پارت دوم:
پارت دوم:
داستان از دیدگاه یونگی:جلوی در خونه جیمین با ماشین منتظر بود ، بعد چند دقیقه جیمین با یک کوله پشتی بزرگ سفید و دو چمدان آبی از خانه خارج شد و سمت یونگی رفت ، گفت : سلام صبح بخیر ، ماشین خریدی ؟ تو که ماشین نداشتی ، تو موتور سواری. یونگی با لبخند گفت: سلام ، ممنونم صبح تو هم بخیر باشه ، ماشین رفیقمه ، چند هفته پیش ازدواج کرد و با خانومش رفت سانفرانسیسکو برا ماهعسل ، منم ماشینش رو قرض گرفتم ، چمدون هاتو بده بزارم صندوق عقب. جیمین چمدان هارو به یونگی داد و کوله پشتی اش رو به خودش به جلوی ماشین برد ، جیپ مدل آخر مسافرتی به رنگ خاکی بود ، سوار ماشین شدند و راه افتادن طرف آزادراه تا برن بوسان ، جیمین همانطور که به باباش پیام میداد و اطلاع میداد که برای کارش میره بوسان ، گفت: پس تنها مجرد اکیپ دوستیتون تویی ، مگه نه ؟ یونگی لبخند دندان نمایی زد و گفت: خب ، ببین یه اکیپ ۵ نفره دوستی داریم که از دوران دبیرستان باهم هستیم ، ۲ تای اونا ازدواج کردن و نفری ۵ تا بچه دارن . جیمین با تعجب گفت: چه پر تلاش. یونگی گفت: یکی که همین صاحاب ماشینه ، تازه عروسی کرده ، یکی هم که فعلاً دوست دختر داره و باهاش رابطه داره ، منم که میبینی . جیمین گفت: ما عضو سینگل کلاب هستیم . یونگی خندید و به راهشون ادامه دادند ، در راه ، توی یه پمپ بنزین پارک کردن تا هم برن دستشویی هم نگاهی به ماشین بندازن ، بعد رفتن به سرویس بهداشتی و بنزین زدن به ماشین ، به راهشون ادامه دادند ، یونگی همانطور که از بطری آب معدنی ، آب میخورد گفت: پس بابات با خانومش رفته لندن . جیمین گفت: آره ، از وقتی ازدواج کرده بودن جایی سفر نرفته بودند ، این بهترین فرصت برای یک سفر بود. یونگی گفت: تو چرا باهاشون نرفتی ؟ جیمین گفت: من زیاد اهل سفر اینا نیستم ، هم معمولا جودی و بابام برای استراحت و نوعی میشه گفت از اون کارا میرن سفر و زیاد گردش نمیکنن ، میدونی که چی میگم.یونگی سری به نشان تایید تکان داد و گفت: الان هم با مامانت میمونی دیگه ، راستی گفته بودی که مامانت با یکی رابطه داره . جیمین گفت: آره ، ریچارد ، قاضی دادگاه ، کیم ریچارد ، فکر کنم بشناسیش ، یکدوره همسایه بودید . یونگی با سر تایید کرد ، جیمین گفت: دیشب مامانم گفت میخواد با ریچارد عروسی کنه ، میدونی که ، درسته دوتاشون هم پدر و مادر منن ولی بازم من پیش ریچارد و جودی خجالت میکشم ، قبلاً ها وقتی خونه بابام بودم سعی میکردم برگردم خونه مامانم تا راحت تر باشم ، الان که مامانم ازدواج میکنه نمیدونم چیکار کنم. یونگی گفت: خونه مجردی میگیری؟ جیمین گفت: راستش برنامه داشتم ، آره خونه مجردی بگیرم ، ولی پولم کافی نیست ، بعدش فکر کردم با یکی از دوستان دانشگاه یا کلا رفیق های صمیمیم همخونه بشم ، ولی رفیق هام توی این فازا نیستن ، بعدش فکر کردم بایکی وارد رابطه بشم برم خونه اون بمونم ، ولی این گزینه آخر رو دوست ندارم ، بیا اینا رو ولش کنیم و به سفر و پرونده مون فکر کنیم . یونگی لبخندی زد و به راهشون ادامه دادند ، جیمین میان راه ، عینک آفتابی رو از کیفش برداشت تا به چشمش بزنه ، یونگی از اول راه عینک آفتابی به چشم داشت ، جیمین گفت: تو از اول خونه مجردی داشتی یونگی ؟ یونگی گفت: نه ، خونه ای که الان توش زندگی میکنم ، خونه خانوادگی ما بود ، درسته در نقطه خوب شهر نیست و زیاد هم باکیفیت و تکمیل نیست ، ولی بازم ۴ نفره توش زندگی میکردیم ، بعد مرگ بابام و گم و گور شدن مامانم ، من خواهرم موندیم ، بعد مرگ خواهرم هم ، الان توی اون خونه تنها میمونم ، البته اینم بگم که توی این سالها خیلی توی خونه تغییرات ایجاد کردم و الان یک خونه باکلاس و شیک و مدرن و آماده زندگی هست که من توش زندگی میکنم. جیمین گفت: اون نقطه شهر که تو میگی خوب نیست ، الان به دلیل بازار و فروشگاه های بزرگ و نامداری که اونجا مغازه دارن ، مکان پر تردد و خوبی شده.یونگی با سر تایید کرد ، دوتاشون زیاد خوراکی نمیخوردن ، فقط آب میخوردن و حرف میزدند ، گاهی اوقات جیمین یه ۲۰ دقیقه ای چرت میزد و بیدار میشد ، اما یونگی یکراست ماشین میروند ، درسته جیمین گفته بود هروقت خسته شدی بده من برونم ولی بازم یونگی خودش ماشین رو میروند ، سئول تا بوسان ۶ ساعت راه بود ولی به دلیل ترافیک و آسفالت ریزی اینا ، زیاد در جاده موندن ۷ صبح راه افتاده بودن و ۳ بعد از ظهر بود تازه میخواستن به بوسان برسن ، از ورودی بوسان رد شدند و وارد شهر شدند ، یونگی گفت: بریم اداره و خودمون رو معرفی کنیم و چیز میزا رو بگیریم بریم هتل های اداره .
داستان از دیدگاه یونگی:جلوی در خونه جیمین با ماشین منتظر بود ، بعد چند دقیقه جیمین با یک کوله پشتی بزرگ سفید و دو چمدان آبی از خانه خارج شد و سمت یونگی رفت ، گفت : سلام صبح بخیر ، ماشین خریدی ؟ تو که ماشین نداشتی ، تو موتور سواری. یونگی با لبخند گفت: سلام ، ممنونم صبح تو هم بخیر باشه ، ماشین رفیقمه ، چند هفته پیش ازدواج کرد و با خانومش رفت سانفرانسیسکو برا ماهعسل ، منم ماشینش رو قرض گرفتم ، چمدون هاتو بده بزارم صندوق عقب. جیمین چمدان هارو به یونگی داد و کوله پشتی اش رو به خودش به جلوی ماشین برد ، جیپ مدل آخر مسافرتی به رنگ خاکی بود ، سوار ماشین شدند و راه افتادن طرف آزادراه تا برن بوسان ، جیمین همانطور که به باباش پیام میداد و اطلاع میداد که برای کارش میره بوسان ، گفت: پس تنها مجرد اکیپ دوستیتون تویی ، مگه نه ؟ یونگی لبخند دندان نمایی زد و گفت: خب ، ببین یه اکیپ ۵ نفره دوستی داریم که از دوران دبیرستان باهم هستیم ، ۲ تای اونا ازدواج کردن و نفری ۵ تا بچه دارن . جیمین با تعجب گفت: چه پر تلاش. یونگی گفت: یکی که همین صاحاب ماشینه ، تازه عروسی کرده ، یکی هم که فعلاً دوست دختر داره و باهاش رابطه داره ، منم که میبینی . جیمین گفت: ما عضو سینگل کلاب هستیم . یونگی خندید و به راهشون ادامه دادند ، در راه ، توی یه پمپ بنزین پارک کردن تا هم برن دستشویی هم نگاهی به ماشین بندازن ، بعد رفتن به سرویس بهداشتی و بنزین زدن به ماشین ، به راهشون ادامه دادند ، یونگی همانطور که از بطری آب معدنی ، آب میخورد گفت: پس بابات با خانومش رفته لندن . جیمین گفت: آره ، از وقتی ازدواج کرده بودن جایی سفر نرفته بودند ، این بهترین فرصت برای یک سفر بود. یونگی گفت: تو چرا باهاشون نرفتی ؟ جیمین گفت: من زیاد اهل سفر اینا نیستم ، هم معمولا جودی و بابام برای استراحت و نوعی میشه گفت از اون کارا میرن سفر و زیاد گردش نمیکنن ، میدونی که چی میگم.یونگی سری به نشان تایید تکان داد و گفت: الان هم با مامانت میمونی دیگه ، راستی گفته بودی که مامانت با یکی رابطه داره . جیمین گفت: آره ، ریچارد ، قاضی دادگاه ، کیم ریچارد ، فکر کنم بشناسیش ، یکدوره همسایه بودید . یونگی با سر تایید کرد ، جیمین گفت: دیشب مامانم گفت میخواد با ریچارد عروسی کنه ، میدونی که ، درسته دوتاشون هم پدر و مادر منن ولی بازم من پیش ریچارد و جودی خجالت میکشم ، قبلاً ها وقتی خونه بابام بودم سعی میکردم برگردم خونه مامانم تا راحت تر باشم ، الان که مامانم ازدواج میکنه نمیدونم چیکار کنم. یونگی گفت: خونه مجردی میگیری؟ جیمین گفت: راستش برنامه داشتم ، آره خونه مجردی بگیرم ، ولی پولم کافی نیست ، بعدش فکر کردم با یکی از دوستان دانشگاه یا کلا رفیق های صمیمیم همخونه بشم ، ولی رفیق هام توی این فازا نیستن ، بعدش فکر کردم بایکی وارد رابطه بشم برم خونه اون بمونم ، ولی این گزینه آخر رو دوست ندارم ، بیا اینا رو ولش کنیم و به سفر و پرونده مون فکر کنیم . یونگی لبخندی زد و به راهشون ادامه دادند ، جیمین میان راه ، عینک آفتابی رو از کیفش برداشت تا به چشمش بزنه ، یونگی از اول راه عینک آفتابی به چشم داشت ، جیمین گفت: تو از اول خونه مجردی داشتی یونگی ؟ یونگی گفت: نه ، خونه ای که الان توش زندگی میکنم ، خونه خانوادگی ما بود ، درسته در نقطه خوب شهر نیست و زیاد هم باکیفیت و تکمیل نیست ، ولی بازم ۴ نفره توش زندگی میکردیم ، بعد مرگ بابام و گم و گور شدن مامانم ، من خواهرم موندیم ، بعد مرگ خواهرم هم ، الان توی اون خونه تنها میمونم ، البته اینم بگم که توی این سالها خیلی توی خونه تغییرات ایجاد کردم و الان یک خونه باکلاس و شیک و مدرن و آماده زندگی هست که من توش زندگی میکنم. جیمین گفت: اون نقطه شهر که تو میگی خوب نیست ، الان به دلیل بازار و فروشگاه های بزرگ و نامداری که اونجا مغازه دارن ، مکان پر تردد و خوبی شده.یونگی با سر تایید کرد ، دوتاشون زیاد خوراکی نمیخوردن ، فقط آب میخوردن و حرف میزدند ، گاهی اوقات جیمین یه ۲۰ دقیقه ای چرت میزد و بیدار میشد ، اما یونگی یکراست ماشین میروند ، درسته جیمین گفته بود هروقت خسته شدی بده من برونم ولی بازم یونگی خودش ماشین رو میروند ، سئول تا بوسان ۶ ساعت راه بود ولی به دلیل ترافیک و آسفالت ریزی اینا ، زیاد در جاده موندن ۷ صبح راه افتاده بودن و ۳ بعد از ظهر بود تازه میخواستن به بوسان برسن ، از ورودی بوسان رد شدند و وارد شهر شدند ، یونگی گفت: بریم اداره و خودمون رو معرفی کنیم و چیز میزا رو بگیریم بریم هتل های اداره .
- ۶۹
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط