{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول رمان رو براتون گذاشتم

پارت اول رمان رو براتون گذاشتم
نظرتون رو به ما بگید
ممنون از حمایتتون


آنا:بیخیال شو😐
سارا:چرا درکم نمیکنی?!
آنا:چون الکی داری خودتو می ترسونی😑
سارا:یعنی می خوای بگی حتی استرسم نداری?!
آنا:لطفا خفه شو😓
سارا: هووووف
یک دقیقه بعد
سارا:چرا دیر کردن?!
سروان لی و چوی وارد اتاق می شن و سارا و آنا احترام نظامی میرن
سروان چوی:آزاد سرباز
و بعد میره و پشت میز میشینه سروان لی کمی تو اتاق قدم های عصبی بر میداره و به سمت میزش میره و دوتا پرونده بر میداره و بعد شروع به داد و بیداد میکنه
سروان چوی:اروم باش سروان لی
سروان لی: نه سروان چوی همین اول کاری باید گربه رو دم جوب کشت
سارا:ببخشی قربان احیانا حوض نبود?!
سروان چوی:😅
آنا:احمق هجره بود😒
سروان لی: کی به شما دوتا اجازه حرف زدن داد?!😠
آنا و سارا:ببخشید قربان
سروان لی:میدونید این بار چندمه تو این دوهفته که ازتون گزارش های احمقانه می شه?!
سارا:بله:face_with_rolling_eyes:
سروان لی:خب بار چندمه?!😑
سارا: نمدونم که🙄
سروان لی : 😤
سروان چوی: خب فکر کنم پشیمونن. دیگه از حالا به بعد چنین گزارشاتی از شما دونفر به دفتر ما راه پیدا نکنه! اوکی??
سارا و آنا:چشم:white_smiling_face:️
سروان لی با قدم های تندش به سمت اون دونفر میره درحال که انتظار داره آنا که بهش نزدیک تره عقب عقب شروع به حرکت کنه با فاصله چند اینچ بین انگشت اشارش و صورت آنا گیر میکنه
سروان لی: این چشمتون مثه چشمای دیگتون نباشه
آنا:چشم:neutral_face:
یه نگاه به سارا میندازه که محو سروان چوی هستش سارا هم تا متوجه وضعیت میشه خودشو جمع میکنه و یک چشم تحویل سروان لی میده بعد از رفتن سارا و آنا از اتاق سروان لی یه نفس عمیق میکشه و به سروان چوی میگه
سروان لی:انتظار داشتم مثله اون پسر دیلاق و هیکلی وقتی میرم جلوش با ترس بره عقب 😐 😑
سروان چوی:عمرناش تخس تر از اونیه که به چشم میاد😜
آنا درو پشت سرش میبنده و با سارا تو راهرو مشغول قدم زدن میشن آنا انگشت اشارشو میاره بالا و با صدای کلفت شده ادای سروان لی رو درمیاره و میگه:
آنا:این چشمتون مثله چشمای قبلیتون نباشه
ههـ برو خونتون بابا
بعد یه نگاه میندازه به سارا که کلا محو رویاهاشه و بهش میگه:
آنا:ببینم نکنه توام مثله بقیه دخترای پایگاه عاشق چوی شیون شدی؟😐
سارا:مگه چی کم داره که عاشقش نشم؟😍
آنا با یه سغلمه اعتراضشو به سارا ابراز میکنه و میگه:
آنا:حاضر بودم به مدت دوروز برم انفرادی ولی باهام اینجور رفتار نشه😒
کیوهیون که درحال رد شدن بود با لحنی که سرشار از خوشحالی بود گفت:
کیوهیون:عشق انفرادی کی بودی تووووووو؟😅
سارا:کیوهیون رد شو برو اصلا حوصله نداریم
صبح روز بعد با صدای زنگی که تو خوابگاه پیچید همه مشغول پوشیدن یونیفرم هاشون شدنو بعد ایستادن بقل تختاشون گروهبان وارد شد و شروع کرد به بررسی سرووضع سربازها و قدم زنان به انتهای خوابگاه میرسید وقتی به آنا و سارا رسید تقریبا به پنج نفری از افراد گیر داده بود و از طرز یونیفرم سارا هم ایراد گرفت و ازش خواست ازین به بعد لباساشو بهتر اوتو کنه و خنده های زیرکی آنا دور از چشم سارا نموند .
گروهبان:خب طبق برنانه ریزی هایی که انجام دادیم امروز قراره از شما امتحان خنسا کردن بمب ها گرفته بشه .
گروهبان مکثی کردو منتظر موند تا پچ پچ ها و هلهله ها کمی اروم بگیره و با اخطاری که داد همه جا رو سکوت فرا گرفت و ادامه داد:
بعد از صبحانه و ورزش صبحگاهی آماده میشین تا امتحانتون رو بدین
سربازها از خوابگاه اومدن بیرونو وبعداز خوردن صبحانه به ورزش صبحگاهی پرداختن که با وارد شدن سروان چوی که پشت سر سروان لی قدم برمیداشت دخترها به این شکل درومدن😍 وپسراهم طوری به سروان لی و چوی نگاه میکردن انگار ایندشون جلو چشماشونه😀 با چشمکی که سروان چوی زد سرباز هانتونستن جلوی خودشونو بگیرنو با متوجه شدن لی دونگهه به اوضاع خودشونو جمع و جور کردن سروان لی رو به چوی شیون کرد و گفت:
سروان لی:سروان چوی لطفا !
سروان چوی هم.قیافه بی گناهی به خودش گرفتو باعث شد سروان لی بیشتر از قبل کفری بشه چون دوست قدیمیش رو میشناخت با یه چشم غره رو کرد به سرباز هاو بهشون از وضع امتحانات خبر دادو گفت با یک اشتباه میتونن جریمه های زیادی رو متحمل بشن
سربا
دیدگاه ها (۱۶)

خبرنگار:میشه یه سوال بپرسم ؟؟؟؟لیتوک :بعله بفرماخبرنگار :توچ...

یکی از فن سایتا برای تولد یسونگ ستاره خریدن😐 عرررررر😭 #yesun...

بعد از اومدن کامبک اس جی حرف مسرا به بقیه گروه های کیپاپ :اه...

بسی قدیمی به هیچ کدومشون کاری ندارم فقط سونگمین اون کنار چقد...

تتو آرتیست من [part²]*زمان حال**ا/ت ویو*مثل همیشه ساعت ۵:۳۰ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط