{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نه تو می مانی و نه اندوه

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه،نه!
آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!
ظرف این لحظه ولیکن خالی ست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی ست
تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده
دیدگاه ها (۱)

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینمبر این تکرار در تکرار پای...

‌جهانپیش از توچیزی کم داشتو این مبالغه ی شعر منبرای وصفِ تو ...

وصیت کرده ام بعد از مرگم؛ همراه مندو تا فنجان چای هم دفن کنن...

سیاهسیاهسیاهنگاه او چندان سیاه استکه گفتیهزاران کلاغاز چشم‌ه...

عاشقانه های شبنم

ظهر عاشوراس...امام زمان داره خون گریه میکنه... همین که من زن...

مراسمی که دانش‌آموزان مدرسه برای خانم معلم شه*یدشون گرفتند.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط