{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part=2

روز خاستگاریه لینا

ویو ات

صبح با نور افتاب بلند شودم و به به سمت پنجره ها رفتم و پرده رو کنار زدم و به سمت حمام رفتم ودوش گرفتم
که دیدم مامانم وارد اتاق شد و یک لباس دستش بود

مامان : بیا ات این لباس رو بپوش زود و بیا پایین
ات : باش مامان

مامان از اتاق رفت بیرون و من هم خودم رو پرکردم رو تخت که اینبار دوباره یکی در زد

ات : بیا تو
لینا بود

لینا: اخب چطور شدم

یک دفعه از جام بلند شودم و زل زدم بهش

ات : واییییی لینا چقد خوشگللللل شدییییی
لینا : واقعا مرسی
ات : حالا فک کن برای عروسی دیگه چه دافی بشی
لینا :فعلا که بله رو نگفتم

زدم بشونش
باشه حلا خوشگل خانم
لینا :من دیگه میرم
ات :باشه
من هم سریع لباسم رو عوض کردم و یک ارایش ملایم کردم [راستی لباس هاشونو میزارم] 

رفتم پیش مامان اینا

که در عمارت باز شد و خانواده ی خاستگار لینا امدن که چشمم به تهیونگ خورد و اشک تو چشمام جمع شد
اون جوری رفتار میکرد که منو نمیشناسه و من سریع به سمت اتاقم رفتم و اشک هام رو پاک کردم که لینا امد تو اتاق

لینا: خوبی ات؟
ات : اره
لینا : چشمات اشکیه
ات : نه خاک رفت تو چشمم
لینا : باش بیا بریم پایین شام
ات : باش بریم

با لینارفتیم پایین و سر میز نشستیم من روبه روی تهیونگ یعنی برادر کیم نامجون خاستگار لینا نشستم
و لینا هم روبه روی نامجون

_______________________________

خب خوشگلاااا چرا از رمانم حمایت نمی کنیننن 😭✨🎀🎀🎀
دیدگاه ها (۳)

لباس ات اولی لباس تهیونگ دومی

pert= 3

خوشگلا چرا از رمانم حمایت نمیکنین😭┏━━━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━━━...

part=1

part=4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط