#حکایت/ طمع و حسرت
#حکایت/ طمع و حسرت
مردی گنج فراوان در بیابان پیدا کرد. با خود فکر کرد: «اگر بخواهم اینهمه گنج را خودم از بیابان به خانه ببرم، سالها طول خواهد کشید، عمرم تباه خواهد شد و از لذت گنج بیبهره خواهم ماند. بهتر است چندین چهارپا کرایه کنم و همهی گنج را یکجا به خانه ببرم.»
او با همین فکر، چندین نفر را خبر کرد تا با حیوانهای بارکش بیایند و گنج را به خانهی او ببرند.
عدهای فراوان با الاغ، اسب و شتر آمدند و گنجها را بارزدند و پیشاپیش راهی شدند. آنها در راه، تصمیم گرفتند هر کدام بار را به خانهی خودشان ببرند.
مرد وقتی به خانهاش رسید، هیچ باری به خانهاش نرسیده بود و حسرت از دستدادن آنهمه گنج تنها چیزی بود که نصیبش شده بود.
(کلیله و دمنه)
مردی گنج فراوان در بیابان پیدا کرد. با خود فکر کرد: «اگر بخواهم اینهمه گنج را خودم از بیابان به خانه ببرم، سالها طول خواهد کشید، عمرم تباه خواهد شد و از لذت گنج بیبهره خواهم ماند. بهتر است چندین چهارپا کرایه کنم و همهی گنج را یکجا به خانه ببرم.»
او با همین فکر، چندین نفر را خبر کرد تا با حیوانهای بارکش بیایند و گنج را به خانهی او ببرند.
عدهای فراوان با الاغ، اسب و شتر آمدند و گنجها را بارزدند و پیشاپیش راهی شدند. آنها در راه، تصمیم گرفتند هر کدام بار را به خانهی خودشان ببرند.
مرد وقتی به خانهاش رسید، هیچ باری به خانهاش نرسیده بود و حسرت از دستدادن آنهمه گنج تنها چیزی بود که نصیبش شده بود.
(کلیله و دمنه)
- ۱.۶k
- ۱۱ خرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط