{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت صد و بیست و هشتم: دربست، مردونه

قسمت صد و بیست و هشتم: دربست، مردونه






تمام ذهنم درگیر بود ... وسط کلاس درس ... بین بچه ها ... وسط فعالیت های فرهنگی ...
الهام ... سعید ... مادر ... و آینده زندگی ای که من ... مردش شده بودم ...


مامان دوباره رفته بود تهران ... ما و خانواده خاله ... شام خونه دایی محسن دعوت بودیم ... سعید پیش پسرهای خاله بود... از فرصت استفاده کردم و دایی رو کشیدم کنار ... رفتیم تو اتاق ...
ـ دایی شنیدم می خوای کامپیوترت رو بفروشی ... چند؟ ...

با حالت خاصی ... یه نیم نگاهی بهم انداخت ...
ـ چند یعنی چی؟ ... می خوای همین طوری برش دار ...
ـ قربانت دایی ... اگه حساب می کنی برمی دارم ... نمی کنی که هیچ ...

نگاهش جدی تر شد ...
- خوب اگه می خوای لپ تاپ رو بردار ... دو تاش رو می خواستم بفروشم ... یه مدل بالاتر واسه نقشه کشی بگیرم... ولی خوبیش اینه که جایی هم لازم داشته باشی می تونی با خودت ببری ... پولش هم بی تعارف، مهم نیست ...

- شخصی نمی خوام ... کلا می خواستم یکی توی خونه داشته باشیم ...


ایده لپ تاپ دایی خوب بود ... اما نه از یه جهت ... سعید خیلی راحت می تونست برش داره ... و با دوست هاش برن بیرون ... ولی کامپیوتر می تونست یه نقطه اتصال بین من و سعید ... و سعید و خونه بشه ...


صداش کردم توی اتاق ...
- سعید می خوام کامپیوتر دایی رو ازش بخرم ... یه نگاه بکن ببین چی داره؟ ... چی کم داره؟ ... میشه شبکه اش کنی یا نه؟ ... کلا می خوایش یا نه؟ ...


گل از گلش شکفت ...
ـ جدی؟ ...
ـ چرا که نه ... مخصوصا وقتی مامان نیست ... رفیق هات رو بیار ... خونه در بست مردونه ...



#نسل_سوخته_قسمت_128
#داستان
دیدگاه ها (۱)

قسمت صد و بیست و نهم: به من بگو ...نمی دونستم کاری که می کنم...

قسمت صد و سی ام: سید رفقاش که داشتن می رفتن ... کامران با تر...

قسمت صد و بیست و هفتم: کجایی سعید؟ چهره اش هنوز گرفته بود .....

قسمت صد و بیست و ششم: پیشنهاد عالی توی راه دانشگاه، گوشیم زن...

my littel boy

my littel boy

my littel boy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط