رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت پنجم | راز پشت درهای بسته
آن شب، لیانا روی تختش نشسته بود و به دفتر نقاشی خیسش نگاه میکرد.
با دست، آرام روی برگههای خرابشده کشید و زیر لب گفت:
«از این بدتر هم دیدم... اینم میگذره.»
در همان لحظه، صدای در اتاق آمد.
ـ «بیا داخل.»
پدرش وارد اتاق شد؛ مردی با چهرهای جدی که کمتر احساساتش را نشان میداد.
چشمش به دفتر خیس افتاد.
ـ «کی این کارو کرده؟»
لیانا لبخند کمرنگی زد.
ـ «فقط یه همکلاسی... چیز مهمی نیست.»
پدرش چند ثانیه سکوت کرد، اما نگاهش سرد شده بود.
ـ «اسمش؟»
ـ «جونگکوک.»
با شنیدن این اسم، پدر لیانا لحظهای مکث کرد.
ـ «پسرِ جئون سونگمین...»
لیانا با تعجب پرسید:
ـ «میشناسینش؟»
پدرش فقط گفت:
ـ «قدیمیتر از اون چیزیه که فکر میکنی.»
اما دیگر چیزی توضیح نداد و از اتاق بیرون رفت.
صبح روز بعد...
جونگکوک طبق عادت، با موتورش وارد مدرسه شد.
همین که از موتور پیاده شد، تلفنش زنگ خورد.
روی صفحه نوشته شده بود:
پدر
ـ «بله؟»
صدای جدی پدرش از آن طرف خط آمد.
ـ «امشب زود برگرد خونه. جلسهی مهمی داریم.»
ـ «دربارهی چیه؟»
ـ «وقتی اومدی، میفهمی.»
تماس قطع شد.
جونگکوک اخمی کرد و گوشی را داخل جیبش گذاشت.
او خبر نداشت...
در همان ساعتی که قرار بود به خانه برگردد، دو پدر قرار بود بعد از سالها دوباره روبهروی هم بنشینند.
و تصمیمی بگیرند که زندگی او و لیانا را برای همیشه تغییر میداد...
پایان پارت پنجم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
ˡᶦᵏᵉ : 𝟹𝟹
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟼
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟺
پارت پنجم | راز پشت درهای بسته
آن شب، لیانا روی تختش نشسته بود و به دفتر نقاشی خیسش نگاه میکرد.
با دست، آرام روی برگههای خرابشده کشید و زیر لب گفت:
«از این بدتر هم دیدم... اینم میگذره.»
در همان لحظه، صدای در اتاق آمد.
ـ «بیا داخل.»
پدرش وارد اتاق شد؛ مردی با چهرهای جدی که کمتر احساساتش را نشان میداد.
چشمش به دفتر خیس افتاد.
ـ «کی این کارو کرده؟»
لیانا لبخند کمرنگی زد.
ـ «فقط یه همکلاسی... چیز مهمی نیست.»
پدرش چند ثانیه سکوت کرد، اما نگاهش سرد شده بود.
ـ «اسمش؟»
ـ «جونگکوک.»
با شنیدن این اسم، پدر لیانا لحظهای مکث کرد.
ـ «پسرِ جئون سونگمین...»
لیانا با تعجب پرسید:
ـ «میشناسینش؟»
پدرش فقط گفت:
ـ «قدیمیتر از اون چیزیه که فکر میکنی.»
اما دیگر چیزی توضیح نداد و از اتاق بیرون رفت.
صبح روز بعد...
جونگکوک طبق عادت، با موتورش وارد مدرسه شد.
همین که از موتور پیاده شد، تلفنش زنگ خورد.
روی صفحه نوشته شده بود:
پدر
ـ «بله؟»
صدای جدی پدرش از آن طرف خط آمد.
ـ «امشب زود برگرد خونه. جلسهی مهمی داریم.»
ـ «دربارهی چیه؟»
ـ «وقتی اومدی، میفهمی.»
تماس قطع شد.
جونگکوک اخمی کرد و گوشی را داخل جیبش گذاشت.
او خبر نداشت...
در همان ساعتی که قرار بود به خانه برگردد، دو پدر قرار بود بعد از سالها دوباره روبهروی هم بنشینند.
و تصمیمی بگیرند که زندگی او و لیانا را برای همیشه تغییر میداد...
پایان پارت پنجم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
ˡᶦᵏᵉ : 𝟹𝟹
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟼
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟺
- ۸۹۴
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط