دست می کشم به چشمهایم....
دست می کشم به چشمهایم....
چشمهایی که حرمتشان از آن است که اشک برای تو می ریزند.... وگرنه جز دو گوی خالی مرده چیزی نیستند....
و نگاه می کنم در آینه
و تمنا و التماس را می بینم در درونی ترین لایه های نگاهم....
التماس و خواهش اینکه مرا مال خودت کنی ....
خدای مهربانم....
چند دریا اشک لازم است؟....
چند شب بیداری؟
چقدر التماس؟
بگو....
بگو باید کدام اسماعیلم را قربانی کنم تا مرا بخواهی ؟
بگو چه کنم ....
الهی ...
چه کنم تا بخواهی تا تنها کنیز تو باشد....
چه کنم تا مرا برای خودت بخواهی ....؟
چشمهایی که حرمتشان از آن است که اشک برای تو می ریزند.... وگرنه جز دو گوی خالی مرده چیزی نیستند....
و نگاه می کنم در آینه
و تمنا و التماس را می بینم در درونی ترین لایه های نگاهم....
التماس و خواهش اینکه مرا مال خودت کنی ....
خدای مهربانم....
چند دریا اشک لازم است؟....
چند شب بیداری؟
چقدر التماس؟
بگو....
بگو باید کدام اسماعیلم را قربانی کنم تا مرا بخواهی ؟
بگو چه کنم ....
الهی ...
چه کنم تا بخواهی تا تنها کنیز تو باشد....
چه کنم تا مرا برای خودت بخواهی ....؟
- ۱.۲k
- ۱۵ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط