صبح
(صبح)
ویو ات
بلند شدم که دیدم یونگی پیشم نیست رفتم پایین بازم نبود همه جارو گشتم نبود که دیدم یه نامه به در یخچال چسبونده شده نامرو خوندم نوشته بود: سلام منم یونگی دیشب که خوابیدی بهم پیام دادن منو نامجون باید میرفتیم سفر کاری خودمونم شک بودیم ولی چاره دیگه ای نداشتیم زود برمیگردم مراقب خودت باش ببخشید واسه دیشب خدافظ
نامه که تموم شد گریه هام شروع شد
+همینننن هق فقط همین هق ببخشید هق حتی نیومدی بغلم کنی هق
داشتم همینجوری گریه میکردم که در زده شد باز کردم یکی برام گل اورده بود گفتم از طرف کیه گفت جناب مین یونگی یه گل صورتی ابی بود خیلی بزرگ و خوشگل بود گفتم مرسی تا در بستم نمیدونم چی شد عصبانی شدم گلو انقدر زدم به درو دیوار که پودر شد کلا پر پر شد افتادم روی زمین به خودم اومدم گفتم
+من هق من هق چیکار کر هق کردم هق لیاقتم هق مرگه اهههه لعنت به من لعنت به این زندگی (از مرگه ببعد داد میزد)
یونگی هق چرا هق ازم متنفری هق
انقدر گریه کردم که سیاهی
(دوروز بعد)
بیدار که شدم روی تخت بیمارستان بودم یونگیو دیدم که رو صندلی کنار من خوابش برده صداش زدم
+یون... یونگی
_جونم؟ چیه؟ ها؟ من بیدارم درد داری؟
+نه نه خوبم چیشده؟
_دوروز بیهوش بودی دکترا گفتن سکته قلبی کردی
+عه واقعا پس چرا نمردم؟
_میخوای بمیری؟
+به تو چه
_ببخشید ات اون لحظه نمیدونم چی شد بد اعصبانی شدم
+فک کردی میبخشمت؟ زهی خیال باطل
_هی هی با من اینجوری حرف نزن بلند شو بریم
"خانم ات حالتون خوبه؟
+بله بله من خوبم
" اقای یونگی بیاین کارای ترخیصشونو انجلم بدین(فک کنم این بود)
+باشه(رفت)
داشتم با خودم کلنجار میرفتم که نکنه من زیاده روی کردم یا نه که پدر و مادرم اومدنو............
ویو ات
بلند شدم که دیدم یونگی پیشم نیست رفتم پایین بازم نبود همه جارو گشتم نبود که دیدم یه نامه به در یخچال چسبونده شده نامرو خوندم نوشته بود: سلام منم یونگی دیشب که خوابیدی بهم پیام دادن منو نامجون باید میرفتیم سفر کاری خودمونم شک بودیم ولی چاره دیگه ای نداشتیم زود برمیگردم مراقب خودت باش ببخشید واسه دیشب خدافظ
نامه که تموم شد گریه هام شروع شد
+همینننن هق فقط همین هق ببخشید هق حتی نیومدی بغلم کنی هق
داشتم همینجوری گریه میکردم که در زده شد باز کردم یکی برام گل اورده بود گفتم از طرف کیه گفت جناب مین یونگی یه گل صورتی ابی بود خیلی بزرگ و خوشگل بود گفتم مرسی تا در بستم نمیدونم چی شد عصبانی شدم گلو انقدر زدم به درو دیوار که پودر شد کلا پر پر شد افتادم روی زمین به خودم اومدم گفتم
+من هق من هق چیکار کر هق کردم هق لیاقتم هق مرگه اهههه لعنت به من لعنت به این زندگی (از مرگه ببعد داد میزد)
یونگی هق چرا هق ازم متنفری هق
انقدر گریه کردم که سیاهی
(دوروز بعد)
بیدار که شدم روی تخت بیمارستان بودم یونگیو دیدم که رو صندلی کنار من خوابش برده صداش زدم
+یون... یونگی
_جونم؟ چیه؟ ها؟ من بیدارم درد داری؟
+نه نه خوبم چیشده؟
_دوروز بیهوش بودی دکترا گفتن سکته قلبی کردی
+عه واقعا پس چرا نمردم؟
_میخوای بمیری؟
+به تو چه
_ببخشید ات اون لحظه نمیدونم چی شد بد اعصبانی شدم
+فک کردی میبخشمت؟ زهی خیال باطل
_هی هی با من اینجوری حرف نزن بلند شو بریم
"خانم ات حالتون خوبه؟
+بله بله من خوبم
" اقای یونگی بیاین کارای ترخیصشونو انجلم بدین(فک کنم این بود)
+باشه(رفت)
داشتم با خودم کلنجار میرفتم که نکنه من زیاده روی کردم یا نه که پدر و مادرم اومدنو............
- ۵۴۴
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط