{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

! مردی در حال ور رفتن با ماشین جدیدش بود. دختر ۶ساله اش س

! مردی در حال ور رفتن با ماشین جدیدش بود. دختر ۶ساله اش سنگی برداشته بود و بدنه ماشین را خراش می داد. وقتی مرد متوجه شد با عصبانیت دست دخترک را گرفت و از روی خشم چند ضربه محکم به دستش زد غافل از اینکه با آچار در دستش این ضربات را وارد می کرد. در بیمارستان، دخترک بیچاره به خاطر شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد.
وقتی دختر پدرش را دید، با چشمانی دردناک از او پرسید: «پدر انگشتانم کی رشد می کنند؟»
پدر خیلی ناراحت شده بود و حرفی نمی زد. وقتی از بیمارستان خارج شد، رفت به سمت ماشین و چندین بار به آن لگد زد. حالش خیلی بد بود. نشست و به خراش های روی ماشین نگاه کرد. دختر نوشته بود: «دوستت دارم بابا.»
به خاطر داشته باشید که عصبانیت و عشق حد و مرزی ندارند.
دیدگاه ها (۸)

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:2ـــــــــــــ...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

سه☆پارتی........p.2بعد درحالی که شونه های ا.ت رو گرفته بود ت...

جنگل نفرین شده پارت ۳

سناریو

داستان عاشقانه جدید

دردسر های بچه داری پارت۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط