{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوم آپریل

- دوم آپریل -
بابونه‌ی من خیلی خوشگله.
اون میخنده، اون... میرقصه و مسخره بازی‌های بامزه درمیاره. من دوستش دارم؛ بابونه‌ی من مال منه.

- پنجم آپریل -
بابونه‌ی من قهره، سعی کردم براش دمنوش درست کنم اما رد کرد، پس با کیک خوشحالش کردم.
بابونه‌ی من قصد داره یه سنجاب بیاره خوابگاه، وقتی بهش گفتم نه، اون موقع قهر کرد.
اما الان داره کیک میخوره و اسم سنجابش رو انتخاب میکنه.
اون احتمالا میخواد اسمش رو بذاره " هانی "

- هفتم آپریل -
امروز سنجاب با یه جعبه‌ی کوچیک و سوراخ سوراخ رسید خوابگاه.
بابونه‌ی من خیلی خوشحال بود، انقدر خوشحال بود که روی لب‌هام محکم بوسه گذاشت و مشغول اهلی کردن سنجاب شد.
اون بوسه عجیب بود چون احتمالا اولین بوسه‌ای بود که توی زندگیم، روی لب‌هام احساس میکردم.
بابونه‌ی من با این بوسه قفل قلبم رو باز کرد و احتمالا امشب دور از چشم‌های سنجاب، قراره کمی همدیگه رو اذیت کنیم.

- هشتم آپریل -
نمیتونم از دیشب برای این کاغذ بگم، اما صبح که بیدار شدیم هیچ لباسی به تن نداشتیم.
بابونه‌ی من به سنجابش غذا داد و بعد باهم مشغول آماده کردن غذای خودمون شدیم. من دوکبوکی‌هایی که از فروشگاه خریده بودم رو گرم کردم تا کنار بولگوگی بخوریم. راستش هیچوقت نتونستم مثل مادرم دوکبوکی درست کنم، ترجیح دادم از بیرون بخرم.

- نهم آپریل -
امروز بارون شدیدی اومد و بابونه‌ی من تو راه رسیدن به خوابگاه، مثل سنجاب‌های بی کس و کار خیس شده بود.
اون ناراحت نشد از اینکه بهش خندیدم، حتی با خنده از لحظه‌ای میگفت که جلوی یه ماشین لیز خورد و با باسن افتاد کف خیابون.
من امروز کلاسی نداشتم. توی خوابگاه مونده بودم و از هانی نگهداری میکردم.
بابونه‌ی من برای تشکر، لب‌هام رو بوسید.
نه. امشب خبری از غوغای دو شب پیش نیست؛ میتونم متوجه باشم که هنوز کمی دل درد داره.

- دهم آپریل -
بابونه‌ی من داشت گریه میکرد، اولش خیلی نگران شدم و با خودم عهد بستم که باعث و بانی اشک‌هاش رو تیکه پاره کنم؛ اما بعد فهمیدم دور از ادبه اگه یه کتاب عاشقانه رو تیکه پاره کنم.
کتاب عاشقانه بدجوری اشک بابونه‌ی من رو دراورده بود، میگفت به خاطر عشق زیباشون گریه میکنه که حتی بعد از مرگ دختر بیچاره، اون مرد هنوز دوستش داره.
من هم بغلش کردم و گفتم این‌ها فقط قصه‌ان، تو باید بدونی عشق من نسبت بهت حتی از کلمات توی کتاب‌ها هم قوی تره.
اون هم تایید کرد و گونه‌م رو بوسید، بعدش از جا پرید و فریاد زد که غذای هانی رو فراموش کرده.
من هم دنبالش راه افتادم و سعی کردم کمکش کنم، اما میترکیدم اگه قبلش به موهاش بوسه نمیزدم.

- سیزدهم آپریل -
امروز تولد دوست مشترک من و بابونه بود.
ما این چند روز درگیر برنامه ریزی برای سورپرایز کردنش بودیم.
کیک خریدیم، کافه رزرو کردیم، دوست‌هامون رو خبر کردیم، یکم هم دوستمون رو اذیت کردیم تا شک نکنه.
آخر شب هم بابونه اشک منو در اورد.
چرا؟ چون میخواست اذیتم کنه. چون امروز روز دروغ آپریل بود!
با اینکه ازش دلخورم اما دوستش دارم
اون بهم گفته بود باید جدا بشیم و بعد با عذاب وجدان گفت همه‌ی حرفاش به خاطر دروغ اپریل بود و فکر نمیکرد من گریه کنم.
اصلا مهم نیست که من گریه کردم، اون حالا میدونه چقدر دوستش دارم.

- بیست و دوم آپریل -
امروز تولد بابونه‌س! خیلی هیجان دارم
با دوست‌هامون براش برنامه ریختیم، اون باید بیشتر از اینا سورپرایز بشه
پس من یه حلقه خریدم!
الان خیلی وقت ندارم، اخر شب میام و میگم تولدش چطور گذشت

- بیست و هشتم آپریل -
بابونه‌ی من مُرده
 
#سناریو #مینسونگ
      #scenario  ֪  #minsung  ֪  #cross
دیدگاه ها (۰)

کی فکرش رو میکرد ازدواج‌های اجباری حتی توی اعماق اقیانوس هم ...

پسرک هی با انگشتاش بازی میکرد و ور میرفت، انگار دلش اصلا آرو...

جیک جیک گنجشک های داخل باغ سکوت دل انگیز صبح به اون زیبایی ر...

خب سلام خوشگلای عمو اینجا فیک و ویدیو اسکیز و هر گروهی که بخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط