ابلیس
part 87
چویا سریع به دنبالش رفت و دید که دازای آروم سر میز نشسته و موهای لویی رو مرتب میکنه. چویا گیج بهش نگاه کرد و بع برای ضایع نبودن سر میز نشست و دم گوش فئودور گفت
+ فکر کنم زیاد روی کردم...بهتره دم دست دازای نباشی
" چرا؟ "
+ آرامش خودتو حفظ کن...منو دازای الان باهم رابطه داریم اما مخفی...رئیس نباید بفهمه
فئودور یهو غذا پرید تو گلوش و سریع چویا بهش آب داد و دستشو پشتش کشید اما دیگه نگاه دازای رو حس نکرد...الان داشت بهش بی محلی میکرد؟؟؟؟
عصبی نگاهشو به دازای داد که داشت با لویی صحبت میکرد.
از حرصش جوری صحبت کرد که دازای قادر به شنیدنش باشه
+ عزیزم حالت خوبه؟ مراقب باش
بازم دازای نگاهش نکرد و حتی دو دل هم نشد که با نگاهش چویا رو تهدید کنه...چرااااا؟؟؟!!!!
زمان شام تموم شد و مردم در حال خوش بش بودن و اونقدر فضا شلوغ بود که لویی از دازای جدا شد و خواست بره پیش دوستاش
" من میرم پیش دخترا...مشکلی نداری؟ "
_ نه برو
لویی لبخند زد و ازش دور شد و چویا هم قدم به قدم سمت دازای رفت که دازای نگاه سردی از سر تا پاش انداخت
+ شبتون بخیر دازای ساما
دازای الکلش رو سر کشید و به میز تکیه داد
_ چی میخوای...چویا سان؟
+ اومدم ازدواجتونو تبریک بگم...خیلی بهم میآید
دازای پوزخند زد و گفت
_ ممنون...خودمم همین فکرو میکنم...اون زیبا ترین زنیه که تاحالا تو عمرم دیدم!
چویا غم تو دلش نشست و لبخند زورکی ای زد
+ از هم صحبتی باهاتون لذت بردم
دازای تمسخرآمیز گفت
_ فئودور سان ناراحت نمیشه؟ آخه با دوست پسر سابقت گفتگو داشتی
چویا پاهاشو تند تر کرد و دور شد.
......................................
همه داخل اتاق هاشون بودن و چویا بالشت رو بغل کرده بود و به این فکر میکرد که واقعا لویی از اون خوشگلتره؟ دازای خیلی جدی گفت و چویا نمیتونست انکارش کنه
از رو تخت بلند شد و فئودور رو روی کاناپه دیده بود که خوابش برده. گوشیش روشن رو شکمش افتاده بود و چویا پتویی برداشت و روش کشید و گوشیشو برداشت و عکس نیکولای رو دید و دلش برای رفیقش سوخت...هنوز یه نفر تو دلش بود حتی مرگش هم این علاقه رو کم نکرده بود
چویا از اتاق بیرون رفت و وارد تراس بزرگ عمارت شد و نفس عمیقی کشید
+ چرا داستان من باید انقدر غمگین باشه...
دستاشو رو نرده گذاشت و سرشو رو دستش گذاشت و چشماشو فشرد.
مدتی همینطور گذشت که صدای قدم هایی که بهش نزدیک میشدن رو شنید
" او چویا "
چویا نگاه بدی بهش انداخت و با لحن تندی گفت
+ گمشو
" با صاحب کارت بهتره معدب باشی "
چویا نگاهشو تو کاسه چرخوند و لویی نیشخند زد
" ما نمیتونیم یا هم دوست باشیم...میدونی چرا؟ "
چویا آهی بلند کشید و لویی ادامه داد
" چون تو هنوز دنبال نامزد منی...دازای داره ازدواج میکنه...بهم گفت که دوسم داره حتی بیشتر از توعه سابق...از زندگیمون برو بیرون ما دنیامون با هم فرق میکنه "
چویا عصبی شد و ناخواسته رو لویی اسلحه کشید
" گورتو گم کن "
" اگه میخوای بکشی بکش فقط اینو بدون نمیتونی از دست مافیا مخصوصا رئیسو دازای فرار کنی "
خون جلو چشمش رو گرفت و تنها کاری که اون لحظه از دستش بر اومد شلیک مستقیم به لویی بود.!
_____________________________________________________
ادامه دارد...
چویا سریع به دنبالش رفت و دید که دازای آروم سر میز نشسته و موهای لویی رو مرتب میکنه. چویا گیج بهش نگاه کرد و بع برای ضایع نبودن سر میز نشست و دم گوش فئودور گفت
+ فکر کنم زیاد روی کردم...بهتره دم دست دازای نباشی
" چرا؟ "
+ آرامش خودتو حفظ کن...منو دازای الان باهم رابطه داریم اما مخفی...رئیس نباید بفهمه
فئودور یهو غذا پرید تو گلوش و سریع چویا بهش آب داد و دستشو پشتش کشید اما دیگه نگاه دازای رو حس نکرد...الان داشت بهش بی محلی میکرد؟؟؟؟
عصبی نگاهشو به دازای داد که داشت با لویی صحبت میکرد.
از حرصش جوری صحبت کرد که دازای قادر به شنیدنش باشه
+ عزیزم حالت خوبه؟ مراقب باش
بازم دازای نگاهش نکرد و حتی دو دل هم نشد که با نگاهش چویا رو تهدید کنه...چرااااا؟؟؟!!!!
زمان شام تموم شد و مردم در حال خوش بش بودن و اونقدر فضا شلوغ بود که لویی از دازای جدا شد و خواست بره پیش دوستاش
" من میرم پیش دخترا...مشکلی نداری؟ "
_ نه برو
لویی لبخند زد و ازش دور شد و چویا هم قدم به قدم سمت دازای رفت که دازای نگاه سردی از سر تا پاش انداخت
+ شبتون بخیر دازای ساما
دازای الکلش رو سر کشید و به میز تکیه داد
_ چی میخوای...چویا سان؟
+ اومدم ازدواجتونو تبریک بگم...خیلی بهم میآید
دازای پوزخند زد و گفت
_ ممنون...خودمم همین فکرو میکنم...اون زیبا ترین زنیه که تاحالا تو عمرم دیدم!
چویا غم تو دلش نشست و لبخند زورکی ای زد
+ از هم صحبتی باهاتون لذت بردم
دازای تمسخرآمیز گفت
_ فئودور سان ناراحت نمیشه؟ آخه با دوست پسر سابقت گفتگو داشتی
چویا پاهاشو تند تر کرد و دور شد.
......................................
همه داخل اتاق هاشون بودن و چویا بالشت رو بغل کرده بود و به این فکر میکرد که واقعا لویی از اون خوشگلتره؟ دازای خیلی جدی گفت و چویا نمیتونست انکارش کنه
از رو تخت بلند شد و فئودور رو روی کاناپه دیده بود که خوابش برده. گوشیش روشن رو شکمش افتاده بود و چویا پتویی برداشت و روش کشید و گوشیشو برداشت و عکس نیکولای رو دید و دلش برای رفیقش سوخت...هنوز یه نفر تو دلش بود حتی مرگش هم این علاقه رو کم نکرده بود
چویا از اتاق بیرون رفت و وارد تراس بزرگ عمارت شد و نفس عمیقی کشید
+ چرا داستان من باید انقدر غمگین باشه...
دستاشو رو نرده گذاشت و سرشو رو دستش گذاشت و چشماشو فشرد.
مدتی همینطور گذشت که صدای قدم هایی که بهش نزدیک میشدن رو شنید
" او چویا "
چویا نگاه بدی بهش انداخت و با لحن تندی گفت
+ گمشو
" با صاحب کارت بهتره معدب باشی "
چویا نگاهشو تو کاسه چرخوند و لویی نیشخند زد
" ما نمیتونیم یا هم دوست باشیم...میدونی چرا؟ "
چویا آهی بلند کشید و لویی ادامه داد
" چون تو هنوز دنبال نامزد منی...دازای داره ازدواج میکنه...بهم گفت که دوسم داره حتی بیشتر از توعه سابق...از زندگیمون برو بیرون ما دنیامون با هم فرق میکنه "
چویا عصبی شد و ناخواسته رو لویی اسلحه کشید
" گورتو گم کن "
" اگه میخوای بکشی بکش فقط اینو بدون نمیتونی از دست مافیا مخصوصا رئیسو دازای فرار کنی "
خون جلو چشمش رو گرفت و تنها کاری که اون لحظه از دستش بر اومد شلیک مستقیم به لویی بود.!
_____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۳.۲k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط