تومال منی پارت
تومال منی پارت۱۲
مری:ازش جدا شدم و رفتم آشپز خونه
ته:مری حالت خوبه انگار خیلی عصبی هستی
مری:نه زندگیم چرا باید عصبی باشم
ته:مری تو آیینه به چشمات نگاه کردی انگار سگ گرفتَتِت
مری:گفتم میشه بعدا برات بگم(مظلوم)
ته:وای وای چه مظلوم شده ، باشه بعدا بگو اما یادت نره ها(لبخند مستطیلی و چشمک)
مری:باشه(لبخند برعکس)
☆ویو کل خونه☆
مری:میزو کم کم چیدم
ته:عزیزم بیام کمک؟
مری:نه عزیزم
مامان ته:تهیونگ چقدر این دختر زیباست والا هم قد خودته انقدر قدش بلنده تازه ایرانی هم هست
ته:مامان پس این همه سال فک کن ببین من چی میگم مامان خیلی مهربونه اصلا ناز نازی نیست همش دوست داره کمکت کنه تو هر شرایط
پدر ته:عروس خودمه هااا (خنده)
عمو:باشه برا خودت
(نکته زنعمو ی تهیونگتو رمان من ازین سلیطه ها نیست اما دخترش هانا سلیطه
هست🤣)
زنعمو ته:واقعا همچین دختری پیدا نمیشه که ناز وعشوه نیاره
هانا:اما به نظر من اصلا بهت نمیاد چیه انقدر درازه قدش حتی ناز و عشوه هم نمیکنه همش کار خونه انجام میده تازه ایرانیه
ته:نه مثل تو باشه همش ناز کنه با پسرا بگرده دست به سیاه و سفید نزنه بیکار باشه حالا خوبه مثل تو پول باباشو نمیخوره ۱۲ سالش بود اومد تو کمپانی که به آرزوش برسه زن زندگیه تازه قدش مثل تو کوتاه نیست
هانا:چشم غره
زنعمو ته:هانا زشته دختر به این خوبی
هانا:خب حالا همه افتادن رو من
مری: شام آمادست تشریف بیارید رو میز
مامان ته:دخترم رسمی نباش به من بگو مامان
بابا ته:راست میگه دخترم به منم بگو بابا
مری:چشم
مامان و بابا ته:همین الان گفتیم رسمی نباش
همه:خنده به جز هانا
همه نشستن و مامان ته گفت: دخترم چرا انقدر زحمت کشیدی
مری:این چه حرفیه حالا برای اولین باری که تهیونگ غذای ایرانی خورد یکم هم نمونده بود
ته:راست میگه بخورید ببینید مری من چه کرده
همه غذا خوردند و مادر ته گفت
مامان ته:مری خودتو کامل معرفی کن ببینیم از کجا اومدی البته تهیونگ همه چی رو گفت
ته:عهههه مادر خجالتم ندید دیگه
مری:من مری عالی هستم ۲۵ سالمه که به زودی ۲۶ سالم میشه من تو کشور ایران به دنیا اومدم و دورگه نیستم کاملا ایرانیم من از شهر مازنداران هستم و در آخر زن یا دختر ایرونی تکه
همه به جز هانا: خنده و هانا چشم غره
مامان بابای ته: دخترم از علاقت هم بگو
ته:مری رنگ مورد علاقش سبزه عاشق شغلش هست از من ۵ سال کوچیک تره عاشق اشپزیه کردنه و مغرور از ناز و عشوه بدش میاد هدیه دادن به دیگران رو دوست داره ۲۹ اسفند سال ۲۰۰۰ به دنیا اومد از بهار زمستون خوشش میاد بچه دوست داره و وقتی کارآموز بود اومد کره میرفت پرورشگاه با بچه ها بازی می کرد
همه :اوووو چه منحصربهفرد هانا چشم غره رفت
ته:این اولین بار نیست به مری میگم منحصربهفرد
مری:لبخند برعکس
مامان وبابا ته:واییییییییییی چقدر قشنگ میخندی
(نکته:بچه ها هانا یه برادر داره به نام "توما" که اون موقع تو دبیرستان عاشق مری شد حتی هنوز هم هست)
هانا:مری راستی توما رو یادته
مری:آره برادرت از ما ۲ سال بزرگ تره
هانا:آره یادته روت کراش داشت و همش دنبالت بود (لبخند مرموزانه)
مری:دیدم تهیونگ عصبی شد اخم کرد و خمار بود من کرمم لولید گفتم کرم بکشم
مری:آره چقدر اون موقع جذاب بود البته مثل خودت (لبخند فیک)
ته:داشتم حرف میزدیم که هانا زبون وا کرد و اینا رو گفت و مری آمد تایید کرد و من عصابی برام نموند
مامان ته :تهیونگ پسرم ما دیگه بریم
مری:اهه چقدر زود می موندید
بابا ته:نه دخترم
همه خدافظی کردند و رفتند
مری:همه چی رو جمع و جور کردم که دوتا دست کمرم رو قلقلک وار لمس میکرد برگشتم دیدم تهیونگه خیلی عصبی و خماره
ته:که توما جذابه
مری:من چیزی نگفتم فقط.....
ته:هیششش چیزی نمیخوام بشنوم
مری:انقدر بهم نزدیک شد که لبامون موقع حرف زدن به هم برخورد می کرد
ته: سرمو توی گردنش بردم و نفس کشیدم و لبام رو روی لباش گذاشتم انقدر حسودی کردم و محکم لباش رو گاز میگرفتم جوری که تقلا می کرد جدا شه اما نمیتونست و دست رو فشار داد تا جدا شدم
مری:چتههه
ته:....
ادامه دارد........
مری:ازش جدا شدم و رفتم آشپز خونه
ته:مری حالت خوبه انگار خیلی عصبی هستی
مری:نه زندگیم چرا باید عصبی باشم
ته:مری تو آیینه به چشمات نگاه کردی انگار سگ گرفتَتِت
مری:گفتم میشه بعدا برات بگم(مظلوم)
ته:وای وای چه مظلوم شده ، باشه بعدا بگو اما یادت نره ها(لبخند مستطیلی و چشمک)
مری:باشه(لبخند برعکس)
☆ویو کل خونه☆
مری:میزو کم کم چیدم
ته:عزیزم بیام کمک؟
مری:نه عزیزم
مامان ته:تهیونگ چقدر این دختر زیباست والا هم قد خودته انقدر قدش بلنده تازه ایرانی هم هست
ته:مامان پس این همه سال فک کن ببین من چی میگم مامان خیلی مهربونه اصلا ناز نازی نیست همش دوست داره کمکت کنه تو هر شرایط
پدر ته:عروس خودمه هااا (خنده)
عمو:باشه برا خودت
(نکته زنعمو ی تهیونگتو رمان من ازین سلیطه ها نیست اما دخترش هانا سلیطه
هست🤣)
زنعمو ته:واقعا همچین دختری پیدا نمیشه که ناز وعشوه نیاره
هانا:اما به نظر من اصلا بهت نمیاد چیه انقدر درازه قدش حتی ناز و عشوه هم نمیکنه همش کار خونه انجام میده تازه ایرانیه
ته:نه مثل تو باشه همش ناز کنه با پسرا بگرده دست به سیاه و سفید نزنه بیکار باشه حالا خوبه مثل تو پول باباشو نمیخوره ۱۲ سالش بود اومد تو کمپانی که به آرزوش برسه زن زندگیه تازه قدش مثل تو کوتاه نیست
هانا:چشم غره
زنعمو ته:هانا زشته دختر به این خوبی
هانا:خب حالا همه افتادن رو من
مری: شام آمادست تشریف بیارید رو میز
مامان ته:دخترم رسمی نباش به من بگو مامان
بابا ته:راست میگه دخترم به منم بگو بابا
مری:چشم
مامان و بابا ته:همین الان گفتیم رسمی نباش
همه:خنده به جز هانا
همه نشستن و مامان ته گفت: دخترم چرا انقدر زحمت کشیدی
مری:این چه حرفیه حالا برای اولین باری که تهیونگ غذای ایرانی خورد یکم هم نمونده بود
ته:راست میگه بخورید ببینید مری من چه کرده
همه غذا خوردند و مادر ته گفت
مامان ته:مری خودتو کامل معرفی کن ببینیم از کجا اومدی البته تهیونگ همه چی رو گفت
ته:عهههه مادر خجالتم ندید دیگه
مری:من مری عالی هستم ۲۵ سالمه که به زودی ۲۶ سالم میشه من تو کشور ایران به دنیا اومدم و دورگه نیستم کاملا ایرانیم من از شهر مازنداران هستم و در آخر زن یا دختر ایرونی تکه
همه به جز هانا: خنده و هانا چشم غره
مامان بابای ته: دخترم از علاقت هم بگو
ته:مری رنگ مورد علاقش سبزه عاشق شغلش هست از من ۵ سال کوچیک تره عاشق اشپزیه کردنه و مغرور از ناز و عشوه بدش میاد هدیه دادن به دیگران رو دوست داره ۲۹ اسفند سال ۲۰۰۰ به دنیا اومد از بهار زمستون خوشش میاد بچه دوست داره و وقتی کارآموز بود اومد کره میرفت پرورشگاه با بچه ها بازی می کرد
همه :اوووو چه منحصربهفرد هانا چشم غره رفت
ته:این اولین بار نیست به مری میگم منحصربهفرد
مری:لبخند برعکس
مامان وبابا ته:واییییییییییی چقدر قشنگ میخندی
(نکته:بچه ها هانا یه برادر داره به نام "توما" که اون موقع تو دبیرستان عاشق مری شد حتی هنوز هم هست)
هانا:مری راستی توما رو یادته
مری:آره برادرت از ما ۲ سال بزرگ تره
هانا:آره یادته روت کراش داشت و همش دنبالت بود (لبخند مرموزانه)
مری:دیدم تهیونگ عصبی شد اخم کرد و خمار بود من کرمم لولید گفتم کرم بکشم
مری:آره چقدر اون موقع جذاب بود البته مثل خودت (لبخند فیک)
ته:داشتم حرف میزدیم که هانا زبون وا کرد و اینا رو گفت و مری آمد تایید کرد و من عصابی برام نموند
مامان ته :تهیونگ پسرم ما دیگه بریم
مری:اهه چقدر زود می موندید
بابا ته:نه دخترم
همه خدافظی کردند و رفتند
مری:همه چی رو جمع و جور کردم که دوتا دست کمرم رو قلقلک وار لمس میکرد برگشتم دیدم تهیونگه خیلی عصبی و خماره
ته:که توما جذابه
مری:من چیزی نگفتم فقط.....
ته:هیششش چیزی نمیخوام بشنوم
مری:انقدر بهم نزدیک شد که لبامون موقع حرف زدن به هم برخورد می کرد
ته: سرمو توی گردنش بردم و نفس کشیدم و لبام رو روی لباش گذاشتم انقدر حسودی کردم و محکم لباش رو گاز میگرفتم جوری که تقلا می کرد جدا شه اما نمیتونست و دست رو فشار داد تا جدا شدم
مری:چتههه
ته:....
ادامه دارد........
- ۸.۸k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط