{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق بی پایان

عشق بی پایان

part-۱

امشب عروسی بهترین رفیقمون میا ست...
اشک تو چشمام جمع شده بود
+میااااااا
$هی هی دخترررررررر
نانا و لینا هم گریشون گرفت و همه میا رو بغل کردیم
$دخترا ازدواج کردم نمردم کههه
¥(نانا) دیگه نمیای ماشین سواریییی؟
$چرا میامممم
همه اشکامون رو پاک کردیم میا آماده شد و زود تر از همه رفت
منم لباس کوتاه قرمز شرابیمو تنم کردم و با بقیه دخترا راه افتادم سمت تالار


بعد چند دقیقه ای رسیدیم و همه از ماشین پیاده شدیم .
نانا وقتی دوست پسرشو دید سریع دوید سمتش و بغلش کرد
+آیگوووووو
لینا هم تا دوست پسرشو دید رفت سمتش
+اوفففف
وارد سالن تالار شدم . همه مشغول رقص و شادی بودن . از شلوغی بدم میومد . نگاهی به میز کردم که دیدم نانا و لینا به دوست پسراشون چسبیده بودن . جز من . از این جور کارا متنفرم واییییییی
از سالن تالار زدم بیرون و رفتم سمت یه آبشار کوچولو . هوا خنک بود . انگار میخواست بارون بباره . نسیم سرد به بدنم برخورد می‌کرد . سردم بود. بعد مدتی گرمی کتی رو روی شونه هام حس کردم برگشتم که با به مرد هیکلی قد بلند برخوردم
+ممنون
-خواهش میکنم
نرده سیگارش رو روشن کرد و چند پوکی از سیگارش کشید ‌
-میتونم اسمتون رو بدونم؟
+نورا و شما؟
-جک هستم
بعد مدتی جک سیگارش رو زیر پاش خاموش کرد
-تایپتون چه جور آدمیه
+چطور؟؟
-همین طوری پرسیدم
+یه مرد هیکلی . قد بلند . عضله ای. کسی ک فقط منو ببینه . عاشقم باشه نه بازیگر
-خانواده پولداری هستین؟
+بودیم ... پدرم تمام دارایمون رو قمار کرد و مادرم خدمتکاره
جک نگاه عمیق تری انداخت و گفت
-پس دختر جنگجویی هستی
+شاید
جک لبخند زد

موقع شام بود همه مشغول خوردن شام بودن . من زود تر از بقیه شامم رو خوردم و رفتم سمت میا و شوهرش
+تبریک میگم امید وارم زندگی خوبی در پیش رو داشته باشین مبارکه
¢ممنون نورا جان
$ممنون عشقم
همو بغل کردیم و خدافظی کردم
+من. زود تر میرم از شلوغی زیاد خوشم نمیاد
$باشه عزیزم خدافظ
میا قبل رفتن دستم رو گرفت و دم گوشم گفت
$هی دختر بیشتر مهمونی اینجا مافیان دل یکیشونو ببر
+اوغ اصلاااا
میا خندید و رفت نشست . رفتم سمت خروجی .
بارون شدیدی بود ماشین هم نداشتم پس دستم رو گرفتم زیر سرم و خواستم بدوئم که صدای آشنایی اومد
-بیا من میرسونمت
چرخیدم سمت صدا ک دیدم جک ه . تیشرت سفیدش از شدت خیسی به تنش چسبیده بود نگاهم رو دزدیم
+نه ممنون میرم
-سرما میخوری بیا
رفتم سمتش که دستم رو گرفت و بردتم سمت یه ماشین سیاه و قیمتی . دستای خیلی گرم بود . در ماشین رو برام باز کرد
-بشین
نشستم . در رو بست و خودش اومد نشست
-آدرس
آدرس خونه رو دادم و ماشین شروع به حرکت کرد . سنگینی نگاش رو روی بدنم حس میکردم . هر از گاهی زیر چشمی نگاهم میکرد .
بعد نیم ساعت رسیدیم . از ماشین پیاده شدم و کت ش رو پس دادم
+ممنون
-خواهش میکنم
کلیپ رو انداختم تو در و چرخوندم . در باز شد
رفتم داخل و نفس عمیقی کشیدم
+این کی بوددد
رفتم بالا و دیدم مامان نشسته رو مبل
+سلام مامیییی
×سلام عزیزم
+مامان من گفتم فردا باهات میام هااا
×باشه دخترم ولی زیاد خودتو اذیت نکن
رفتم داخل اتاقم و لباسم رو عوض کردم . رو تخت دراز کشیدم که خوابم برد ...

از خواب بیدار شدم و رفتم سرویس
کراپم رو تنم کردم و یه شلوار بگ پوشیدم . جردنمم پام کردم و رفتم داخل حال
×سلام . صبحانه نمیخوری؟
+سلام نه مامان زیاد صبحانه رو دوست ندارم
×باشه بریم

با مامان راه افتادیم سمت عمارت برای تمیز کاری . تاکسی گرفتیم .بعد چند دقیقه ای رسیدیم
وارد شدیم . مامانم پیش بندش رو بست و رفت آشپز خونه
×دخترم تو برو اتاق آقا. رو گردگیری کن
+چشم
جارو رو برداشتم . از پله ها بالا رفتم و رسیدیم به راهروی طولانی . به در مشکی اون ته راهرو دیدم . راه افتادم سمتش و در رو باز کردم نفس عمیقی کشیدم و گفتم
+اخیشش کسی نیست
در رو بستم و رفتم سراغ گردگیری میز عطر ها . دستمال میکشیدم که در یکهو باز شد مردی هیکلی وارد شد و در رو بست به تنم لرز افتاد
+ببخشید الان میرم بیرون
دویدم سمت در که با دستاش جلوی دستگیره در رو گرفت
-کجا با این عجله؟
صدا و عطر آشنایی بود .
+ج جکک؟
جواب نداد و هی داشت نزدیک و نزدیک تر میشد
دستش رو روی گونه هام میکشید
-یادته گفته تایپت کسیه که فقط تو رو ببینه ؟
اون یکی دستش رو روی کمرم گذاشت و ادامه داد
-اون من نیستم نورا؟؟؟
قلبم اومده بود تو دهنم
با یه حرکت از دستش منو به خودش چسبوند و لب هایش رو نزدیک کرد . گرمای نفسش به لب ها برخورد می‌کرد
یک لحظه چشمام رو بستم و تسلیم شدم ... که یادم اومد من پایین ترینم و اون بالا تربن و خشنه... دستم رو گذاشتم رو سینش و هلش دادم
+نههه
با تعجب نگام میکرد
#رمان #فیک #سناریو #مافیا #کتاب #دارک #داستان
دیدگاه ها (۰)

عشق بی پایانرمان بعدیییی🫦#رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #مو...

رمان بعدی کدوم باشه الوووووو با شمام هااااااعشق و انتقام=اسل...

part=2

پلیس در آستانه مافیا پارت 17 ویو جونکوک سنا که رفت دستشویی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط