{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 42
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
از اتاق بیرون رفتم عجب
پس تشکر کردن هم بلده با اون اخلاقش..
وارد اتاق شدم به گوشیم نگاهی کردم
ساعت«12:1»رو نشون میداد عجیبه
همیشه سر ساعت دوازده اون چیزای عجیب تو هوا پخش میشدن و دیگه چیزی میتوجه نمیشدم یعنی اگه نفسمو نگه دارم میتونم بیدار باشم؟؟
امتحال کردنش که ضرر نداره روی تختم رفتم نگاهی به جونهی و تهیونگ که غرق خواب بودن کردم یعنی چی؟
تهیونگ گفت که منتظرم میمونه چطور الان خودش خوابیده..یا..
پیامی به گوشیم اومد سریع بازی کردم
«اگه میخوای زنده بمونی از اتاقت بیرون نیا jk-»
یعنی چی؟
به سمت تهیونگ رفتم و چندبار زدم روی بازوش که بیدار بشه اما فایده ای نداشت نیشگونی ازش گرفتم بازم تکـون نخورد ترسیدم سریع دستم رو جلوی بینیش بردم که نفس میکشید
نفس راحتی کشیدم...
یعنی فقط من بیدارم؟با کسایی که مافیان؟
فرصت خوبیه برای اینکه بتونم یه چیزایی رو بفهمم حتما جک داره نگام میکنه محکم ایستادم و داد زدم
لارا:دعا کن که پیدات نکنم حـروم.زاده
حمونطور که حدس میزدم جک داره منو تماشا میکنه اینو از پیامی که فرستاد فهمیدم
«هرغلطی میخوای بکن فقط بیرون نیا jk-»
لارا:باشه
الکی گفتم و رفتم زیر پتو چشم هامو بستم که مثلا انگار خوابم نیم ساعت گذشت حتما تا الان دیگه رفته...
از زیر پتو بیرون اومدم
میدونم اگه از در این اتاق بیرون برم احتمالش هست که سالم برنگردم و حتی شاید یکی از مافیاها منو ببینه و برای اینکه لوش ندم بکشتم ولی نمیتونم این فرصتو از دست بدم
اون اتاق که پر دوربین بود از توی دوربیت تک تک اتاق هارو میشد دید حتما اونجا میتونم یه سرنخی پیداکنم
اروم اروم قدم برداتشم به سمت ادم شجاعی نبودم ولی از وقتی سروکله جک توی زندگیم پیدا شده با هرچی ترسه خداحافظی کردم و حتی دیگه برامم مهم نیست زنده باشم یانه ، فقط میجنگم نه برای خودم برای تنها کسی که برام باقی مونده تهیونگ!
با احتیاط از اتاق بیرون اومدم و درشو بستم به اطرافم نگاه کردم چراغ ها خاموش همجا کاملا تاریک بود هیچ چیزی معلوم نبود لحضه ای منصرف شدم ولی با خودم گفتم
لارا:بیخیال لارا..تهش مرگه دیگه یا حقیقتو میفهمم یا میمیرم.
با این جمله شروع به حرکت کردم...
نور گوشیم رو روشن کردم که واضح تر ببینم صدای قدم هایی به گوشم خورد سریع رفتم و جایی قایم شدم
دونفر درحالی که میدویدن یکیشون گفت
هانا:نباید بزاریم از دستمون در بره!
هانا؟ واییی میدونستم..یعنی شک کرده بودم!!
هانای احمق ولی اون یکی کی بود؟هانول؟
باید مطمئن بشم..ولی فعلا مافیا مهم نیست مهم جکه
بلاخره بدون اینکه کسی منو ببینه خودمو به سالن رسوندم
با صحنه روبه روم سر جام میخکوب شدم
هانا!
چاقو رو چندین بار فرو کرد تو دل یکی..
اروم چراغ گوشیم رو خاموش کردم و پشت پله ها قایم شدم
هانا:کارمون تمومه..نفر بعدی کیم جنی و اکیپشونن!
دیدگاه ها (۲)

#P𝗔R𝗧 : 41〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 40〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

عشق فراموش شده

عشق فراموش شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط