{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت جایی که عشق هنوز لمس میشدMeeting again p

پارت ۲: جایی که عشق هنوز لمس می‌شد---Meeting again p2

بعضی رابطه‌ها با صدا و هیجان زنده می‌مونن،
اما عشق ا/ت و یونگی از اون جنس بود که توی فاصله‌ی کم بین دو نفس نفس می‌کشید،
تو سکوت‌هایی که سنگین نبودن،
تو نگاه‌هایی که لازم نداشتن توضیح داده بشن.

ا/ت وقتی کنار یونگی می‌نشست، شونه‌ش رو به شونه‌ی اون تکیه می‌داد،
نه از روی خستگی،
از روی عادتِ دوست‌داشتن،
از روی اطمینانی که می‌گفت «اینجا جای منه».

یونگی همیشه اولین نفری بود که واکنش نشون می‌داد.
دستش آروم می‌اومد دور شونه‌ی ا/ت،
انگشت‌هاش بی‌اختیار روی بازوش حرکت می‌کرد،
لمسی ناخودآگاه اما پر از مالکیت آرام.

_ «سردته؟»
این رو حتی وقتی هوا گرم بود هم می‌پرسید.

+«نه، وقتی تو کنارمی نه.»


یونگی چیزی نمی‌گفت،
اما سرش رو خم می‌کرد و پیشونی‌ش رو به شقیقه‌ی ا/ت تکیه می‌داد،
طوری که انگار دنیا قراره همون‌جا تموم بشه.

شب‌ها، قبل از خواب، یونگی همیشه چند ثانیه مکث می‌کرد.
چراغ خاموش، اتاق نیمه‌تاریک،
و اون نگاه طولانی که ا/ت خوب می‌شناخت.

+«چی شده؟»
این رو با لبخند می‌پرسید، چون می‌دونست یونگی فقط وقتی زیاد نگاه می‌کنه، ذهنش شلوغه.


یونگی دستش رو می‌آورد بالا، گونه‌ی ا/ت رو توی دستش می‌گرفت،
انگشت شستش آروم روی پوستش حرکت می‌کرد،
و بدون اینکه جواب بده، خم می‌شد و پیشونی‌ش رو به پیشونی اون می‌چسبوند.

_ «هیچی… فقط دلم می‌خواست نگاهت کنم.»

ا/ت نفسش بند می‌اومد از این جمله‌های ساده،
از این‌که یونگی آدمی نبود که راحت حرف از احساس بزنه،
اما وقتی می‌زد،
دنیا رو از جا می‌کند.

ا/ت لبخند می‌زد و خیلی آهسته،
یه بوسه‌ی کوتاه روی لب یونگی می‌ذاشت،
نه برای شروع چیزی،
برای تأکید.

+«هر وقت خسته‌ای، اینو یادت بیار… من هنوز اینجام.»


یونگی چشم‌هاش رو می‌بست.
دستش محکم‌تر دور ا/ت حلقه می‌شد.
اون لحظه‌ها، تنها زمانی بود که واقعاً اجازه می‌داد دیوارهاش پایین بیان.

اما حتی توی همین نزدیکی،
یه چیز کوچیک تغییر کرده بود.

یونگی بعضی وقت‌ها وسط بوسه مکث می‌کرد.
نه عقب می‌رفت،
فقط…
فکرش جای دیگه‌ای می‌رفت.

ا/ت اینو حس می‌کرد.
از مکث خیلی کوتاه نفسش،
از فکی که برای لحظه‌ای سفت می‌شد.

+«یونگی…»
اسمش رو آروم می‌گفت، انگار صدا زدنش می‌تونست برگردوندش.


یونگی پلک می‌زد، برمی‌گشت،
و خم می‌شد پیشونی‌ش رو می‌بوسید.

_ «ببخش… حواسم پرت شد.»

ا/ت لبخند می‌زد،
اما این بار لبخندش ته دلش نمی‌نشست.

روزهایی بود که یونگی خسته برمی‌گشت و بدون حرف، سرش رو می‌ذاشت روی شونه‌ی ا/ت.
نه مثل کسی که فقط خستشه،
مثل کسی که داره به آخرین جای امنش پناه میاره.

+«لازم نیست قوی باشی پیش من.»
این جمله رو ا/ت بارها گفته بود، هر بار با همون نرمی.


یونگی آروم جواب می‌داد:
_ «می‌دونم… واسه همینه که پیشتم.»

و همین جمله،
هم عشق بود،
هم اعتراف،
هم ترس.

اون شب‌هایی که یونگی دیر می‌اومد،
اولین کاری که می‌کرد این بود که ا/ت رو تو آغوش بگیره،
صورتش رو توی گردن اون پنهان کنه،
و نفس عمیق بکشه، انگار تازه اجازه‌ی زنده بودن پیدا کرده.

ا/ت دستش رو می‌کشید روی موهای یونگی و آروم می‌گفت:

+«قول بده هر چی هست، آخرش برمی‌گردی پیش من.»


یونگی مکث می‌کرد.
همیشه مکث می‌کرد.

بعد یه بوسه‌ی خیلی آروم روی لب ا/ت می‌ذاشت،
طولانی‌تر از همیشه،
و زمزمه می‌کرد:

_ «تا وقتی تو اینجایی… برمی‌گردم.»

و ا/ت نمی‌دونست
بعضی جمله‌ها
قول نیستن،
آرزوئن.


---
🌑 پایان پارت ۲
منتظر باش!
حمایت✨️
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳: جایی که خنده بود، اما سایه هم بود---Meeting again p3...

Meeting again p1 --- جایی که هنو نمی‌دانستیم عشق می‌تواند خط...

🖤معرفی فیکنام فیک: (Meeting again)ژانر: عاشقانه | درام | معم...

درخواستی سناریو از گنیاموضوع داستان درمورد ا/ت و گنیا هست . ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط