💬فیک مایکی💬
💬فیک مایکی💬
#تک_پارتی
#یاندره
ویو (ا/ت)
*دویدن* هه...هه...هه...
هوف...واقعا...فک نمیکردم اون همچین واکنشی نشون بده... *افتادن رو زمین*
...نهههه...مایکی...
لطفا اون تفنگو از من دور کننن...لطفااااا...
مایکی: اوه...من فقط ازت یه سوال پرسیدم...
و ازت یه جواب خواستم...
اوننن پسرههه کییی بوووددد *داد زدن*
^^فلش بک^^
ویو (میساکی)
ا/ت داشت مثل همیشه از مدرسه برمیگشت خونه و مثل همیشه...
مایکی خیلی جنتلمن اومد دنبالش...
داشتن باهم به سمت خونه قدم میزدن...
که یکدفعه یه پسرهای با سرعت به سمت ا/ت هجوم برد و ا/ت بقل کرد...
مایکی هنوز تو شوک بود که پسره گفت: ...
آهههه..چقدر عالی که توی راه عشقمو دیدم...
عزیزم بیا بریم خونه که شب باهم بازی کنیم😏...
^^پایان فلش بک^^
ا/ت: ممن...من نمیدونم...واقعا ددارم راستشو ببهت ممیگم!!..
مایکی: دروغگو!!!!
...باورم نمیشه بهت اعتماد کردم...
من...واقعا دوستت داشتم...
هاهاهاهاها *خنده عصبی*
فککنم این آخر کارت باشه...
دیگه نمیتونی با اون عشقت شب بازی کنی...
صدای تیر تفنگ توی مغزم میپیچید...
خون بدنم رو احاطه کرده بود...
او لبخند تلخی به صورت پسرک زد و...
مایکی جسد دختری که همیشه آرزوش
رو داشت و تنها امیدش اون بود رو در آغوش گرفت و اشک هایش سرازیر شد...اون باورش نمیشد دختری که تمام عمر برای محافظت از او تلاش کرده رو با دو دست خودش نابود کنه...
او با شرمساری به صورت زیبای دنیایش نگاه کرد و گفت:
شرمندهام تنها عشق زندگیم...
دوستت دارم...
دوستان شورمنده واقعا هیچ جوره پایان خوبی به مغزم نمیومد😀👍🏻
#تک_پارتی
#یاندره
ویو (ا/ت)
*دویدن* هه...هه...هه...
هوف...واقعا...فک نمیکردم اون همچین واکنشی نشون بده... *افتادن رو زمین*
...نهههه...مایکی...
لطفا اون تفنگو از من دور کننن...لطفااااا...
مایکی: اوه...من فقط ازت یه سوال پرسیدم...
و ازت یه جواب خواستم...
اوننن پسرههه کییی بوووددد *داد زدن*
^^فلش بک^^
ویو (میساکی)
ا/ت داشت مثل همیشه از مدرسه برمیگشت خونه و مثل همیشه...
مایکی خیلی جنتلمن اومد دنبالش...
داشتن باهم به سمت خونه قدم میزدن...
که یکدفعه یه پسرهای با سرعت به سمت ا/ت هجوم برد و ا/ت بقل کرد...
مایکی هنوز تو شوک بود که پسره گفت: ...
آهههه..چقدر عالی که توی راه عشقمو دیدم...
عزیزم بیا بریم خونه که شب باهم بازی کنیم😏...
^^پایان فلش بک^^
ا/ت: ممن...من نمیدونم...واقعا ددارم راستشو ببهت ممیگم!!..
مایکی: دروغگو!!!!
...باورم نمیشه بهت اعتماد کردم...
من...واقعا دوستت داشتم...
هاهاهاهاها *خنده عصبی*
فککنم این آخر کارت باشه...
دیگه نمیتونی با اون عشقت شب بازی کنی...
صدای تیر تفنگ توی مغزم میپیچید...
خون بدنم رو احاطه کرده بود...
او لبخند تلخی به صورت پسرک زد و...
مایکی جسد دختری که همیشه آرزوش
رو داشت و تنها امیدش اون بود رو در آغوش گرفت و اشک هایش سرازیر شد...اون باورش نمیشد دختری که تمام عمر برای محافظت از او تلاش کرده رو با دو دست خودش نابود کنه...
او با شرمساری به صورت زیبای دنیایش نگاه کرد و گفت:
شرمندهام تنها عشق زندگیم...
دوستت دارم...
دوستان شورمنده واقعا هیچ جوره پایان خوبی به مغزم نمیومد😀👍🏻
- ۱۶.۹k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط