پارت اول:
پارت اول:
داستان از دیدگاه یونگی: مشتری همیشگیش کارت بانکیش رو به یونگی داد و گفت: بفرمایید.یونگی گفت:قابل شمارو نداره.مشتری همیشگی رو بدرقه کرد ،همون لحظه جیمین با ذوق وارد کافه شد و با داد گفت: یونگیاااا.یونگی همیشه با لبخند به جیمین نگاه میکرد ، بلوز بدون آستین سیاه که جلوی بلوز طرح یدونه روبیک بود،شلوار شش جیب نقرهای با کفش های اسپورت سیاه ،به گردنش هم یدونه دستمال گردن قرمز بسته بود ، کیف کوله پشتی سبزش رو روی یکی از صندلی های کافه گزاشت و گفت: بالاخره پرونده جدیدی به بخش ما دادن و من قراره اونو حل کنم،استادم هم گفته اگه این پرونده رو حل کنم چند نمره بهم ارفاق میکنه.یونگی نگاهی مهربان به چهره خندان جیمین انداخت و گفت:خب،میتونم پرونده رو ببینم،ندیده نخونده که نمیتونم قبول کنم.جیمین باشه زیر لبی گفت و سمت کیفش رفت و یدونه کلاسور بزرگ با یدونه پوشه آورد.دوتاشونم نشستن و شروع کردن به خوندن پرونده و دیدن اسامی اونایی که بهشون شک هست،موضوع کل پرونده این بود که یک نفر که انگار یک پروفسور هست،برخی افراد رو میدزده و روی اونا به صورت غیر قانونی دارو امتحان میکنه ، برخی از اون قربانی ها میمیرن و برخی به موجودات عجیبی تبدیل میشن،یکی از قربانی ها که تبدیل به یک خونآشام شده این حرفارو گفته و قراره برای یافتن پروفسور و یافتن سرنخ زیاد برن بوسان ، قرار شد فردا ساعت ۶ صبح یونگی بره دنبال جیمین و از اونجا برن بوسان .
داستان از دیدگاه جیمین: پدرش و جودی برای استراحت رفته بودن لندن ،وارد خونه مامانش شد و با صدای بلندی گفت: من برگشتم.مامانش از آشپزخانه داد زد:خوش اومدی پسرم،بیا اینجا.جیمین لبخند بر لب وارد آشپزخانه شد،مامانش با عمو ریچارد سالاد رو تزئین میکرد ،عمو ریچارد یا بهتر بگم کیم ریچارد یه قاضی دادگاه هست که به تازگی ها با مادرش وارد رابطه شده و گاهی اوقات برای شام اینا میاد اونه اینا،ریچارد و جیمین وقتی جیمین ۱۷ سالش بود آشنا شدن و نوعی باهم مشکلی ندارن ، مامانش سمت جیمین اومد و بغلش کرد و گفت: برو لباسات رو عوض کن بیا.جیمین به اتاقش رفت ، بعد تعویض لباس اومد و سر سفره نشست،ریچارد همون طور که برای جیمین سالاد میکشید گفت:امروز چطور بود؟جیمین بعد گرفتن بشقاب و تشکر کردن گفت: هیچ ، امروز به بخش کارآگاهان اداره پلیس مرکزی و تازهکاران پرونده جدیدی اومد و مدیر بخش حل پرونده رو به من داد من هم با استادم هماهنگ کردم و قرار شد اگه پرونده رو حل کنم چند نمره بهم ارفاق میده ،فردا میرم بوسان چون مکان جرم و اینا توی بوسان هست.مامان جیمین خیار در چنگالش رو داخل دهنش گزاشت و گفت:با کی میری؟ جیمین لیوان آبش رو برداشت و گفت: با یونگی،کافه رو چند روزی میبنده منم با اون میرم.مامانش سری به نشان تایید تکان داد،ریچارد و یونگی تا چند سال پیش باهم همسایه بودن و نوعی شناخت نصف و نیمه ای از هم داشتن ، ریچارد چاپستیک رو از روی میز برداشت تا نودلش رو بخوره ، همونطور که نودل رو هم میزد گفت: یونگی ،مین یونگی ،پسر خوبیه.جیمین مقداری نودل داخل دهنش گزاشت و به ریچارد خیره شد ،ریچارد گفت: پسر خوشگل و جذابی هست،با خانواده ۴ نفره اش زندگی میکرد، بعد مرگ باباش مامانش گم شد و خواهرش هم در همین جریانات ۵سال پیش سئول مرد،خودش پسر خوبیه . جیمین نگاهی به چهره مامانش انداخت و گفت:من با اجازه برم اتاقم و لباسام رو جمع کنم و بخوابم فردا صبح باید زود بیدار بشم.جیمین خواست بلند بشه که مامانش گفت: جیمین بشین باید کمی صحبت کنیم. جیمین سری تکان داد و نشست ، مامانش رو به ریچارد کرد و زیر لب زمزمه کرد (من میگم)رو به جیمین کرد و گفت: پسرم ،من و ریچارد تصمیم گرفتیم تا چند ماه آینده باهم ازدواج کنیم، من خواستم این موضوع رو بهت بگم تا بدونی منم الان مثل بابات متاهل میشم،میدونی که هم جودی و هم ریچارد افراد خوبی هستن و من و بابات دوتامونم دوستت داریم.جیمین پیشبینی همچین روزی رو کرده بود ،وقتی فهمید مامانش و ریچارد رابطه دارن فکر میکرد روزی اینا ازدواج میکنن،بهشون تبریکی گفت و به اتاقش رفت ، به هر حالت هم باباش و هم مامانش حق حیات و زندگی داشتن،اما الان باید جیمین فکری به خودش میکرد،یا باید خونه مجردی میگرفت که به اندازه گرفتن یه خونه پول نداشت،یا باید با یکی از دوستاش همخونه میشد که دوستاش زیاد اهل اینجور چیزا نبودن،یا باید با یکی وارد رابطه میشد و باهاش میموند که زیاد از این گزینه خوشش نیمیومد ،فعلا تصمیم گرفت به پرونده جدید تمرکز کنه تا بعد حل پرونده ببینه چه اتفاقی میوفته .
های گایز پارت اول 🔮🩷🎼
داستان از دیدگاه یونگی: مشتری همیشگیش کارت بانکیش رو به یونگی داد و گفت: بفرمایید.یونگی گفت:قابل شمارو نداره.مشتری همیشگی رو بدرقه کرد ،همون لحظه جیمین با ذوق وارد کافه شد و با داد گفت: یونگیاااا.یونگی همیشه با لبخند به جیمین نگاه میکرد ، بلوز بدون آستین سیاه که جلوی بلوز طرح یدونه روبیک بود،شلوار شش جیب نقرهای با کفش های اسپورت سیاه ،به گردنش هم یدونه دستمال گردن قرمز بسته بود ، کیف کوله پشتی سبزش رو روی یکی از صندلی های کافه گزاشت و گفت: بالاخره پرونده جدیدی به بخش ما دادن و من قراره اونو حل کنم،استادم هم گفته اگه این پرونده رو حل کنم چند نمره بهم ارفاق میکنه.یونگی نگاهی مهربان به چهره خندان جیمین انداخت و گفت:خب،میتونم پرونده رو ببینم،ندیده نخونده که نمیتونم قبول کنم.جیمین باشه زیر لبی گفت و سمت کیفش رفت و یدونه کلاسور بزرگ با یدونه پوشه آورد.دوتاشونم نشستن و شروع کردن به خوندن پرونده و دیدن اسامی اونایی که بهشون شک هست،موضوع کل پرونده این بود که یک نفر که انگار یک پروفسور هست،برخی افراد رو میدزده و روی اونا به صورت غیر قانونی دارو امتحان میکنه ، برخی از اون قربانی ها میمیرن و برخی به موجودات عجیبی تبدیل میشن،یکی از قربانی ها که تبدیل به یک خونآشام شده این حرفارو گفته و قراره برای یافتن پروفسور و یافتن سرنخ زیاد برن بوسان ، قرار شد فردا ساعت ۶ صبح یونگی بره دنبال جیمین و از اونجا برن بوسان .
داستان از دیدگاه جیمین: پدرش و جودی برای استراحت رفته بودن لندن ،وارد خونه مامانش شد و با صدای بلندی گفت: من برگشتم.مامانش از آشپزخانه داد زد:خوش اومدی پسرم،بیا اینجا.جیمین لبخند بر لب وارد آشپزخانه شد،مامانش با عمو ریچارد سالاد رو تزئین میکرد ،عمو ریچارد یا بهتر بگم کیم ریچارد یه قاضی دادگاه هست که به تازگی ها با مادرش وارد رابطه شده و گاهی اوقات برای شام اینا میاد اونه اینا،ریچارد و جیمین وقتی جیمین ۱۷ سالش بود آشنا شدن و نوعی باهم مشکلی ندارن ، مامانش سمت جیمین اومد و بغلش کرد و گفت: برو لباسات رو عوض کن بیا.جیمین به اتاقش رفت ، بعد تعویض لباس اومد و سر سفره نشست،ریچارد همون طور که برای جیمین سالاد میکشید گفت:امروز چطور بود؟جیمین بعد گرفتن بشقاب و تشکر کردن گفت: هیچ ، امروز به بخش کارآگاهان اداره پلیس مرکزی و تازهکاران پرونده جدیدی اومد و مدیر بخش حل پرونده رو به من داد من هم با استادم هماهنگ کردم و قرار شد اگه پرونده رو حل کنم چند نمره بهم ارفاق میده ،فردا میرم بوسان چون مکان جرم و اینا توی بوسان هست.مامان جیمین خیار در چنگالش رو داخل دهنش گزاشت و گفت:با کی میری؟ جیمین لیوان آبش رو برداشت و گفت: با یونگی،کافه رو چند روزی میبنده منم با اون میرم.مامانش سری به نشان تایید تکان داد،ریچارد و یونگی تا چند سال پیش باهم همسایه بودن و نوعی شناخت نصف و نیمه ای از هم داشتن ، ریچارد چاپستیک رو از روی میز برداشت تا نودلش رو بخوره ، همونطور که نودل رو هم میزد گفت: یونگی ،مین یونگی ،پسر خوبیه.جیمین مقداری نودل داخل دهنش گزاشت و به ریچارد خیره شد ،ریچارد گفت: پسر خوشگل و جذابی هست،با خانواده ۴ نفره اش زندگی میکرد، بعد مرگ باباش مامانش گم شد و خواهرش هم در همین جریانات ۵سال پیش سئول مرد،خودش پسر خوبیه . جیمین نگاهی به چهره مامانش انداخت و گفت:من با اجازه برم اتاقم و لباسام رو جمع کنم و بخوابم فردا صبح باید زود بیدار بشم.جیمین خواست بلند بشه که مامانش گفت: جیمین بشین باید کمی صحبت کنیم. جیمین سری تکان داد و نشست ، مامانش رو به ریچارد کرد و زیر لب زمزمه کرد (من میگم)رو به جیمین کرد و گفت: پسرم ،من و ریچارد تصمیم گرفتیم تا چند ماه آینده باهم ازدواج کنیم، من خواستم این موضوع رو بهت بگم تا بدونی منم الان مثل بابات متاهل میشم،میدونی که هم جودی و هم ریچارد افراد خوبی هستن و من و بابات دوتامونم دوستت داریم.جیمین پیشبینی همچین روزی رو کرده بود ،وقتی فهمید مامانش و ریچارد رابطه دارن فکر میکرد روزی اینا ازدواج میکنن،بهشون تبریکی گفت و به اتاقش رفت ، به هر حالت هم باباش و هم مامانش حق حیات و زندگی داشتن،اما الان باید جیمین فکری به خودش میکرد،یا باید خونه مجردی میگرفت که به اندازه گرفتن یه خونه پول نداشت،یا باید با یکی از دوستاش همخونه میشد که دوستاش زیاد اهل اینجور چیزا نبودن،یا باید با یکی وارد رابطه میشد و باهاش میموند که زیاد از این گزینه خوشش نیمیومد ،فعلا تصمیم گرفت به پرونده جدید تمرکز کنه تا بعد حل پرونده ببینه چه اتفاقی میوفته .
های گایز پارت اول 🔮🩷🎼
- ۳۹
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط