Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.17
(روایت از زبان ا.ت)
به عکسی که روی صفحه گوشی بود خیره مونده بودم.
عکس من بود.
همین الان.
همین اتاق.
حتی همون لباسی که تنم بود.
+ جونگکوک...
- میدونم.
+ اون چطوری تونسته این عکسو بگیره؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط دوباره به عکس نگاه کرد.
بعد یه دفعه سرش رو بلند کرد.
+ چراغ راهرو.
- چی؟
+ وقتی صدای در رو شنیدیم، چراغ راهرو روشن بود.
چند قدم رفت سمت در.
- ولی وقتی اومدیم بالا، خاموش بود.
یه لحظه به حرفش فکر کردم.
+ یعنی...
- یعنی یکی عمداً خاموشش کرده.
گوشی دوباره لرزید.
پیام جدید.
«سه دقیقه وقت دارید.»
قلبم فرو ریخت.
پیام دوم بلافاصله اومد.
«اگه تا سه دقیقه دیگه از خونه خارج نشید...»
سه نقطه.
بعد پیام آخر:
«این بار یکی از شما آسیب میبینه.»
نفس توی سینهم گیر کرد.
+ جونگکوک، این دیگه شوخی نیست.
- هیچوقت شوخی نبود.
رفت سمت کمد و یه سوییشرت برداشت.
- کفشتو بپوش.
+ کجا میریم؟
- کتابخونه.
+ الان؟
- خودش اینو میخواد.
چند ثانیه مکث کرد.
- و منم میخوام بفهمم کیه.
سریع کفشم رو پوشیدم.
وقتی داشتیم از پلهها پایین میرفتیم، گوشی جونگکوک دوباره لرزید.
این بار یه عکس بود.
عکس ماشین ما.
از داخل حیاط.
زیرش نوشته شده بود:
«دیر کردید.»
جونگکوک همونجا ایستاد.
+ چی شده؟
گوشی رو سمتم گرفت.
به عکس نگاه کردم.
و همون لحظه فهمیدم چرا ایستاده.
روی شیشه ماشین، با انگشت نوشته شده بود:
«من اول رسیدم.».........
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.17
(روایت از زبان ا.ت)
به عکسی که روی صفحه گوشی بود خیره مونده بودم.
عکس من بود.
همین الان.
همین اتاق.
حتی همون لباسی که تنم بود.
+ جونگکوک...
- میدونم.
+ اون چطوری تونسته این عکسو بگیره؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط دوباره به عکس نگاه کرد.
بعد یه دفعه سرش رو بلند کرد.
+ چراغ راهرو.
- چی؟
+ وقتی صدای در رو شنیدیم، چراغ راهرو روشن بود.
چند قدم رفت سمت در.
- ولی وقتی اومدیم بالا، خاموش بود.
یه لحظه به حرفش فکر کردم.
+ یعنی...
- یعنی یکی عمداً خاموشش کرده.
گوشی دوباره لرزید.
پیام جدید.
«سه دقیقه وقت دارید.»
قلبم فرو ریخت.
پیام دوم بلافاصله اومد.
«اگه تا سه دقیقه دیگه از خونه خارج نشید...»
سه نقطه.
بعد پیام آخر:
«این بار یکی از شما آسیب میبینه.»
نفس توی سینهم گیر کرد.
+ جونگکوک، این دیگه شوخی نیست.
- هیچوقت شوخی نبود.
رفت سمت کمد و یه سوییشرت برداشت.
- کفشتو بپوش.
+ کجا میریم؟
- کتابخونه.
+ الان؟
- خودش اینو میخواد.
چند ثانیه مکث کرد.
- و منم میخوام بفهمم کیه.
سریع کفشم رو پوشیدم.
وقتی داشتیم از پلهها پایین میرفتیم، گوشی جونگکوک دوباره لرزید.
این بار یه عکس بود.
عکس ماشین ما.
از داخل حیاط.
زیرش نوشته شده بود:
«دیر کردید.»
جونگکوک همونجا ایستاد.
+ چی شده؟
گوشی رو سمتم گرفت.
به عکس نگاه کردم.
و همون لحظه فهمیدم چرا ایستاده.
روی شیشه ماشین، با انگشت نوشته شده بود:
«من اول رسیدم.».........
ادامه دارد...........
- ۷۸۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط