{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی

درخواستی

تکپارتی



از همون روز اول که وارد کمپانی شدم، حس می‌کردم مسیر سختی در انتظارمه.

ما تازه‌کارها همیشه دنبال کسی بودیم که دستمون رو بگیره و راه رو نشون بده ولی برای من عجیب بود... مربی اصلی زیاد وقت نمی‌گذاشت به جاش اعضای گروه بودن که عملاً معلم من شدن.

یادمه اولین بار که توی تمرین رقص کم آورده بودم، تهیونگ کنارم وایساد و با خنده گفت:

«هی، نفس بگیر! این فقط شروعشه. ما هم همین‌طوری شروع کردیم.»

اون روزها همه‌شون یه‌جوری برادر بزرگ‌ترم بودن.
هر اشتباهی می‌کردم، یکی میومد کمکم.
وقتی درست اجرا می‌کردم، همه دست می‌زدن.
انگار یه خانواده بودیم...

اون لحظه‌ها برای من شیرین‌ترین خاطراته؛ شام خوردن توی سلف، خنده‌های بی‌پایان توی خوابگاه، حتی شب‌هایی که با هم گریه می‌کردیم چون فکر می‌کردیم
«شاید هیچ‌وقت دبیو نکنیم.»

بالاخره روز دبیو رسید.
همه‌چی عوض شد.
روی صحنه، برق نورافکن‌ها، جیغ فن‌ها...
همون‌قدر که رویا بود، همون‌قدر هم سنگین بود.

ما دیگه کارآموز نبودیم.

اما از همون روزها، تغییر رو حس کردم.
کوک دیگه مثل قبل نبود.
قبلاً اون کسی بود که باهام شوخی می‌کرد، نصف شب میومد اتاقم و می‌گفت

«بیا با هم تمرین کنیم.»

ولی حالا...
فاصله گرفته بود.

وقتی توی تمرین بهش نگاه می‌کردم، نگاهش سرد می‌شد. حرف‌هاش کوتاه، لبخندهاش کم.

اوایل فکر کردم شاید من اشتباه می‌کنم.
شاید خسته‌ست.
ولی...

یه شب وقتی همه خواب بودن، صداشو شنیدم. داشت با یکی از اعضا حرف می‌زد:

«نمی‌خوام جایگاهمو از دست بدم. حالا که ما تازه دبیو کردیم، رقابت بیشتر میشه... نمی‌دونم، حس می‌کنم باید بیشتر مراقب باشم.»

اون‌جا بود که فهمیدم چرا اینطوری رفتار می‌کنه.
نه از روی بی‌مهری، بلکه از روی ترس.
ترس از اینکه من، عضو تازه‌وارد، سایه‌ای بشم روی درخشش خودش.

خیلی دلم شکست...
اما به جای اینکه عقب بکشم، تصمیم گرفتم تلاشمو دو برابر کنم.

نه برای اینکه جای اونو بگیرم، بلکه برای اینکه بهش ثابت کنم من دشمنش نیستم من بخشی از این خانواده‌م، همون خانواده‌ای که روزی منو آموزش داد، بهم امید داد.

کم‌کم، بقیه اعضا هم فهمیدن بینمون یه دیواری هست.
اونا تلاش کردن ما رو دوباره نزدیک کنن.

جین با شوخی‌هاش، جیمین با مهربونیاش، نامجون با حرف‌های عاقلانه‌ش.

حتی یه بار صحنه خراب شد، و کوک مجبور شد به من تکیه کنه تا اجرا درست پیش بره. بعدش با نگاه کوتاهی گفت:

«خوب بودی.»

این شاید کوتاه‌ترین جمله دنیا بود، ولی برای من مثل بارون وسط کویر بود.

الان، بعد چند سال...

هنوز هم اون صمیمیت کارآموزی رو نداریم.
دیگه خبری از شب‌های بی‌پایان خنده نیست.
ولی یه چیزی عوض شده:

بین من و کوک...

یه احترام ساکت شکل گرفته.
شاید بهترین دوست هم نباشیم، اما رفیق صحنه‌ایم.
اون می‌دونه من برای گرفتن جاش نیومدم.
من برای کامل‌تر کردن خانواده‌مون اومدم.

و گاهی، وقتی همه چراغ‌ها خاموش میشه و جمع می‌شیم دور یه میز، هنوز هم همون حس قدیمی برمی‌گرده... انگار دوباره کارآموز شدیم، با رویاهای بزرگ و دل‌های صادق.


پایان
دیدگاه ها (۲۳)

معنی که اهنگاشون دارن...

درخواستی تکپارتیخونه‌ی نامجون همیشه حال‌وهوای خاصی داشت. با ...

Who is my heart waiting for...

Mafia Jimin...

Part: ۲۵ داشتم از سالن خارج می شدم که دستم رو کشید و در رو ب...

پیام نامجون در Apple Music: 🐨 «فکر می‌کنم خوبه شنونده‌ های ا...

پیام نامجون در Apple Music: 🐨 «فکر می‌کنم خوبه شنونده‌ های ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط