رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت چهارم | شروع یک دشمنی واقعی
از لحظهای که معلم اسم لیانا را بهعنوان برنده اعلام کرد، اخم از روی صورت جونگکوک کنار نرفت.
او همیشه نفر اول بود.
همیشه همه از نقاشیهایش تعریف میکردند.
اما امروز...
یک دختر تازهوارد، جای او را گرفته بود.
زنگ ناهار، لیانا سینی غذایش را برداشت و روی میزی گوشهی سالن نشست.
هنوز اولین لقمه را نخورده بود که چند نفر روبهرویش ایستادند.
جونگکوک، جولیا و دو نفر از دوستانشان.
جونگکوک با لبخند تمسخرآمیزی گفت:
ـ «میتونیم اینجا بشینیم؟»
لیانا بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ «مگه از من اجازه میخوای؟»
جونگکوک روی صندلی نشست و با انگشت روی میز ضرب گرفت.
ـ «شنیدم همه فکر میکنن از من بهتر نقاشی میکشی.»
لیانا قاشقش را زمین گذاشت.
ـ «من دنبال رقابت با کسی نیستم.»
جولیا با خنده گفت:
ـ «پس چرا از روز اول خودتو نشون دادی؟»
لیانا نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «من فقط کاری رو انجام دادم که دوستش دارم.»
این جواب، بیشتر از هر چیزی جونگکوک را عصبی کرد.
او بطری آب روی میز را برداشت و بیهوا روی دفتر طراحی لیانا که کنارش بود خالی کرد.
آب روی تمام صفحههای دفتر پخش شد.
رنگها در هم حل شدند و چند نقاشی خراب شد.
چند نفر از دانشآموزها با تعجب بلند شدند.
لیانا چند ثانیه فقط به دفترش خیره ماند.
بعد آرام آن را بست.
نه داد زد...
نه گریه کرد...
فقط نفس عمیقی کشید.
جونگکوک با لبخند گفت:
ـ «حالا دوباره بکش.»
لیانا از جایش بلند شد.
همه فکر کردند قرار است سیلی محکمی به جونگکوک بزند.
اما فقط به چشمهایش نگاه کرد و گفت:
ـ «یه روز میفهمی خراب کردن زحمت یه نفر، آدم رو بزرگ نمیکنه.»
بعد دفتر خیسش را برداشت و از سالن بیرون رفت.
جونگکوک برای لحظهای همانجا خشک شد.
نمیدانست چرا...
اما انتظار هر واکنشی را داشت، جز این آرامش.
از پشت سر، جولیا با لبخند گفت:
ـ «دیدی؟ حتی جرئت جواب دادنم نداشت.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش به در خروجی بود؛ جایی که لیانا از آن بیرون رفته بود.
برای اولین بار...
حس کرد این دختر، با بقیه فرق دارد.
پایان پارت چهارم... 💜
پارت چهارم | شروع یک دشمنی واقعی
از لحظهای که معلم اسم لیانا را بهعنوان برنده اعلام کرد، اخم از روی صورت جونگکوک کنار نرفت.
او همیشه نفر اول بود.
همیشه همه از نقاشیهایش تعریف میکردند.
اما امروز...
یک دختر تازهوارد، جای او را گرفته بود.
زنگ ناهار، لیانا سینی غذایش را برداشت و روی میزی گوشهی سالن نشست.
هنوز اولین لقمه را نخورده بود که چند نفر روبهرویش ایستادند.
جونگکوک، جولیا و دو نفر از دوستانشان.
جونگکوک با لبخند تمسخرآمیزی گفت:
ـ «میتونیم اینجا بشینیم؟»
لیانا بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ «مگه از من اجازه میخوای؟»
جونگکوک روی صندلی نشست و با انگشت روی میز ضرب گرفت.
ـ «شنیدم همه فکر میکنن از من بهتر نقاشی میکشی.»
لیانا قاشقش را زمین گذاشت.
ـ «من دنبال رقابت با کسی نیستم.»
جولیا با خنده گفت:
ـ «پس چرا از روز اول خودتو نشون دادی؟»
لیانا نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «من فقط کاری رو انجام دادم که دوستش دارم.»
این جواب، بیشتر از هر چیزی جونگکوک را عصبی کرد.
او بطری آب روی میز را برداشت و بیهوا روی دفتر طراحی لیانا که کنارش بود خالی کرد.
آب روی تمام صفحههای دفتر پخش شد.
رنگها در هم حل شدند و چند نقاشی خراب شد.
چند نفر از دانشآموزها با تعجب بلند شدند.
لیانا چند ثانیه فقط به دفترش خیره ماند.
بعد آرام آن را بست.
نه داد زد...
نه گریه کرد...
فقط نفس عمیقی کشید.
جونگکوک با لبخند گفت:
ـ «حالا دوباره بکش.»
لیانا از جایش بلند شد.
همه فکر کردند قرار است سیلی محکمی به جونگکوک بزند.
اما فقط به چشمهایش نگاه کرد و گفت:
ـ «یه روز میفهمی خراب کردن زحمت یه نفر، آدم رو بزرگ نمیکنه.»
بعد دفتر خیسش را برداشت و از سالن بیرون رفت.
جونگکوک برای لحظهای همانجا خشک شد.
نمیدانست چرا...
اما انتظار هر واکنشی را داشت، جز این آرامش.
از پشت سر، جولیا با لبخند گفت:
ـ «دیدی؟ حتی جرئت جواب دادنم نداشت.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش به در خروجی بود؛ جایی که لیانا از آن بیرون رفته بود.
برای اولین بار...
حس کرد این دختر، با بقیه فرق دارد.
پایان پارت چهارم... 💜
- ۱۸۶
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط