{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و با امگا هایی که با هم میخندیدن و نامجون که میخندید تا ح

و با امگا هایی که با هم میخندیدن و نامجون که میخندید تا حقیقت را پنهان کند روبرو شو وبا خودش فکر کرد یعنی قراره این لبخندارو از اونا بگیرنولی با صدای ته به خودش اومد

ته : کوکی

کوک : جانم

ته : بیا بشین دیگه

کوک رفت کنار نامجون نشست و ازش پرسید

کوک : نامی یونگی کجاست

نامجون : گفت میره هوا بخره احتمالاً الان تو حیاط پشتی باشه

کوک بدون حرف دیگه ای به طرف حیاط پشتی حرکت کرد و وقتی به حیاط پشتی رسید با یونگی روی زمین نشسته بود و سرش رو به دیوار تکیه داده بود رو به رو شد به طرفش رفت و کنارش نشست

یونگی: باورم نمیشه باید ترکش کنم اون تمام دنیامه من از وقتی بچه بودم با اون بودم حالا من به جهنم اون چی میشه اون چه گناهی کرده که باید بخاطر من زجر بکشه

یونگی حق داشت و کوک اینو خوب میدونست کوک میدونست که برای یونگی این سخت ترین کار بود اون از بچگی با جیمین دوست بود حتی برای نامجونم سخت بو اون پنج سال بود که با جین بود پس اون الان بهتر از همه ولی خب باز اونم با تمام وجودش تهیونگو دوست داشت و فکر جدا شدن ازش هم ازارش میداد ولی باید برای زنده موندن امگاش هم که شده باید میرفت از افکارش اومد بیرون و


ادامه دارد.......
یه پارت دیگه بزارم رمان شروع میشه به غمگین شدن البته پارت بعد هم غمگینه ولی بعدیا غمگین ترن و بگم که فصل اول رمان داره تموم میشه و فصل دوشم بعد یکی دو روز شروع میکنم ❤️
دیدگاه ها (۰)

سلام دو پارت امروز اپ کردم و خواستم بگم اگه از زمان اپ رمان ...

رمان خرس عسلی پارت نمیدونم یادم رفته بعد از بیست دقیقه یونمی...

130 تایی شدنمون مبارک باشه از همتون ممنونم که به اینجا رسوند...

خب بریم برای شروع

« قلدر عاشق»« پارت شانزدهم »افراد یونگی و تهیونگ ریختن داخل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط