Meeting again p جایی که هنو نمیدانستیم عشق میتواند
Meeting again p1 --- جایی که هنو نمیدانستیم عشق میتواند خطرناک باشد
ا/ت همیشه باور داشت بعضی آدمها وقتی وارد زندگیات میشوند، جهان اطرافت را آرامتر میکنند، صداها را پایین میآورند، ضربان قلبت را منظمتر میکنند و باعث میشوند حتی نفس کشیدن هم سادهتر از قبل به نظر برسد.
یونگی از همان آدمها بود؛ نه پرحرف، نه نمایشی، فقط حضوری ثابت و سنگین که مثل دیوار محکمی پشت ا/ت میایستاد، حتی وقتی خودش متوجه نبود.
صبحها هوا همیشه خاکستری بود، نه کاملاً روشن و نه کاملاً تاریک، انگار شهر هم مثل یونگی بین دو حالت گیر کرده بود و نمیخواست تصمیم بگیرد.
ا/ت بیدار شده بود اما چشمهایش را بسته نگه داشته بود، فقط برای اینکه چند دقیقهی بیشتر صدای نفسهای یونگی را بشنود و مطمئن شود هنوز کنارش است.
چهرهی یونگی در خواب هم جدی بود، ابروهای کمی درهم و فکی که انگار حتی در رویا هم چیزی را محکم نگه داشته بود.
ا/ت به این فکر کرد که چطور ممکن است کسی حتی در خواب هم اینقدر مراقب باشد، اینقدر آماده، اینقدر ناآرام.
+«تو هیچوقت واقعاً استراحت نمیکنی، نه؟»
صدایش آرام بود، بیشتر شبیه فکر بلند تا حرف.
یونگی بدون اینکه چشمهایش را کامل باز کند، نفس عمیقی کشید و لبخند محوی گوشهی لبش نشست، لبخندی که بیشتر از آنکه شاد باشد، خسته بود.
_ «اگه بگم نمیدونم چطوری، باور میکنی؟»
ا/ت چشمهایش را باز کرد و به صورتش نگاه کرد، به فاصلهی کم بینشان، به گرمای بدنش، به این حس عجیب امنیت که فقط کنار او وجود داشت.
+«لازم نیست بلد باشی، من بلدم کنارت استراحت کنم.»
یونگی این بار چشمهایش را باز کرد و برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد، نگاهی عمیق و سنگین، انگار چیزی را میخواست بگوید اما تصمیم گرفت نگهش دارد.
بعد فقط دستش را جلو آورد و انگشتهای ا/ت را گرفت، محکم اما نه دردناک، مثل کسی که میترسد اگر شُل بگیرد، چیزی مهم از دستش برود.
آشپزخانه کوچک بود، اما یونگی طوری در آن حرکت میکرد که انگار تمام فضا تحت کنترلش است، هر حرکت حسابشده، هر صدا اندازه، هر کار دقیق.
قهوه را همانطور درست کرد که همیشه درست میکرد؛ با وسواسی که ا/ت را همزمان آرام و نگران میکرد.
+«تو همیشه اینقدر جدیای، حتی برای چیزای کوچیک.»
این را وقتی گفت که یونگی فنجان را جلویش گذاشت و هنوز ایستاده بود.
یونگی لحظهای مکث کرد، انگار دنبال جملهی درستی میگشت که زیادی چیزی را لو ندهد.
_ «چیزایی که کوچیک به نظر میان، معمولاً همونان که اگه خراب شن، دیگه درست نمیشن.»
ا/ت لبخند زد، اما دلش لرزید، بیدلیل، بیهشدار، مثل پیشلرزهی چیزی که هنوز نیامده بود.
او آن روزها بلد نبود فرق بین حس ششم و خیال را تشخیص بدهد، چون عاشق بود و عشق همهچیز را نرمتر نشان میدهد.
روزها میگذشتند و یونگی بیشتر وقتش را پشت لپتاپ میگذراند، صفحهای پر از کدهایی که برای ا/ت فقط خط و عدد بودند، اما برای یونگی انگار زبان مادریاش محسوب میشدند.
هر بار که ا/ت نزدیک میشد، پنجرهای بسته میشد، صفحهای عوض میشد، بدون عجله اما با دقت.
+«اگه یه روز از کارت خسته شی، چی؟»
این را از روی مبل پرسید، وانمود کرد خیلی مهم نیست.
یونگی نگاهش را از صفحه برنداشت.
_ «اون روز، هنوز نیومده.»
شبها اما داستان فرق داشت، مخصوصاً شبهایی که یونگی دیر میآمد و ساعت از نیمه میگذشت و باران بیوقفه به شیشهها میکوبید.
ا/ت چراغ کوچک کنار سالن را روشن میگذاشت، نه برای روشنایی، برای امید، برای اینکه یونگی وقتی در را باز میکند، بداند تنها نیست.
وقتی بالاخره میآمد، خستگی روی شانههایش سنگینی میکرد، چشمهایش تیرهتر از همیشه بود و لباسهایش بوی خیابان خیس میداد، نه بوی باران.
+«بازم دیر شد…»
نه گلایه بود، نه سوال، فقط نگرانی.
_ «میدونم، ببخش.»
صدایش پایین بود، انگار نمیخواست حتی دیوارها هم بشنوند.
ا/ت جلو میرفت، پیشانیاش را به پیشانی یونگی تکیه میداد و برای چند ثانیه، دنیا دوباره امن میشد.
+«همین که برگشتی، کافیه.»
یونگی چشمهایش را میبست، اما درونش آرام نمیشد.
چون جایی بسیار دور از این خانهی کوچک، زیر سایهی نامی که هنوز گفته نشده بود، رز سیاهی در حال شکفتن بود.
و ا/ت نمیدانست آرامشی که به آن دل بسته،
درست قبل از فرو ریختن ساخته شده است.
---
🌑 پایان پارت ۱
منتظر باش!
حمایت💜
ا/ت همیشه باور داشت بعضی آدمها وقتی وارد زندگیات میشوند، جهان اطرافت را آرامتر میکنند، صداها را پایین میآورند، ضربان قلبت را منظمتر میکنند و باعث میشوند حتی نفس کشیدن هم سادهتر از قبل به نظر برسد.
یونگی از همان آدمها بود؛ نه پرحرف، نه نمایشی، فقط حضوری ثابت و سنگین که مثل دیوار محکمی پشت ا/ت میایستاد، حتی وقتی خودش متوجه نبود.
صبحها هوا همیشه خاکستری بود، نه کاملاً روشن و نه کاملاً تاریک، انگار شهر هم مثل یونگی بین دو حالت گیر کرده بود و نمیخواست تصمیم بگیرد.
ا/ت بیدار شده بود اما چشمهایش را بسته نگه داشته بود، فقط برای اینکه چند دقیقهی بیشتر صدای نفسهای یونگی را بشنود و مطمئن شود هنوز کنارش است.
چهرهی یونگی در خواب هم جدی بود، ابروهای کمی درهم و فکی که انگار حتی در رویا هم چیزی را محکم نگه داشته بود.
ا/ت به این فکر کرد که چطور ممکن است کسی حتی در خواب هم اینقدر مراقب باشد، اینقدر آماده، اینقدر ناآرام.
+«تو هیچوقت واقعاً استراحت نمیکنی، نه؟»
صدایش آرام بود، بیشتر شبیه فکر بلند تا حرف.
یونگی بدون اینکه چشمهایش را کامل باز کند، نفس عمیقی کشید و لبخند محوی گوشهی لبش نشست، لبخندی که بیشتر از آنکه شاد باشد، خسته بود.
_ «اگه بگم نمیدونم چطوری، باور میکنی؟»
ا/ت چشمهایش را باز کرد و به صورتش نگاه کرد، به فاصلهی کم بینشان، به گرمای بدنش، به این حس عجیب امنیت که فقط کنار او وجود داشت.
+«لازم نیست بلد باشی، من بلدم کنارت استراحت کنم.»
یونگی این بار چشمهایش را باز کرد و برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد، نگاهی عمیق و سنگین، انگار چیزی را میخواست بگوید اما تصمیم گرفت نگهش دارد.
بعد فقط دستش را جلو آورد و انگشتهای ا/ت را گرفت، محکم اما نه دردناک، مثل کسی که میترسد اگر شُل بگیرد، چیزی مهم از دستش برود.
آشپزخانه کوچک بود، اما یونگی طوری در آن حرکت میکرد که انگار تمام فضا تحت کنترلش است، هر حرکت حسابشده، هر صدا اندازه، هر کار دقیق.
قهوه را همانطور درست کرد که همیشه درست میکرد؛ با وسواسی که ا/ت را همزمان آرام و نگران میکرد.
+«تو همیشه اینقدر جدیای، حتی برای چیزای کوچیک.»
این را وقتی گفت که یونگی فنجان را جلویش گذاشت و هنوز ایستاده بود.
یونگی لحظهای مکث کرد، انگار دنبال جملهی درستی میگشت که زیادی چیزی را لو ندهد.
_ «چیزایی که کوچیک به نظر میان، معمولاً همونان که اگه خراب شن، دیگه درست نمیشن.»
ا/ت لبخند زد، اما دلش لرزید، بیدلیل، بیهشدار، مثل پیشلرزهی چیزی که هنوز نیامده بود.
او آن روزها بلد نبود فرق بین حس ششم و خیال را تشخیص بدهد، چون عاشق بود و عشق همهچیز را نرمتر نشان میدهد.
روزها میگذشتند و یونگی بیشتر وقتش را پشت لپتاپ میگذراند، صفحهای پر از کدهایی که برای ا/ت فقط خط و عدد بودند، اما برای یونگی انگار زبان مادریاش محسوب میشدند.
هر بار که ا/ت نزدیک میشد، پنجرهای بسته میشد، صفحهای عوض میشد، بدون عجله اما با دقت.
+«اگه یه روز از کارت خسته شی، چی؟»
این را از روی مبل پرسید، وانمود کرد خیلی مهم نیست.
یونگی نگاهش را از صفحه برنداشت.
_ «اون روز، هنوز نیومده.»
شبها اما داستان فرق داشت، مخصوصاً شبهایی که یونگی دیر میآمد و ساعت از نیمه میگذشت و باران بیوقفه به شیشهها میکوبید.
ا/ت چراغ کوچک کنار سالن را روشن میگذاشت، نه برای روشنایی، برای امید، برای اینکه یونگی وقتی در را باز میکند، بداند تنها نیست.
وقتی بالاخره میآمد، خستگی روی شانههایش سنگینی میکرد، چشمهایش تیرهتر از همیشه بود و لباسهایش بوی خیابان خیس میداد، نه بوی باران.
+«بازم دیر شد…»
نه گلایه بود، نه سوال، فقط نگرانی.
_ «میدونم، ببخش.»
صدایش پایین بود، انگار نمیخواست حتی دیوارها هم بشنوند.
ا/ت جلو میرفت، پیشانیاش را به پیشانی یونگی تکیه میداد و برای چند ثانیه، دنیا دوباره امن میشد.
+«همین که برگشتی، کافیه.»
یونگی چشمهایش را میبست، اما درونش آرام نمیشد.
چون جایی بسیار دور از این خانهی کوچک، زیر سایهی نامی که هنوز گفته نشده بود، رز سیاهی در حال شکفتن بود.
و ا/ت نمیدانست آرامشی که به آن دل بسته،
درست قبل از فرو ریختن ساخته شده است.
---
🌑 پایان پارت ۱
منتظر باش!
حمایت💜
- ۱۰۲
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط