{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسرک هی با انگشتاش بازی میکرد و ور میرفت انگار دلش اصلا

پسرک هی با انگشتاش بازی میکرد و ور میرفت، انگار دلش اصلا آروم نبود. هرچندوقت یکبار به اطراف نگاه میکرد و با دیدن بقیه سربازا که با خانواده و دوست دختراشون شادی میکردن، دلشورش بیشتر میشد. پس چرا دوست پسر قشنگش نمیومد..؟ هوفی کشید و دستی لای موهای سیاهش کشید و کلاه هودیشو رو سرش انداخت تا استرس و فکرای بدی که تو ذهنش بود رو آروم کنه. از ته قلبش خوشحال بود که اون هودی سیاه رو پوشیده تا چهره مضطربش رو از نگاه عجیب بقیه پنهان کنه.
کم کم داشت به اون فکرای بد و مزخرف تسلیم میشد که صداب آشنایی اونو از تفکرش بیرون آورد "لیکس؟" دوست پسر قشنگش سالم بود!!! با اون لبخند قشنگش جلوش وایساده بود!!! بدون اینکه فکر کنه یا به نگاهای عجیب مردم و اینکه چجوری دربارشون فکر میکنن اهمیت بده، دوید و یجوری پرید بغل هیونجین که مطمئن بود الانه که بیوفته..!! البته هیونجین هم کم کاری نکرد و سریع دستای بزرگشو دور کمر باریک دوست پسرش حلقه کرد و اجازه داد پاهاشو دور کمرش حلقه کنه.
"احمق.. کجا موندی تو آخه..؟! نمیگی چه چیزایی که تصور نکردم..؟! احمق.." فلیکس پشت سر هم غر میزد ولی هیچ تنفری پشت حرفاش نبود، فقط یه دلتنگی بزرگی که قرار نبود تا روز ها ولش کنه. فقط دلش میخواست بره خونه و هیونجینو برای روزها بغل کنه و ببوسه تا شاید از دوست پسرش سیر بشه. ولی لعنت.. حتی دلش برای بوش تنگ شده بود.. اون لبخند قشنگش.. اون خال زیر چشمش.. کم کم داشت عقلشو از دست میداد..
"ببخشید شیرینکم. راجب سخت گیری های سرهنگمون بهت گفته بودم. داشت برامون سخنرانی میکرد و نمیتونستیم از دستش فرار کنیم." با تموم شدن حرفش خنده کوچیکی کرد ولی هیچ جوابی از فلیکس نشنید که باعث شد صورت پسرکو از گردنش جدا کنه ولی یکدفعه با هق کوچیکی مواجه شد.. جوجه کوچولوش داشت گریه میکرد..؟
"سانشاینم..؟ لیکسی قشنگم..؟ چرا داری داری گریه میکنی..؟" ولی حرفاش باعث شد فلیکس بیشتر گریه کنه، حتی دلش برای اون لقبا تنگ شده بود..
"دلم برات خیلی تنگ شده بود.." از بین هق هق ها گفت که باعث شد چهره نگران هیونجین آروم بشه و شصتی که اشکاشو پاک میکرد متوقف بشه
"منم دلم برات تنگ شده بود جوجه کوچولوم.. گریه نکن قشنگم.. تا وقتی که میتونیم خوشحال باشیم که دوباره بهم رسیدیم چرا غم؟" هیونجین وقتی خم شد تا بوسه های کوچیک رو همه اشکا بزاره، کنار صورتش زمزمه کرد که باعث شد فلیکس سریع لبخندی رو لب هاش بشینه و بوسه کوچیکی رو به لب های دوست پسرش هدیه بده.
" به مناسبت اومدنت، برات براونی های موردعلاقتو درست کردم" با تموم شدن حرفای فلیکس، یه لبخند بزرگی رو لب های هیونجین نقش بست. کارهای کوچیکی که فلیکس براش انجام میداد از هر هدیه پولی و گرون بهتر بود.
موهای سیاه فلیکس که رو صورتش بود رو پشت گوشش انداخت و بوسه ریزی کنار لب هاش گذاشت و زمزمه کرد "پس بریم خونه بخوریمشون، هوم؟ ولی قبلش میخوام ساعت ها دوست پسر قشنگمو بغل کنم و ببوسم. هیچ شکایتی هم قبول نیست!"
#هیونلیکس #سناریو
       #scenario  ֪  #hyunlix ֪  #LELE
دیدگاه ها (۰)

کی فکرش رو میکرد ازدواج‌های اجباری حتی توی اعماق اقیانوس هم ...

- دوم آپریل -بابونه‌ی من خیلی خوشگله.اون میخنده، اون... میرق...

مافیایه عشق P:24دستش رو سمت فلیکس برد و موهای بلندش که روی ص...

p13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط