همانجا چند شیطان جلویشان سبز شدند و نبرد شروع شد.
همانجا چند شیطان جلویشان سبز شدند و نبرد شروع شد.
تانجیرو با ضربههای دقیق راه را باز میکرد، زنیتسو با سرعت برقمانندش از کنار حملهها رد میشد، و اینوسکه مثل دیوانهها از یک سمت به سمت دیگر میپرید.
اما چیزی که باعث شد پیشرویشان ممکن شود، صدای انفجارها و آشوبی بود که از اتاق موزان میآمد.
یوکی عملاً داخل مقرِ دشمن، هرجومرج راه انداخته بود.
یوکی، عامل آشوب بزرگ
یوکی که حالا کاملاً وارد حالت «هم گربه، هم جنگجو، هم دردسر» شده بود، روی شانهی یکی از شیطانها پرید، صورتش را به سمتش چرخاند و یک سیلی کوچک با پنجهاش زد. بعد با یک جهش دیگر، چراغی را واژگون کرد و مستقیم از روی میز روی زمین سر خورد.
بدون اینکه خودش بداند، داشت راه را برای بقیه باز میکرد.
نزوکو اول از همه متوجه شد.
با یک ضربهی آتشین، یکی از موانع را کنار زد و سرش را به سمت یوکی برگرداند.
یوکی از بالای در به او نگاه کرد، با آن صورت بامزه و جدی، و یک:
«میو!»
گفت، انگار میخواست بگوید:
«از این سمت!»
تانجیرو فوراً فهمید.
«یوکی داره راه رو نشون میده!»
اینوسکه با هیجان فریاد زد:
«عالیه! گربهی راهنما!»
زنیتسو تقریباً اشکش درآمد:
«من باورم نمیشه دارم اینو میگم، ولی الان خوشحالم که یوکی گربهست…»
رویارویی با هستهی قدرت
بالاخره همه به بخشی از قلمرو رسیدند که حضور شیطانی در آن شدیدتر بود.
هوای اطراف سنگین شد. دیوارها مثل اینکه از تاریکی زنده ساخته شده باشند، موج میخوردند.
یوکی وسط آن صحنه ایستاد.
دم سفیدش را بالا گرفت، گوشهایش سفت شد، و نگاهش به یک نقطهی دور خیره ماند.
او حس کرد همان نیرویی که قبلاً بدنش را به هم ریخته بود، هنوز در اعماق این فضا پخش است.
انگار بخشی از وجودش میدانست کجا باید بایستد، کجا باید بجنگد.
تانجیرو با ضربههای دقیق راه را باز میکرد، زنیتسو با سرعت برقمانندش از کنار حملهها رد میشد، و اینوسکه مثل دیوانهها از یک سمت به سمت دیگر میپرید.
اما چیزی که باعث شد پیشرویشان ممکن شود، صدای انفجارها و آشوبی بود که از اتاق موزان میآمد.
یوکی عملاً داخل مقرِ دشمن، هرجومرج راه انداخته بود.
یوکی، عامل آشوب بزرگ
یوکی که حالا کاملاً وارد حالت «هم گربه، هم جنگجو، هم دردسر» شده بود، روی شانهی یکی از شیطانها پرید، صورتش را به سمتش چرخاند و یک سیلی کوچک با پنجهاش زد. بعد با یک جهش دیگر، چراغی را واژگون کرد و مستقیم از روی میز روی زمین سر خورد.
بدون اینکه خودش بداند، داشت راه را برای بقیه باز میکرد.
نزوکو اول از همه متوجه شد.
با یک ضربهی آتشین، یکی از موانع را کنار زد و سرش را به سمت یوکی برگرداند.
یوکی از بالای در به او نگاه کرد، با آن صورت بامزه و جدی، و یک:
«میو!»
گفت، انگار میخواست بگوید:
«از این سمت!»
تانجیرو فوراً فهمید.
«یوکی داره راه رو نشون میده!»
اینوسکه با هیجان فریاد زد:
«عالیه! گربهی راهنما!»
زنیتسو تقریباً اشکش درآمد:
«من باورم نمیشه دارم اینو میگم، ولی الان خوشحالم که یوکی گربهست…»
رویارویی با هستهی قدرت
بالاخره همه به بخشی از قلمرو رسیدند که حضور شیطانی در آن شدیدتر بود.
هوای اطراف سنگین شد. دیوارها مثل اینکه از تاریکی زنده ساخته شده باشند، موج میخوردند.
یوکی وسط آن صحنه ایستاد.
دم سفیدش را بالا گرفت، گوشهایش سفت شد، و نگاهش به یک نقطهی دور خیره ماند.
او حس کرد همان نیرویی که قبلاً بدنش را به هم ریخته بود، هنوز در اعماق این فضا پخش است.
انگار بخشی از وجودش میدانست کجا باید بایستد، کجا باید بجنگد.
- ۱۲۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط