راه چه طولانی بود
راه چه طولانی بود
از پا افتادم.
گاهی از پا که میافتی
تن میدهی به خستگی.
میایستی و میگویی:
رسیدم.
ــ کجا رسیدی؟
میگویی: فهمیدم.
ــ چه را فهمیدی؟
ــ خب، بله، شاید این را فهمیدی
که هیچکس هیچوقت به هیچجا نمیرسد.
حقیقت این است.
ولی حقیقت را نمیگویی.
در جیبِ پالتو مخفیاش میکنی:
کنارِ دستت، کنارِ سکوتت، کنارِ خستگیات.
از پا افتادم.
گاهی از پا که میافتی
تن میدهی به خستگی.
میایستی و میگویی:
رسیدم.
ــ کجا رسیدی؟
میگویی: فهمیدم.
ــ چه را فهمیدی؟
ــ خب، بله، شاید این را فهمیدی
که هیچکس هیچوقت به هیچجا نمیرسد.
حقیقت این است.
ولی حقیقت را نمیگویی.
در جیبِ پالتو مخفیاش میکنی:
کنارِ دستت، کنارِ سکوتت، کنارِ خستگیات.
- ۲۵۴
- ۲۶ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط