{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت/ روزه و آشنایی با خدا

#حکایت/ روزه و آشنایی با خدا
عارفی می گوید:که روزی دزدان قافله ما را غارت کردند،پس نشستند ومشغول طعام خوردن شدند.
یکی از ان ها را دیدم که چیزی نمی خورد به اوگفتم که چرا با آنه در غذا خوردن شریک نمی شوی؟ گفت :من امروز روزه ام،
گفتم : دزدی وروزه گرفتن عجب است.
گفت :ای مرد!این راه،راه صلح است که با خدای خود واگذاشته ام،شاید روزی سبب شود وبا او آشنا شدم.
آن عارف می گویدکه سال دیگر او را در مسجد الحرام دیدم که طواف می کند وآثار توبه از وی مشاهده کردم؛رو به من کرد
و گفت: دیدی که آن روزه چگونه مرا با خدا آشنا کرد.
دیدگاه ها (۱)

#حکایت/ طمع و حسرت مردی گنج فراوان در بیابان پیدا کرد. با خ...

جایگزین کردن فست فود با غذاهای سالم خانگی؛ راز کاهش وزن شدید...

زنی در شهر پراگ که به خیانت شوهرش پی برده بود به قصد خودکشی ...

شرح در عکس هر سه نفر شهید شدند و نیاز به شفاعت یکدیگر پیدا ن...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط