت
+ دازای...دستم
_ من بهت اجازه دادم که بهش دست بزنی؟ من کیتم چویا؟؟؟
نفسش رو با فشار بیرون داد و چویا با دست آزادش گونه شو نوازش کرد و سرشو نزدیک آورد و بوسیدش اولش دازای خواست عقب بکشه و مقاومت میکرد اما با حس برخورد زبونش با زبون خودش چویا موفق شد رامش کنه...دستش رو از دور مچش شل کرد و خودش کنترل بوسه رو گرفت.
چویا نفس کم آورد و مشت آرومی به سینه اش زد که دازای عقب کشید
+ تو خیلی به لویی نگاه میکنی...نکنه واقعا داره ازش خوشت میاد؟
_ اون نامزد منه چویا من مجبورم تو مکان های عمومی بهش توجه کنم...ولی تو لزومی نداشت با فئودور بیای اینجا...فقط بشین ببین چیکار میکنم...تو حالا هی کرم بریز
دازای ولش کرد و خواست بره که چویا آهی کشید و کراواتش رو دور دستش پیچید و سمت خودش کشید که دوباره دازای به جای اولش برگشت...پایین تنه اش رو بهش چسبوند که دازای نگاهشو تو کاسه چرخوند
_ چویا...بهتره بعد این هفته جلو چشمم نباشی...فقط فرار کن!
چویا خندید و لذت میبرد که دازای الان دستش به جایی بند نیست و مجبوره تحمل کنه
+ من الان به عنوان دوست دختر فئودور اینجام
دازای چشماش گرد شد و چویا رو پس زد و با گام های بلند سمت سالن رفت و چویا استرس گرفت...خیلی اگه شانس بیاره فئودور رو نکشه!!!!
___________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۳.۲k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط