{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتیازباچیرا

#تک.پارتی.از.باچیرا



-------------------------------------------------------



ا.ت توی یه شب برفی و مه آلود تنها توی یه زمین فوتبال تمرین می کرد. برف روی لباس هاش می ریخت اما اون اهمیت نمی داد چون داشت فوتبال بازی می کرد.


فلش بک به بچگیش:


ا.ت توی یه روز آفتابی از کنار یه زمین فوتبال رد می شد که چشمش به یه پسر با موهای سیاه که زیر موهاش زرد بود افتاد که داشت با هیجان توپ پاس می داد.


همون لحظه چشم های ا.ت برق زد و با خودش تصمیم گرفت که اون هم یه روزی مثل اون بازی کنه. از اون موقعه به بعد ا.ت تمام سعی خودش رو کرد که به عنوان یه دختر خوب فوتبال بازی کنه هر چند هیچکس باورش نمی شد که یه دختر بتونه فوتبالیست بشه.

پایان فلش بک:

ا.ت استراحت کوتاهی کرد و به سمت یه صندلی که تو زمین بازی بود رفت و روش نشست همون لحظه یه نفر بطری آب رو به صورتش چسبوند.

ا.ت با تعجب به سمت یارو برگشت که با دیدن اون پسر بچگیش چشم هاش گشاد شد.


پسر لبخند زد و کنار ا.ت نشست در حالی که به زمین بازی نگاه کرد


چند لحظه طول کشید که ا.ت از شوک در بیاد و با تعجب به پسره نگاه کنه.


ا.ت:تو این‌جا چیکار می کنی؟؟


باچیرا:داشتم از اینجا رد می شدم که دیدم یه دختر تنها داره فوتبال بازی می کنه


ا.ت سرخ میشه و به زمین نگاه می کنه در حالی که گونه هاش و نوک بینیش سرخ میشه و سرش توی یقه ای کفشن اش فرو می بره


ا.ت:می خوای مسخرم کنی؟


باچیرا بلند میشه و می‌ره سمت پوت با با نوک پاش بلندش می کنه و شروع می کنه بالا پایین کردن توپ رو نک پاش.

باچیرا:هیولای من میگه که تو قوی


باچیرا لبخند می زنه و به سمت ا.ت بر می گرده و بهش نگاه می کنه


چشم های ا.ت از تعجب گشاد میشه و با ناباروری بهش نگاه می کنه، بعد چند ثانیه لبخند رو لب هاش می شینه و بلند میشه و می‌ره سمت باچیرا و شروع می کنه باهاش فوتبال بازی کردن.


ا.ت با سرعت به سمت باچیرا رفت و سعی پوت رو از باچیرا بگیره که باچیرا با سرعت توپ را به عقب هول داد و توپ دنبال کرد و بعدش گول زد.


ا.ت با تعجب به توپ که الان وسط دروازه بود نگاه کرد و بعدش زد زیر خنده.


ا.ت:خیلی خوب بازی می کنی

باچیرا:تو هم بد نیستی

ا.ت: نمی خواد مراعات احساسات منو بکنی می دونم که ریدم.


باچیرا می زنه زیر خنده.


باچیرا: باشه ریدی


ا.ت:بهتر شد


ا.ت به سمت باچیرا رفت و کنارش ایستاده و بعدش یهو به سمت دروازه رفت و توپ رو گرفت و با سرعت شروع کرد به دویدن با گل، باچیرا سریع دنبال ا.ت رفت و توپ رو با سرعت ازش گرفت و بعدش دوباره گل زد.



ا.ت اخم کرد و گونه هاشو باد کرد که یهو باد زد و ا.ت چشم هاشو بست، باد لبه ای دامنش رو بالا زد و موهای سیاه هاش رو معلق کرد.


باچیرا شال گردنش رو در آورد و دور گردن ا.ت بست که باعث سرخ شدن ا.ت شد، باچیرا لبخند زد.


باچیرا:این یه هدیه است


ا.ت:مرسی...



خب و این جاست شروع داستان عاشقانه‌ای بین این دو عاشق دوست داشتنی ما
دیدگاه ها (۰)

سلاممممم اینم از اولین ری اکتتتتتتتتتتتتتت#ری.اکت.« اگر یهو ...

سلام به فالو های که ندارم چه خبر چیکار می کنید؟؟زیاد زر می ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط