LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۳۸
*۲ ساعت بعد*
[ویو جونگ کوک]
(جین، تهیونگ و جونگ کوک نشسته و در حال قهوه خوردن و صحبت کردن بودند)
+(به ساعتش نگاهی انداخت و بعد سرش را چرخاند تا نگاهش به جیمین افتاد)
جیمین
÷بله رئیس
+ خانما رفتن ؟
÷ بله رئیس
+(بدون نگاه کردن به جیمین، کمی از قهوه اش را نوشید)
به راننده گفتی زود برگردونتشون؟
÷ راننده نه- خانم ات خودشون رانندگی میکردن.
+(سریع فنجان را پایین اوردُ سرفه کرد. به جیمین خیره شد؛ در نگاهش ارامش قبل از طوفان دیده میشد)
بدون گارد-
÷(به جونگ کوک خیره شد)
بله-
+(سرش را برگرداند و از جایش بلند شدُ به سمت حیاط عمارت رفت)
' چی شد-
/ (شانه ای بالا زد و به جونگ کوک از پشت خیره شد)
+(سریع به سمت یکی از ماشین ها رفت، چشمانش عصبی بودند اما نمیخواست جلوی جین و تهیونگ، عصبانیتش را بروز دهد)
تو با چه عقلی گذاشتی بدون گارد از عمارت بره بیرون-
(سوار ماشین شد)
÷رئیس-
+(در ماشین را بست و ماشین را روشن کردُ از حیاط عمارت خارج شد)
÷(به ماشین او از پشت خیره ماند.)
+(آرنجش را به در ماشین، تکیه داده بود و دستش جلوی دهانش بود. بی قرار رانندگی میکرد)
[ویو ات]
-وایییی چقد بهت میاد-(به مونا خیره شده بود)
''جدی؟؟(کمی دور خودش چرخید و در اینه بیشتر خودش را در ان لباس،انالیز کرد)
// من چی!(از اتاق پُرُو خارج شد)
(ات و مونا جفتشان به سارا خیره شدند)
''عالییییی شدی دختر-
-اره راس میگه...(سر تا پای سارا را در ان لباس انالیز کرد)
// مرسییی...(نگاهش را بالاخره از لباس تنش گرفت و به ات داد)
تو نمیخوای چیزی بخری؟
-من؟...(به لباس های دورش نگاهی انداخت، کیف ها، کفش ها و لباس های خیلی جذاب و گران قیمتی انجا بود. تنوع بیشترین چیزی بود که در ان فروشگاه به ان بزرگی به چشم میخورد)
نمیدونَ-
//(حرف ات را با گرفتن دستش قطع کرد)
بلند شو-
-عا-...
// تو پولدار ترین شوهر دنیارو داری!(ات را به خودش چسباند و توی چشمانش خیره شد)
-(با چشمان گشاد شده و متعجب به او خیره شده بود)
ا-ازدواج نکردیم هنو-
// هرچی!...(صورتش را صورت ات چسباند و با دستش به اجناس فروشگاه اشاره کرد)
تو با یه بشکن زدن میتونی همه ی اینارو بخری-...
"(به ان دو زل زده بود و جلوی خنده اش را بزور گرفته بود)
-(سرش را از سارا جدا کرد. فکر ازدواج، اخرین چیزی بود که بهش فکر میکرد؛ ان هم ازدواج با یک مافیا، کسی که او، فقط نقش دوست داشتنش را بازی میکند...مافیایی که او را در عمارتش زندانی کرده بود)
اخه متوجه نیستین شما-
" بسه ات-
(او را به سمت یکی از کارکنان هل داد)
// لطفا همین الان وقت هیرکات بدین با یه میکاپ نچرال.
؟ بله ، تایم قبلی داشتین؟
// (به کارکن فروشگاه نگاه کرد)
وقت قبلی؟
" ایشون همسر جئون جونگ کوک هستن.
؟(با چشمان گشاد شده به ات خیره شد)
؟² جئون جانگ کوک- منظورتون-
// بله
؟(سریع ات رو به سمت یکی از صندلی ها هدایت کرد و با دست اشاره کرد)
بفرمایین بشینین-
-(ات نگاهی به سارا و مونا انداخت)
" بشین دیگه
-(سرش را برگرداند و روی صندلی نشست)
*۱ ساعت بعد*
(هر سه اشان در حال قدم زدن در راهرو های بزرگ فروشگاه بودند و کارشان تمام شده بود؛ دستانشان پر از جعبه های خرید بود)
// وایی دختر چقد با این مدل مو خوشگلتر شدی-( همچنان که راه میرفت به ات خیره شده بود)
" راس میگه- گل بودی گل تر شدی!
-(لبخندی زد و جعبه هارا در دستانش جا به جا کرد)
ولی فک کنم یکم زیادی-
// اصلنم زیاد نیسن-
" ای کاش حداقل با گاردا میومدیم اینارو جابه جا میکردن!
+ات!(در همان لحظه ناگهان جلوی ان ها ظاهر شد)
-(سرش را برگرداند و با تعجب به جونگ کوک خیره ماند)
[ویو جونگ کوک]
+(بالاخره به فروشگاه رسید و از در اصلی وارد شد، در به در دنبال ات میگشت. جمعیت و کارکنان که متوجه حضور او، صاحب بزرگ ترین شرکت های کره ی جنوبی و صاحب بیشترین مال و ثروت ان کشور ،بودند، با تعجب به او نگاه میکردند... به بالای پله ها رفت و بعد از چرخیدن چشمانش بالاخره روی ات افتاد)
-(با شنیدن صدایش سرش را چرخاند و به جونگ کوک خیره شد)
+(با دیدن ات، در جایش ایستاد؛ نفس نفس میزد، فکر اینکه ات از او جدا شود و دوباره فکر فرار به سرش بزند، او را تا چند ثانیه پیش داشت به کشتن میداد. نفس عمیقی کشید و دستی لای موهایش کشید...حالا که او را، در انجا میدید و از انکه فکر فرار به سرش نزده بود، توانست نفس راحتی بکشد)
"عه جونگ کوک اینجا چیکار میکنه-
//*لبخند* مگه میتونن دو ساعت بدون هم دووم بیارن-
-(به جونگ کوک خیره مانده بود)
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۳۸
*۲ ساعت بعد*
[ویو جونگ کوک]
(جین، تهیونگ و جونگ کوک نشسته و در حال قهوه خوردن و صحبت کردن بودند)
+(به ساعتش نگاهی انداخت و بعد سرش را چرخاند تا نگاهش به جیمین افتاد)
جیمین
÷بله رئیس
+ خانما رفتن ؟
÷ بله رئیس
+(بدون نگاه کردن به جیمین، کمی از قهوه اش را نوشید)
به راننده گفتی زود برگردونتشون؟
÷ راننده نه- خانم ات خودشون رانندگی میکردن.
+(سریع فنجان را پایین اوردُ سرفه کرد. به جیمین خیره شد؛ در نگاهش ارامش قبل از طوفان دیده میشد)
بدون گارد-
÷(به جونگ کوک خیره شد)
بله-
+(سرش را برگرداند و از جایش بلند شدُ به سمت حیاط عمارت رفت)
' چی شد-
/ (شانه ای بالا زد و به جونگ کوک از پشت خیره شد)
+(سریع به سمت یکی از ماشین ها رفت، چشمانش عصبی بودند اما نمیخواست جلوی جین و تهیونگ، عصبانیتش را بروز دهد)
تو با چه عقلی گذاشتی بدون گارد از عمارت بره بیرون-
(سوار ماشین شد)
÷رئیس-
+(در ماشین را بست و ماشین را روشن کردُ از حیاط عمارت خارج شد)
÷(به ماشین او از پشت خیره ماند.)
+(آرنجش را به در ماشین، تکیه داده بود و دستش جلوی دهانش بود. بی قرار رانندگی میکرد)
[ویو ات]
-وایییی چقد بهت میاد-(به مونا خیره شده بود)
''جدی؟؟(کمی دور خودش چرخید و در اینه بیشتر خودش را در ان لباس،انالیز کرد)
// من چی!(از اتاق پُرُو خارج شد)
(ات و مونا جفتشان به سارا خیره شدند)
''عالییییی شدی دختر-
-اره راس میگه...(سر تا پای سارا را در ان لباس انالیز کرد)
// مرسییی...(نگاهش را بالاخره از لباس تنش گرفت و به ات داد)
تو نمیخوای چیزی بخری؟
-من؟...(به لباس های دورش نگاهی انداخت، کیف ها، کفش ها و لباس های خیلی جذاب و گران قیمتی انجا بود. تنوع بیشترین چیزی بود که در ان فروشگاه به ان بزرگی به چشم میخورد)
نمیدونَ-
//(حرف ات را با گرفتن دستش قطع کرد)
بلند شو-
-عا-...
// تو پولدار ترین شوهر دنیارو داری!(ات را به خودش چسباند و توی چشمانش خیره شد)
-(با چشمان گشاد شده و متعجب به او خیره شده بود)
ا-ازدواج نکردیم هنو-
// هرچی!...(صورتش را صورت ات چسباند و با دستش به اجناس فروشگاه اشاره کرد)
تو با یه بشکن زدن میتونی همه ی اینارو بخری-...
"(به ان دو زل زده بود و جلوی خنده اش را بزور گرفته بود)
-(سرش را از سارا جدا کرد. فکر ازدواج، اخرین چیزی بود که بهش فکر میکرد؛ ان هم ازدواج با یک مافیا، کسی که او، فقط نقش دوست داشتنش را بازی میکند...مافیایی که او را در عمارتش زندانی کرده بود)
اخه متوجه نیستین شما-
" بسه ات-
(او را به سمت یکی از کارکنان هل داد)
// لطفا همین الان وقت هیرکات بدین با یه میکاپ نچرال.
؟ بله ، تایم قبلی داشتین؟
// (به کارکن فروشگاه نگاه کرد)
وقت قبلی؟
" ایشون همسر جئون جونگ کوک هستن.
؟(با چشمان گشاد شده به ات خیره شد)
؟² جئون جانگ کوک- منظورتون-
// بله
؟(سریع ات رو به سمت یکی از صندلی ها هدایت کرد و با دست اشاره کرد)
بفرمایین بشینین-
-(ات نگاهی به سارا و مونا انداخت)
" بشین دیگه
-(سرش را برگرداند و روی صندلی نشست)
*۱ ساعت بعد*
(هر سه اشان در حال قدم زدن در راهرو های بزرگ فروشگاه بودند و کارشان تمام شده بود؛ دستانشان پر از جعبه های خرید بود)
// وایی دختر چقد با این مدل مو خوشگلتر شدی-( همچنان که راه میرفت به ات خیره شده بود)
" راس میگه- گل بودی گل تر شدی!
-(لبخندی زد و جعبه هارا در دستانش جا به جا کرد)
ولی فک کنم یکم زیادی-
// اصلنم زیاد نیسن-
" ای کاش حداقل با گاردا میومدیم اینارو جابه جا میکردن!
+ات!(در همان لحظه ناگهان جلوی ان ها ظاهر شد)
-(سرش را برگرداند و با تعجب به جونگ کوک خیره ماند)
[ویو جونگ کوک]
+(بالاخره به فروشگاه رسید و از در اصلی وارد شد، در به در دنبال ات میگشت. جمعیت و کارکنان که متوجه حضور او، صاحب بزرگ ترین شرکت های کره ی جنوبی و صاحب بیشترین مال و ثروت ان کشور ،بودند، با تعجب به او نگاه میکردند... به بالای پله ها رفت و بعد از چرخیدن چشمانش بالاخره روی ات افتاد)
-(با شنیدن صدایش سرش را چرخاند و به جونگ کوک خیره شد)
+(با دیدن ات، در جایش ایستاد؛ نفس نفس میزد، فکر اینکه ات از او جدا شود و دوباره فکر فرار به سرش بزند، او را تا چند ثانیه پیش داشت به کشتن میداد. نفس عمیقی کشید و دستی لای موهایش کشید...حالا که او را، در انجا میدید و از انکه فکر فرار به سرش نزده بود، توانست نفس راحتی بکشد)
"عه جونگ کوک اینجا چیکار میکنه-
//*لبخند* مگه میتونن دو ساعت بدون هم دووم بیارن-
-(به جونگ کوک خیره مانده بود)
لذت ببرین♡♤
- ۱۴.۲k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط