ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام
ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام
ای دیده و دل از تو دگرگون مادام
ای آنکه به دست توست احوال جهان
حکمی بنما که گردد ایام به کام
خاك شد هر كه بر اين خاك زيست خاك چه داند كه در اين خاك كيست سر انجام كه بايد در خاك رفت خوشا انكه پاك امد و پاك رفت
ماگشته ايم ،نيست،توهم جستجو مكن\آن روزهاگذشت،دگر آرزو مكن\دگر سراغ خاطره هاي مارا مگير\خاكستر گداخته را زيرو رو مكن\
در چشم ديگران منشين در كنار من\ مارا دراين مقايسه بي آبرومكن\ راز من است غنچه لب هاي سرخ تو\راز مرا براي كسي بازگومكن\ديدارما تصوير بي نهايت است\با يكديگر دو آينه را روبه رو مكن..
راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي هركه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم.
درراه تو من حریف این دل نشدم،یک لحظه من ازیاد توغافل نشدم، گفتی که نیاکوچه ماسرشکن است، صدبارسرم شکست وعاقل نشدم
"من" فقط برای خودم هستم..!
خود خودم..!
نه زیبایم و نه عروسکی نه محتاج نگاهی..!
برای تو ک صورتهای رنگ شده را میپرستی نه سیرت ادمها را، هیچ ندارم!...
راهت را بگیر و برو...............
حوالی من، توقف ممنوع است!
ما از آن پاکدلانیم ک زکس کینه نداریم یک شهر دشمن یک دوست نداریم
قدر اهل درد صاحب درد میداند که چیست
مرد صاحب درد، درد مرد، میداند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنها گرد، تنها گرد، میداند که چیست
مردم از حسرت آهو روشان و رمشان
من ندانم به چه تدبیر بدام آرمشان
نیکرویان جهان را چو سرشتند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دلشان
خدایا. خیلیا دلمو شکستن. شب بیا بریم سراغشون من نشونت میدم تو ببخششون
ازدرد درآمديم وخود درد شدیم ازهستى خود ببين چه دلسرد شديم . صدزخم درون سينه پنهان داريم . بازيچه روزگار نامرد شديم.
خالق من "بهشتی"دارد نزدیک، زیبا و بزرگ و "دوزخی"دارد به گمانم کوچک و بعید، و در پی دلیلی است که ببخشد مارا
گاهی به بهانه یک دعا در حق دیگری...شاید امروز آن روز بی دلیل باشد!
دعا گویت هستم، دعایم کن
سودای دلم قسمت هر بی سروپانیست/خوش باش که یک لحضه دلم از تو جدانیست/
شادباشید نه يك روزبلكه هزاران سال،بگذارید آوازه شادبودنتان چنان درشهربپيچد،كه روسياه شوندآنانكه برسرغمگين ديدنتان شرط بسته اند.
ناز آن چشمی که سویش مال ماست / ناز آن زلفی که تارش مال ماست / ناز آن چوپان که سازش مال ماست / ناز آن دوستی که قلبش یاد ماست .
هیچکس هرگز نمی داند چه سازی می زند فردا / چه می دانی تو از دیروز چه می دانم من از فردا
همین یک لحظه را دریاب که فردا می شوی تنها
به هرکس نیکی کنی او را ساخته ای و
به هرکس بدی کنی به او باخته ای پس......... بیا بسازیم و نبازیم............
وقتى حاجیان به شیطان زنگ میزدند شیطان میخندید و میگفت اینان که اینجا به من سنگ میزنند برسند بروند خونه به من زنگ میزنند.
آدمهارسمشونه پابنددلدارنميشن، خوب گرفتارميکنن اماگرفتارنميشن، آدمهارسمشونه شاخه به شاخه ميپرن، دل وبيمارميکنن اماپرستارنميشن....
ای دیده و دل از تو دگرگون مادام
ای آنکه به دست توست احوال جهان
حکمی بنما که گردد ایام به کام
خاك شد هر كه بر اين خاك زيست خاك چه داند كه در اين خاك كيست سر انجام كه بايد در خاك رفت خوشا انكه پاك امد و پاك رفت
ماگشته ايم ،نيست،توهم جستجو مكن\آن روزهاگذشت،دگر آرزو مكن\دگر سراغ خاطره هاي مارا مگير\خاكستر گداخته را زيرو رو مكن\
در چشم ديگران منشين در كنار من\ مارا دراين مقايسه بي آبرومكن\ راز من است غنچه لب هاي سرخ تو\راز مرا براي كسي بازگومكن\ديدارما تصوير بي نهايت است\با يكديگر دو آينه را روبه رو مكن..
راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي هركه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم.
درراه تو من حریف این دل نشدم،یک لحظه من ازیاد توغافل نشدم، گفتی که نیاکوچه ماسرشکن است، صدبارسرم شکست وعاقل نشدم
"من" فقط برای خودم هستم..!
خود خودم..!
نه زیبایم و نه عروسکی نه محتاج نگاهی..!
برای تو ک صورتهای رنگ شده را میپرستی نه سیرت ادمها را، هیچ ندارم!...
راهت را بگیر و برو...............
حوالی من، توقف ممنوع است!
ما از آن پاکدلانیم ک زکس کینه نداریم یک شهر دشمن یک دوست نداریم
قدر اهل درد صاحب درد میداند که چیست
مرد صاحب درد، درد مرد، میداند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنها گرد، تنها گرد، میداند که چیست
مردم از حسرت آهو روشان و رمشان
من ندانم به چه تدبیر بدام آرمشان
نیکرویان جهان را چو سرشتند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دلشان
خدایا. خیلیا دلمو شکستن. شب بیا بریم سراغشون من نشونت میدم تو ببخششون
ازدرد درآمديم وخود درد شدیم ازهستى خود ببين چه دلسرد شديم . صدزخم درون سينه پنهان داريم . بازيچه روزگار نامرد شديم.
خالق من "بهشتی"دارد نزدیک، زیبا و بزرگ و "دوزخی"دارد به گمانم کوچک و بعید، و در پی دلیلی است که ببخشد مارا
گاهی به بهانه یک دعا در حق دیگری...شاید امروز آن روز بی دلیل باشد!
دعا گویت هستم، دعایم کن
سودای دلم قسمت هر بی سروپانیست/خوش باش که یک لحضه دلم از تو جدانیست/
شادباشید نه يك روزبلكه هزاران سال،بگذارید آوازه شادبودنتان چنان درشهربپيچد،كه روسياه شوندآنانكه برسرغمگين ديدنتان شرط بسته اند.
ناز آن چشمی که سویش مال ماست / ناز آن زلفی که تارش مال ماست / ناز آن چوپان که سازش مال ماست / ناز آن دوستی که قلبش یاد ماست .
هیچکس هرگز نمی داند چه سازی می زند فردا / چه می دانی تو از دیروز چه می دانم من از فردا
همین یک لحظه را دریاب که فردا می شوی تنها
به هرکس نیکی کنی او را ساخته ای و
به هرکس بدی کنی به او باخته ای پس......... بیا بسازیم و نبازیم............
وقتى حاجیان به شیطان زنگ میزدند شیطان میخندید و میگفت اینان که اینجا به من سنگ میزنند برسند بروند خونه به من زنگ میزنند.
آدمهارسمشونه پابنددلدارنميشن، خوب گرفتارميکنن اماگرفتارنميشن، آدمهارسمشونه شاخه به شاخه ميپرن، دل وبيمارميکنن اماپرستارنميشن....
- ۵.۲k
- ۱۱ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط