💝تک پارتی ریندو💝
💝تک پارتی ریندو💝
#تک_پارتی
ویو (ا/ت)
اون شب...شب وحشتناکی بود...
با ریندو سر یه چیز کوچیک دعوا کردم و تبدیل به یه چیز بزرگ شد...
الان...اون از دستم عصبانیه که چرا طوری که اون میگه چه جلوی خودش و چه جلوی بقیه رفتار نمیکنم...
من توی اتاقم رو تخت ولو شده بودم و به اینچیزها فکر میکردم که ران در اتاق رو زد و گفت: ا/ت...لطفا بیا پایین...وقت ناهاره...
خیلی توی خیالات خودم چرخیدم..
اونقدر که زمان خیلی زود گذشت..
یه لباس راحتی پوشیدمو به سمت پذیرایی حرکت کردم...نگاه ترسناک ریندو زوم شده روی من بود...
قبل اینکه روی صندلی بشینم...
فهمیدم که پر*یود شدم و سریع به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم(چه جای مناسبی پر*یود شدی خواهرم😂👈👉)
ویو (ریندو)
اوفففف..حتی موقع ناهار هم باید برین نازمو بکشیم...اههه...از این رفتار هاش متنفرم...
داشتم تو افکارم غرق میشدم که خدمتکار سینیِ غذای ا/ت رو روی میز گذاشت و قبل رفتن یه چیزی رو داخل غذاش ریخت...
حتما ادویه یا نمک بوده پس چیز مهمی نیس...
ویو (ا/ت)
آهههه...آخه چرا باید همچین جایی پر*یود بشم آخهههه...
ولش کن بهتره برم سر میز تا یکم دیگه خودمو نخوردم...
به سمت میز غذاخوری حرکت کردمو روی صندلی نشستم...
بدون توجه به نگاه های ترسناک ریندو به غذا خوردنم ادامه دادم...غذا مزهی عجیبی داشت...که یکدفعه...
خون همه جارو گرفت...
ویو (میساکی)
ا/ت بیهوش شد و ران و ریندو وحشتزده ا/ت رو به بیمارستان بردند و اونو بستری کردن..
دکتر گف که ا/ت بخاطر خوردن ادویه که بهش آلرژی شدید داشته بیهوش شده و الان در حال مداواست اما امکان زنده موندنش کمه چون مقدار زیادی ادویه خورده...
ران کنار ریندو نشست و به صورتش نگاه کرد...
باورش نمیشد یه دختر بتونه آنقدر روی داداشش تاثیر بذاره...
ریندو که هیچکاری جز دعا کردن از دستش بر نمیاومد...یه گوشه تو بغل ران خودش رو جاداد...
^^چند ساعت بعد^^
دکتر حیرتزده به سمت ران و ریندو دوید و گفت: باورتون نمیشه!
بیمارتون از این مخمصه جون سالم به در برده و الان میخواد که ببینتتون...
ریندو بدون توجه به ران و دکتر،
به سمت اتاق ا/ت دوید و بدون هیچ حرفی جلوی اشک هاش رو گرفت و سریع توی بغل ا/ت رفت و گفت:
نمیدونستم به ادویه آلرژی داری...
متاسفم...من باید بیشتر مراقبت میبودم...
از این به بعد..تا ابد ازت مراقبت میکنم عروسکم:)
اینم از ریندو♡👈👉
من برم بخوابم شب خوش😂
#تک_پارتی
ویو (ا/ت)
اون شب...شب وحشتناکی بود...
با ریندو سر یه چیز کوچیک دعوا کردم و تبدیل به یه چیز بزرگ شد...
الان...اون از دستم عصبانیه که چرا طوری که اون میگه چه جلوی خودش و چه جلوی بقیه رفتار نمیکنم...
من توی اتاقم رو تخت ولو شده بودم و به اینچیزها فکر میکردم که ران در اتاق رو زد و گفت: ا/ت...لطفا بیا پایین...وقت ناهاره...
خیلی توی خیالات خودم چرخیدم..
اونقدر که زمان خیلی زود گذشت..
یه لباس راحتی پوشیدمو به سمت پذیرایی حرکت کردم...نگاه ترسناک ریندو زوم شده روی من بود...
قبل اینکه روی صندلی بشینم...
فهمیدم که پر*یود شدم و سریع به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم(چه جای مناسبی پر*یود شدی خواهرم😂👈👉)
ویو (ریندو)
اوفففف..حتی موقع ناهار هم باید برین نازمو بکشیم...اههه...از این رفتار هاش متنفرم...
داشتم تو افکارم غرق میشدم که خدمتکار سینیِ غذای ا/ت رو روی میز گذاشت و قبل رفتن یه چیزی رو داخل غذاش ریخت...
حتما ادویه یا نمک بوده پس چیز مهمی نیس...
ویو (ا/ت)
آهههه...آخه چرا باید همچین جایی پر*یود بشم آخهههه...
ولش کن بهتره برم سر میز تا یکم دیگه خودمو نخوردم...
به سمت میز غذاخوری حرکت کردمو روی صندلی نشستم...
بدون توجه به نگاه های ترسناک ریندو به غذا خوردنم ادامه دادم...غذا مزهی عجیبی داشت...که یکدفعه...
خون همه جارو گرفت...
ویو (میساکی)
ا/ت بیهوش شد و ران و ریندو وحشتزده ا/ت رو به بیمارستان بردند و اونو بستری کردن..
دکتر گف که ا/ت بخاطر خوردن ادویه که بهش آلرژی شدید داشته بیهوش شده و الان در حال مداواست اما امکان زنده موندنش کمه چون مقدار زیادی ادویه خورده...
ران کنار ریندو نشست و به صورتش نگاه کرد...
باورش نمیشد یه دختر بتونه آنقدر روی داداشش تاثیر بذاره...
ریندو که هیچکاری جز دعا کردن از دستش بر نمیاومد...یه گوشه تو بغل ران خودش رو جاداد...
^^چند ساعت بعد^^
دکتر حیرتزده به سمت ران و ریندو دوید و گفت: باورتون نمیشه!
بیمارتون از این مخمصه جون سالم به در برده و الان میخواد که ببینتتون...
ریندو بدون توجه به ران و دکتر،
به سمت اتاق ا/ت دوید و بدون هیچ حرفی جلوی اشک هاش رو گرفت و سریع توی بغل ا/ت رفت و گفت:
نمیدونستم به ادویه آلرژی داری...
متاسفم...من باید بیشتر مراقبت میبودم...
از این به بعد..تا ابد ازت مراقبت میکنم عروسکم:)
اینم از ریندو♡👈👉
من برم بخوابم شب خوش😂
- ۷.۷k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط